باورم نمیشد که اینقدر قیافه اش تغییر کرده باشه موهای مشکی روی شقیقه هاش جوگندمی شده بود اما هنوز هم زیبا بود دیگه عینک نمیزد چشمای عسلیش زیباتر از همیشه برق میزد و کمی لاغرتر شده بود و زیباتر انگار که اونجا خیلی بهش خوش گذشته بوده
-خوب شیدا خانوم شما آماده ای؟
-بله من آماده ام
-کامران خان؟
-بله من هم آماده ام
-خوب شیدا جان شما با کامران خان به دفترتون برید و کمی از اون پروژه های خودتون رو بهش نشون بدید.
-بله
از جام بلند شدم و جلوتر از کامران به راه افتادم
وقتی وارد اتاق شدم یک لحظه به یاد اون روزهایی افتادم که هر روز میومد تو اتاقم تا کارها رو باهم چک کنیم وقتی سرم رو برگردوندم دیدم داره در رو میبندهو فقط من و اون تو اتاق تنها هستیم
باورش کمی برام سخت بود که من و اون الان دوباره توی یه اتاق هستیم یکی از پروژه های موفق شرکت رو اجرا کردم و مانیتور رو به سمتش چرخوندم و خودم از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا بیرون رو نظاره کنم
-اگه سوالی داشتید میتونید بپرسید
با نگاهش بدرقه ام کرد و من پشتم رو بهش کردم و به بیرون ذل زدم
بغضی مزاحم صد گلوم شده بود و هر لحظه سعی داشت که خودشو رو آزاد کنه آهی آهسته کشیدم و به دختر گل فروشی که داشت به پسری گل میفروخت خیره شدم.
-هنوز هم دیدن منظره رو از ارتفاع دوست داری؟
با وحشت برگشتم سمتش و ناخودآگاه جیغ کوتاهی زدم
-چیه چرا جیغ میزنی؟
-آقای محبی منو ترسوندید کارتون...
-شرمنده نمیخواستم بترسونمت دیدم همچین محو تماشایی که چند بار صدات زدم نشنیدی
از اینکه هنوز به راحتی لفظ تو رو به کار میبرد حرصم در اومد هنوز هم پرو بود و عوض نشده بود با حرص برگشتم و رفتم روی صندلیم نشستم و گفتم:
-بفرمایید سوالتون رو
-باورم نمیشه که بعد از هفت سال دارم از این اتاق و از این پنجره به بیرون نگاه میکنم
داشت با حرفهاش آزارم میداد از جام بلند شدم و با عصبانیتی که کاملاً در صدام هویدا بود گفتم:
-این شما و این هم پنجره
و از اتاق بیرون رفتم
توی راهرو به شیما برخوردم و با عصبانیت گفتم:
-پسره پرو خجالت نمیکشه
-چی شده
-هیچی آقا فیلش یاد هندستون کرده
خندید و گفت:
-مگه چی کار کرده؟
-هیچی دیگه چی کار میخواستی بکنه رفتم پروژه رو براش اجرا کردم تا نگاه کنه اونوقت خودم رفتم لب پنجره ایستادم اومده پرو پرو میگه هنوز دوست داری از ارتفاع بیرون رو تماشا کنی ؟
شیما در حالی که از عصبانیت من خنده اش گرفته بود سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره و بعد گفت:
-تو چی کار کردی
-اومدم بیرون تا آقا بیرون رو تماشا کنه آخه میگفت فکر نمیکردم دیگه بتونم از این اتاق بیرون رو تماشا کنم.دلم میخواست میزدم سرش رو میشکوندم
شیما دستم رو گرفت و گفت:
-بابا بیخیال تو باید عادت کنی یادت نرفته که این جنگ تو.تو باید کاری کنی که اون فکر کنه که سالهاست که بهش فکر نمیکنی نه اینکه با یادآوری خاطرات این حرکات رو انجام بدی
دیگه زده بودم به سیم آخر من دوستش داشتم و هیچ کسی حرفهام رو باور نداشت
-شیما چرا درک نمیکنی من هنوز اون رو دوست دارم
-شیدا آرومتر صدات رو میشنوه
-اه به درک بزار بشنوه خسته شدم از بس توی این هفت سال بهم گفتید فراموشش کنم حالا هم که اومده باید تو خودم بریزم همه این شکایتها رو همه درد و دلهام رو ای کاش میتونستم برم بهش بگم که چقدر نامرده که منو تنهام گذاشته و حالا برگشته و داره با حرفهاش آتیش به قلب بیقرار من میکشه ای کاش میتونستم برم بهش بگم که به دلم آتیش زدی حتماً دلش خنک شده
آره خودش بود باورم نمیشد که اومده به سراغم حالا اینجا دوست نداشتم که بیاد اما آروم و بیصدا قدم بین ما گذاشت و با اولین حرکتش صورتم به گرمی نشست همون همدم تنهایی ها و همون همدم رویاهام بود آره اشک بود
شیما بغلم کرد و گفت:
-الهی من بمیرم برای اون چشمات که بیقراری میکنه
اشکامو پاک کردم و آروم وارد اتاقم شدم.روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود هنوز هم موهاش افشون و بلند و زیبا بود گفتم:
-ببخشید مزاحمتون شدم اما من وقت اداریم داره تموم میشه اگه میشه زودتر بریم سر اصل مطلب
سرشو بلند کرده بود و داشت به من نگاه میکرد چشمای عسلیش برق میزد سرش رو تکون داد و گفت:
-ممنون از اینکه بهم فرصت دادی تا تنها باشم
لبخند مزحکی زدم و فتم سر جام نشستم و پروژه رو باز کردم و بدون اینکه منتظر اعلام نظرش باشم شروع کردم به توضیح دادن
بی اختیار باهاش هم کلام شده بودم و آروم و بیخیال به سوالهاش جواب میدادم
صدای زنگ موبایلش باعث شد تا برنامه رو در حالت مکث قرار دادم و خودمو مشغول نشون دادم خیلی سعی میکردم به حرفهاش گوش ندم اما همین که گفت:
-عزیزم منم همین طور
انگار دنیا دور سرم چرخید ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم
-چرا برگشتی پیشم دیگه طاقت نگاهاتو ندارم آخه جز غصه و غم تو دلم از تو دیگه یادی ندارم
سرش رو برگردوند سمتم و گفتم:
-چیزی گفتی
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-نه
سرم رو انداختم پایین و با بغضی که در گلو داشتم کلنجار رفتم ای کاش میتونستم بغضم رو فرو بدم
اومد روی صندلی نشست و گفت:
-خوب ادامه میدیم
وقتی دستم رو بردم جلو تا برنامه رو اجرا کنم گرمی دستش رو روی دستم حس کردم.گرمی دستی که سالها بود فقط توی رویاهام حسش میکردم سرم رو بلند کردم و با قیافه متعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و معذرت خواهی کرد
برنامه رو اجرا کرد و من دیگه ساکت شدم گرمای دستش تا اعماق قلبم نفوذ کرد اگر تا به این لحظه سعی کرده بودم با احساسم بجنگم دیگه نمیتونستم اون داشت بی خیال برنامه رو نگاه میکرد و من در سکوت سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم فکر میکردم یهو پرسید
-راستی از فرهاد شنیدم نامزد کردی گفتم من هم تبریک بگم
سرم رو بلند کردم و لبخند تلخی زدم و تشکر کردم اون همچنان داشت به برنامه نگاه میکرد میدونستم که از قصد این کار رو کرده بود تا عکس العمل من رو ببینه اما اونقدر از این حرفی که زد بدم اومد که دلم میخواست همونجا سرش داد میزدم و باهاش دعوا میکردم
وقتی پروژه تموم شد گفتم:
-خوب فکر میکنم برای تصمیم گیریتون کافی باشه من باید برم خونه امشب مهمون دارم
همونطور که مشتاقانه نگاهم میکرد و لبخندی به لب داشت گفت:
-بله فکر کنم کافی باشه
-پس....
-من میخوام کمی داخل این اتاق بمونم
با تعجب گفتم:
-برای چی؟
از جامون بلند شده بودیم و روبروی هم ایستاده بودیم دستش رو به سمتم دراز کرد و من هم بی اختیار دستش رو گرفتم و اون فشار خفیفی به دستم وارد کرد و گفت:
-برای جبران گذشته هام میخوام دنبال مقصر بگردم
لبخند مذخرفی زدم و دستم رو به شدت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-امیدوارم موفق باشید آقای محبی
از پشت میز اومدم اینور و ازجلوش رد شدم و به سمت در رفتم که با شنیدن اسمم از زبونش در جا خشکم زد
-شیدا
نای برگشتن نداشتم و دلم میخواست زمان در همون لحظه متوقف بشه و نگذره چقدر سالها آرزوی شنیدن اسمم رو از زبونش داشتم چقدر سالها مشتاق اون نگاههاش بودم ای خدا چرا برگشت؟ برگشت که من رو دیونه کنه؟
-من ازت یه خواهشی دارم لطفاً خواهشم رو رد نکن
هنوز پشتم بهش بود اهسته دستم رو به سمت صورتم بردم تا اشکهایی که پهنای صورتم رو پوشونده بود رو پاک کنم اه خدایا چرا اینقدر من ضعیف بودم دوست نداشتم جوابش رو بدم دلم میخواست مثل اونموقع ها وقتی قهر میکردم بیاد و نازم رو بکشه و نوک انگشتش صورتم رو نوازش کنه و آهسته روی لبم رو ببوسه و در گوشم بگه چقدر دوستم داره و من هم لبخند بزنم و اون رو ببخشم
اما اینها دیگه محال بود. هنوز نمیتونستم حرفی بزنم دوباره گفت:
-جوابم رو ندادی؟
دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم و بگم عزیزم هر چیزی که باشه با جون و دلم قبول میکنم. همون طور که پشتم بهش بود گفتم:
-البته اگه خواسته معقولی داشته باشید
-لطفاً اینقدر با من رسمی صحبت نکن
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم برگشتم و با عصبانیت گفتم:
-برای چی باید باهات صمیمی حرف بزنم؟ باید بگم؟ عزیزم؟ مهربونم؟ دلم برات یه ذره شده بود؟ باید بگم یار وفادارم چقدر طول کشید تا برگردی؟ باید بگم با وجود بیمعرفتیت من همه این سالها منتظرت بودم؟
با بغضی که تو چشماش کاملاً معلوم بود نگاهم کرد سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-اما باید بهت بگم من سالهاست که تو رو از یادم بردم هم تو، هم بیمعرفتیت رو. برای همین هم تو برای من یه غریبه هستی همین
روم رو برگردوندم و سریع دستگیره در رو چرخوندم و از در خارج شدم در حالی که با عجله راه میرفتم و سعی میکردم اشکهام رو پاک کنم یهو پنان دری توی پام احساس کردم که حتی توان جیغ زدن رو ازم گرفت و چنان محکم خوردم زمین که درد رو در تمام سلولهای بدنم حس کردم
اه مردشورت رو ببرن اونقدر اشک توی چشمام جمع شده بود که همه جا رو تار میدیدم هی پلک میزدم که بتونم راحت ببینم اما نتونستم
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم برگشتم و دوباره تار میدیدم
پلک زدم و وقتی چشمام رو باز کردم این کامران بود که جلوم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد دوباره بغض اومد به سراغم با نوک انگشتش اشکهام رو پاک میکرد و نگاهم میکرد اونقدر نگاهم کرد که بی اختیار شدم اونقدر با اون چشمای جادویش بهم خیره شد که توانم رو از دست دادم دلم میخواست فریاد بزنم اما دیگه نه اشکی میریختم و نه فریادی میزدم
بیاختیار بی اختیار شده بودم دوست داشتم زمان در همون دقایق بمونه و تکون نخوره اما اما بی فایده بود و من نمیتونستم یه همچین کاری بکنم.
-شیدا چی شده؟
سرم رو به طرف صدا برگردوندم که دیدم شیما ایستاده و با کمال تعجب به ما زل زده کامران از جاش بلند شد و به جای من جواب داد
-پاش پیچ خورد و افتاد زمین و من چون پشت سرش بودم اومدم تا کمکش کنم
شیما انگار که حرفهای کامران رو باور نکرد و برگشت و به من نگاه کرد و من برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:
-آره پام پیچ خورد و ایشون لطف کردن و کمک کردند
-پس اگه ایشون لطف کردند چرا شما هنوز نشستی؟
لبخند زدم و از جام بلند شدم و حالا دیگه شیما به ما نزدیک شده بود برگشت رو به من پرسید
-حالا دیگه حالت خوبه؟
-آره فقط پام یه کمی درد میکنه
-چطوری چی شد
-نمیدونم یهو پام پیچ خورد و افتادم دیگه
-خیل خوب بریم؟
-آره بریم
کامران به شیما نگاه کرد و گفت:
-راستی شیما خانوم میخواستم نامزدیتون رو با فرهاد تبریک بگم خیلی دلم میخواست در چشنتون حضور داشتم
انگار که به شیما برق دو هزار وات وصل کردند و با تعجب به کامران زل زده بود و بعد با عصبانیت گفت:
-کی یه همچین حرفی زده؟
من که میدونستم چرا فرهاد یه همچین دروغی گفته میونجیگری کردم و گفتم:
-آقای محبی شیما اصلاً انتظار نداشت که شما از این موضوع خبر داشته باشید انگار شیما فراموش کرده که شما با فرهاد دوست هستید
شیما برگشت و نگاهم کرد و انگار که منظورم رو درک کرده بود لبخندی زد و گفت:
-راستش فکر نمیکردم شما اطلاع داشته باشید برای همین تعجب کردم در هر صورت ممنونم
کامران با قیافه متعجب سرش را تکان داد
-باورم نمیشه چرا باید فرهاد یه همچین دروغی گفته باشه
با کلافه گی و از درد پا توی ماشین نشستم و گفتم:
-مگه خودت نگفتی حتماً برای این کارش دلیل قانع کننده ای داشته؟
-اما آخه
-آخه و اما اگه نداره اون مجبور بود این دروغ رو بگه چون نمیدونست واقعاً در باره ارتباطش با ما چیز دیگه ای بگه
-امیدوارم اینطور که تو میگی باشه وگرنه من میدونم و اون
سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم
-شیدا
-هوم
-کامران بهت چی گفت
-کی؟
-توی راهرو
-هیچی
-هیچی؟
-آره باور نمیکنی؟
-چی بگم والا
-حتماً آدما نباید با کلامشون چزی بگن که
-وا
لبخندی به لبم اوردم و به یاد چشمای جادویش افتادم باورم نمیشد که در اون لحظه هنوز عشق رو تو چشمش دیدم
روزها از پس هم میگذشت و دو هفته از آمدن کامران و فاخته به ایران میگذشت که کامران و فرهاد قرار داد رو بستند و جشنی در هتل بزرگی گرفتند
باورم نمیشد که به این راحتی یک هفته رو هر لحظه در کنارش گذرونده بودم و بیخیال با فاخته رابطه ای صمیمی برقرار کرده باشم اما نمیتونم از این موضوع چشم پوشی کنم که هر وقت فاخته و کامران با هم رابطه برقرار میکردند سعی میکردم من اون جا نباشم چون نمیتونستم جلوی حسدم رو بگیرم و این برای من دردناکترین لحظه بود با اینکه در تمام مدت این دو هفته خیلی سعی کردم که کامران رو فراموش کنم اما هر بار چیزی که نصیبم شد این بود که دیوانه وار تر از پیش میپرستیدمش
کامران در طول این دو هفته حتی یک بار هم سعی نکرد به من نزدیک شود و من در تمام ظول این دو هفته به موضوع فکر میکردم که اون چه چیزی رو میخواست به من بگه که نتونست بگه و این موضوع من رو شدیداً عذاب میداد
-خوب به به به به میبینم که حسابی تر گل ور گل کردی و آماده ای!
-بله دیگه مگه امشب جشن نداریم
-البته خواهر گلم راستی ه چرخ بزن ببینم
لبخندی زدم و دو طرف دامنم رو گرفتم و چرخیدم و چرخیدم و با صدای بلند به همراه شیما خندیدیم
-چتونه سر اوردید به چی میخندید؟
ایستادم و با اینکه سرم گیج میریفت دستم رو به دیوار زدم و با لبخندی که هنوز به لب داشتم به مامان نگاه کردم و گفتم:
قسمت 5
هیچی مامان خل شدیم
دستشو تکون داد و گفت:
-از دست شما دیونه ها
وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت:
-شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم
-چی؟
-کامران فردا برمیگرده آلمان
خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی به لبم اوردم و گفتم:
-بالاخره باید میرفت چه فردا چه یه ماه دیگه
-خوشحالم که با این قضیه کنار اومدی
-ممنونم اما باور کن که کار دیگه ای از دستم برنمیومد
شیما نزدیکم شد و دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:
-یادت نره که امروز روز آخره
-روز آخر؟
سرش رو تکون داد و از اتاقم بیرون رفت
روز آخر یعنی اینکه من باید با رفتن کامران همه چیز رو فراموش کنم و به زندگی عادی برگردم ای کاش اون روز به مادر قول نداده بودم که با رفتن کامران من هم برگردم به سمت زندگی خودم و دیگه حتی به اون فکر نکنم اما من نمیتونستم چون هنوز نتونسته بودم اون رو فراموش کنم مگه من میتونستم این کار رو کنم؟
تمامی کارمندان شرکت توی هتل جمع بودند و جشن شادی رو برگزار کرده بودند معاون امور مالی شرکت آقای مهندس پرهام رادپور نزدیکم شد و در حالی که دستش لیوانی مملو از نوشابه بود نگاهم کرد و گفت:
-اجازه میدید؟
-البته
-امروز روز شادیه
-البته چرا که نه
سعی میکرد از چیزهایی حرف بزنه که من هیچ علاقه ای به شنیدنش نداشتم و سعی میکردم از دستش راحت بشم که صدای موسیقی داخل سالن پر شد که رادپور گفت:
-این افتخار رو به بنده میدید؟
با تعجب نگاهش کردم و بعد به سالن خیره شدم که یه لحظه کامران رو در حالی که فاخته رو در آغوش داشت و با هم میرقصیدند دیدم انگار حسادت در تک تک اعضای وجودم رخنه کرد لبخندی زدم و دستم رو به سمت رادپور دراز کردم و اون هم آروم بوسه ای به روی دستم زد و گفت:
-ممنونم
وقتی با رادپور به صحنه رقص رفتم اصلاً دوست نداشتم که باهاش برقصم اما وقتی نگاه پر از حسرت کامران رو دیدم مصمم شدم که این کار رو باهاش بکنم با اینکه بار اول بود که با رادپور اینقدر راحت داشتم ارتباط برقرار میکردم اما سعی کردم کمی نرمتر باهاش برخورد کنم وقتی نگاهش رو که اون طور عاشقونه بر روی چشمام ثابت میموند رو میدیدم دلم برای خودم میسوخت دلم برای تمام این سالهایی که میتونستم بهترین موقعیت ها رو داشته باشم و الکی از دستشون دادم میسوخت
-میدونم الان وقت مناسبی برای گفتن این حرفها نسیت اما شیدا خانوم من سالهاست که به شما علاقه خاصی دارم
وقتی داشت این حرفها رو در گوشم میگفت سرش رو برده بود نزدیک شونم تا صورتش رو نبینم و من هم راضی بودم
نمیدونستم باید بهش چی بگم برای همین سکوت که ادامه داد
-بارها خواستم ازتون خواستگاری کنم و حتی این موضوع رو با فرهاد خان هم در میون گذاشتم اما ایشون هر دفعه میگفتند که جواب شما منفیه
سرش رو اورد جلو و به چشمام نگاه کرد و گفت:
-اینبار خواستم که از خودتون جوابم رو بگیرم
صدای موزیک قطع شد و من دست رادپور رو رها کردم و گفتم:
-سعی میکنم راجع به این موضوع فکر کنم
لبخندی زد و سرش رو کمی برام خم کرد و من هم از کنارش رد شدم و در حالی که غرق افکارم بودم از مستخدمی که داشت پذیرایی میکرد یک لیوان آب خواستم و رفتم نزدیک پنجره و از اونجا به خیابون ذل زدم
-به چی فکر میکنی؟
سرم رو برگردوندم و به قیافه فاخته خیره شدم او آنقدر زیبا شده بود که لحظه ای از جواب دادن درنگ کردم و به صورتش خیره شدم چشمان طوسی رنگش که با آرایش دیوانه کننده شده بود و لبهای گوشی و زیبای اون که هنگام حرف زدن چنان برقی میزد که هر کسی رو به سمت خودش مجذوب میکرد در دلم شکست رو پذیرفتم و آهی از سر حسرت کشیدم و گفتم:
-نمیدونم
لبخند زیبایی زد و موهاش رو که ریخته بود جلوی صورتش رو به کنار زد و گفت:
-اینم شد جواب؟
جوابی نداشتم که بدم شونه هام رو بالا انداختم و به سمت خیابون خیره شدم و گفتم:
-معاون امور مالی شرکت ازم خواستگاری کرد
-جداً
-بله
همون طور که هنوز داشت من رو نگاه میکرد گفت:
-وقتی داشتی باهاش میرقصیدی کامران چند بار نگاهت کرد و من هم که کنجکاو شده بودم نگاهت کردم و به چهره پسره خیره شدم راستش باید به صراحت بگم یه کمی بهت حسودیم شد آدم زیبایی هست
برگشتم سمتش و در حالی که لبخند مزحکی گوشه لبم داشتم گفتم:
-راست میگی؟
-البته
-راستش آره قیافه اش زیباست و اون طور که خودش میگفت بارها ازم خواستگاری کرده اما...
-اما چی؟
-مگه تو نمیدونی که من نامزد دارم؟
-جداً؟
-آره
-من از این قضیه اطلاعی نداشتم
-یعنی محبی بهت نگفته؟
-ما زیاد باهم در رابطه با کسی صحبت نمیکنیم
لبخندی از روی حسادت زدم و گفتم:
-معلومه این جور عاشقا باید بیشتر راجع به خودشون صحبت کنند
با تعجب ابروهاش رو به سمت بالا برد و گفت:
-منظورت چیه؟
-منظورم؟
-آره از این که گفتی عاشقا
-وا دروغ میگم
-دیگه جلوی کسی این حرف رو نزنی ها
-چرا؟
-برای اینکه اون فقط برادر منه
انگار دنیا روی سرم خراب شد ضعف کردم فاخته داشت چی میگفت؟کامران برادرش بوئ اما نه تا به حال کامران راجع به این موضوع باهام حرفی نزده بود اون هیچ خواهری نداشته حتماً داره سر به سرم میزاره
-چی میگی فاخته؟
-من خواهر ناتنی کامرانم و نه عشقش
سرم رو برگردوندم به سمت کامران که پشت فاخته ایستاده بود و داشت با فرهاد صحبت میکرد
یه لحظه سرم گیج رفت
دستم رو به سرم گرفتم و چشمام رو بستم
- شیدا حالت خوبه؟
سکوت کردم و چشمام رو محکمتر بهم فشردم باورم نمیشد
- شیدا با تو ام
چشمام رو باز کردم و گفتم:
- آره خوبم
- چی شد یهو؟
- هیچی سرم یهو درد گرفت ببخشید نگرانت کردم؟
- آره ترسیدم الان خوبی؟
- آره خوبم خوب چی میگفتی؟
- چه میدونم یادم رفت
- داشتی میگفتی که تو خواهر ناتنی محبی هستی ما تا الان فکر میکردیم نامزدشی
فاخته با صدای دلنشینش خندید و گفت:
- نه بابا راستش پدر کامران سالها پیش با مادر من ازدواج کرد اما تا وقتی که پدرمون فت کنه خانواده کامران از این موضوع اطلاعی نداشتند تا اینکه وقتی وصیت نامه رو میخونند میبینند که یه سری از ملک و املاک پدر به نام من و مادرمه و همین طور شرکتی که الان تاسیس کردیم هر دومون توش سهیمیم برای همینه که من هم همراهش اومدم
احساس میکردم قلبم داره تیر میکشه خیلی دلم میخواست ازش میپرسیدم که همسر کامران کجاست اما از پرسیدنش واهمه داشتم برای همین به سختی دلم رو به دریا زدم پرسیدم
- پس همسر کامران چی؟
- همسرش؟
- آره
- کامران هنوز ازدواج نکرده
دیگه نمیتونستم اینهمه حرف رو قبول کنم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
- چرا؟
- من اطلاع زیادی راجع به این موضوع ندارم اما مثل اینکه با مادرش سر موضوعی اختلاف داره برای همین هنوز ازدواج نکرده اما من باهاش دارم صحبت میکنم که ازدواج کنه و حتی شخص خاصی هم براش در نظر گرفتم که خیلی....
- ببخشید خانومها مزاحم که نشدم؟
سرم رو به طرف صدا برگردوندم که یکی از مهندسهای شرکت که پسر فوق العاده زیبایی بود داشت با ما حرف میزد اسمش مهرداد راد بود که چشمای زیبای سبزی داشت که بسیار صریح بود نگاهش کردم و لبخندی زدم که فاخته گفت:
- اختیار دارید چه مزاحمتی
- من راستش...
وقتی دیدم رو به فاخته داره صحبت میکنه فرصت رو غنیمت شمردم و آهسته دست فاخته رو فشردم و معذرت خواهی کردم و اومدم اینور
سرم به شدت داشت گیج میرفت باورم نمیشد که کامران هنوز ازدواج نکرده باشه پس هنوز با مادرش اختلاف داره باورم نمشه یعنی اون هنوز به من علاقه داره؟
- ورپریده خشگل شدی تحویل نمیگیری؟
لبخندی زدم و رو به شیما که ماکسی زیبایی به تن داشت خیره شدم و به چشمای زیباش نگاه کردم و گفتم:
- از شما که خشگل تر نشدم
- گمشو دلبری میکنی دیگه
- کی؟ منو دلبری؟
- آره
- چطور مگه؟
- تا الان دو تا خواستگار واست پیدا شده
- برو گمشو تو هم حوصله داری؟
- به جون تو راست میگم حتی یه بار نزدیک بود جلو کامران صوتی بدیم اگه بدونی با چه مکافاتی راست و ریسش کرده بودیم حسابی شک کرده بود
- شیما
- جانم؟
- میدونی فاخته خواهر کامرانه نه زنش
انگار که شیما هیچ تعجبی نکرده بود اما لحن شادش برگشت و سرش رو انداخت پایین و گفت:
- کی بهت گفت؟
- فاخته
- من میدونستم
- اینم میدونستی که کامران هنوز ازدواج نکرده؟
شیما سرش رو بالا اورد و با حرص گفت:
- به درک که ازدواج نکرده بیا بریم شیدا کی به کامران اهمیت میده؟
دستشو کشیدم و گفتم:
- من به کامران اهمیت میدم من
ابروش رو بالا انداخت و بعد دستم رو محکم فشرد و گفت:
- این جنگ تو نه من
با کلافه گی سرم رو تکون دادم و گفتم:
- اه چه جنگی چه کشکی مگه ما با هم دعوا داریم که این جنگ منه؟
- شیدا یادت نره که تو به مامان قول دادی از فردا دیگه به کامران فکر نکنی
از دست شیما کلافه شده بودم دستشو ول کردم و گفتم:
- چرا منو درک نمیکنی؟الان بهترین موقعیت من هفت سال منتظر این موقعیت بودم
- اگه کامران هنوز هم تو رو میخواست یک لحظه رو هم از دست نمیداد
شاید حق با شیما بود سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- باشه. تمومش کن
شیما نزدیکم شد و دستم رو گرفت و گفت:
- ببین خواهر من....
- ولم کن شیما، باشه؟
از کنارش رد شدم و به داخل محوطه رفتم.
هوای تازه رو مستقیم به ریه هام فرستادم و به دیوار تکیه دادم ای خدای من حالا من باید چی کار کنم. تو این دو هفته با این وجود که فکر میکردم زن داره نتونستم فراموشش کنم حالا چطوری میتونم فراموشش کنم ؟وقتی میدونم زن نداره.
باورم نمیشه من چطور می تونستم خودم رو گول بزنم و فراموشش کنم؟
با صدای بلند سرم رو، رو به آسمون گرفتم و گفتم:
- خدایا چرا من؟
صدای گرمی لرزه به کل وجودم انداخت باورم نمیشد که صدای خودش باشه سرم رو چرخوندم سمتش و با وحشت نگاهش کردم. این خود کامران بود که هنوز با عشق اسمم رو صدا میزد.
- چرا تو چی شیدا؟
نمیتونستم آروم باشم دلم میخواست باهاش حرف بزنم تا آروم شم .
بی اختیار دستم بالا رفت و با صدای وحشتناک سیلی که به گوشش زدم به خودم اومدم باورم نمیشد که من این کار رو کردم. دستم توی هوا خشکش زده بود و نگاهم به چشمای عسلی کامران. صورتش رو به سمتم چرخوند و با دستش صورتش رو نوازش کرد. آخ که چقدر دلم میخواست من این کار رو بکنم اما افسوس نمیتونستم.
دستم رو انداختم پایین و اومدم از کنارش رد شم که مچ دستم رو محکم توی دستش گرفت و منو به سمت خودش کشید خدایا چرا داره با من این کار رو میکنه؟
- ولم کنید آقای محبی
- جوابم رو ندادی؟
اون چه جوابی از من میخواست که اینطور حتی بعد از سیلی که به گوشش زدم مصمم بود تا جوابش رو بگیره؟
- گفتم ولم کن کامران....
بی اختیار اسمش رو به زبون اوردم.نگاهم در چشماش گره خورد باورم نمیشد اینقدر چشماش مهربون باشه دوباره جادوی چشماش اسیرم کرد .
میترسیدم که شیما سر برسه و من رو تو اون موقعیت ببینه هر کاری کردم که دستم رو از دستش رها کنم نتونستم با التماس گفتم:
- لطفاً ولم کنید آقای مح....
وای خدای من این چیزی بود که من سالها در رویاهام میدیدم؟ این همون گرمی بود؟این همون گرمی و شیرینی لبهای کامران بود، که لبش رو روی لبم گذاشته بود؟
دوست نداشتم لبش رو از روی لبام برداره. اون لبام رو میبوسید و من چشمام رو بسته بودم هیچ عکس و العملی نمیتونستم انجام بدم. کامران منو محکم به خودش میفشرد و لبام رو گاز میگرفت و ناله ریزی هم میکرد.
دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی احساساتم رو بگیرم .ای خدای من کمکم کن که بتونم.
هولش دادم اون ور و با بغض نگاهش کردم دستش رو بین موهاش کشید
از اینکه حس می کردم من باز هم بازیچه دستش شدم تا نیازش رو برآورده کنم از خودم متنفر شدم حس خیلی بدی بهم دست داد که دوست نداشتم بیانش کنم لبم رو محکم به دندون گرفتم و نگاهش کردم اومد نزدیکم و گفت:
- عزیزم...
- خفه شو و برو اونور. حالم ازت بهم میخوره.
دستم رو محکم گرفته بود و ساکت بود دلم میخواست بغلش کنم. اما فقط فحشش میدادم و سعی میکردم از دستش خلاص بشم.
اما اون آروم منو به دیوار چسبونده بود و دستام رو محکم توی دستاش گرفته بود و نگاهم میکرد
یک لحظه ساکت شدم و سرم رو بلند کردم و به چشماش خیره شدم...
اشک نمیزاشت که صورتش رو درست ببینم هاله اشک بود که چشمام رو پوشونده بود هنوز همون طور بی خیال نگاهم میکرد سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:
- ازت خواهش میکنم با اعصاب من بازی نکنی و بزاری برم
- شیدای من. عزیزم. بزار سیر نگاهت کنم. دلم برای تو و اون چشمای خشگلت تنگ شده بود
مکثی کرد و گفت:
- شیدا دوست دارم با من برقصی. دوست دارم اون بدن زیبات رو من توی دستام بگیرم و لمسشون کنم.شیدا. آخ اگه بدونی چقدر دلم برای شیرینی لبات تنگ شده بود.
تمام حرفهایی که میزد شیرین بود. به شیرینی مزه لبانش. اما دوست نداشتم اونها رو الان بهم بزنه و فردا بره و دوباره من بمونم و یه دنیا عذاب.
چشمام رو بستم اما نمیتونستم کاری بکنم حرفهاش من رو حسابی تحریک میکرد.
لبانش رو نزدیک صورتم کرد و اون رو روی گونه ام کشید و بعد گونه ام رو بوسید و در گوشم گفت:
- شیدا هنوز هم دوستم د اری؟
با شدت تمام هولش دادم اونور و با صدای بلندی گفتم:
- از تو و از تموم خاطراتت متنفرم
و به سرعت از کنارش دور شدم و به دستشویی رفتم.
توی آینه به خودم نگاه کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه .
وقتی که آروم شدم یک مشت آب به صورتم زدم و از داخل کیفم پنککم رو برداشتم تا آرایشم رو تجدید کنم.
چشمام قرمز شده بود و کاملاً مشخص بود که گریه کردم. مدادی به داخل چشمم کشیدم که زیبایی چشمم رو دو برابر کرد .اسپری محبوبم رو از داخل کیفم برداشتم و به گردن و موهام زدم و موهام رومرتب کردم و از دستشویی خارج شدم .
وقتی وارد سالن شدم کیک رو روی میز گذاشته بودند و کامران و فرهاد داشتند نگاهش میکردند و بقیه هم براشون کف میزدند. به کامران نگاه کردم که عاشقانه نگاهم میکرد با تنفر سرم رو برگردوندم و به سمت دیگری از سالن رفتم و روی صندلی نشستم
اون حتی یک بار هم نگفت که آیا هنوز هم منو دوست داره یا نه اون فقط دوست داشت نیاز خودش رو برطرف میکرد و موفق هم شد از خودم بدم میومد و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و چشمام رو بسته بودم که حس کردم سایه ای روی صورتم افتاد و عطر خوشی به مشامم خورد چشمام رو باز کردم و دیدم که فرهاد داره با غضب نگاهم میکنه لبخند زدم و گفتم:
- چیه؟
- چی شده این چه قیافه ای که گرفتی؟
- سرم درد میکنه همین
دستم رو گرفت و بلندم کرد کیفم رو روی دستم مرتب کردم و گفتم:
- این جشن مسخره کی تموم میشه؟
- اگه از نظر تو مسخره است از نظر بقیه اینطور نیست
نگاهش کردم که لبخند زد و شیما رو نشونم داد که داشت کمی کیک میخورد
تشکر کردم و به سمت اون رفتم و کمی برای خودم کیک برداشتم
- شیدا به نظر من رادپور پسر زیبا و برازنده ایه
- نگاهش کردم و گفتم:
- منظورت چیه؟
انگشتش رو جلوی بینیش گرفت و گفت:
- آرزوم برگرد نگاهش کن ببین چه جوری با عشق داره نگاهت میکنه
خندیدم و سرم رو برگردوندم که رادپور با دیدن من لبخند زیبایی زد و سرش رو برام تکون داد و من هم همین کار رو کردم و برگشتم به سمت شیما و گفتم:
- حالا اینو کجای دلم بزارم؟
شیما خندید و گفت:
- همون جایی که منو گذاشتی
لبخند زدم و در گوشش چیزی گفتم که با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
- بیتربیت مگر اینکه چششم به این مامان جون نیفته و ببینم چطوری به تو ادب یاد داده
در حالی از حرص خوردنش میخندیدم گفتم:
- حالا زیاد حرص نخور شیرت خشک میشه
- ه ه نخند بابا بانمک شدی؟
- بودم جیگرم
با تعجب و چشمای گرد شده به من که داشتم اینطور باهاش شوخی میکردم خیره شد و گفت:
- چه منحرف شده دختره پرو همون دیگه جنبه نداری من اگه دستم به این رادپور برسه
با صدای بلند زدم زیر خنده و کمی از کیکم رو خوردم
شیما دستم رو فشرد و گفت:
- شیدا
- جانم
و با دستش سمت دیگری از سالن رو نشون داد و من هم کامران رو دیدم که با فاخته گرم صحبت بود و فاخته هم ما رو نگاه میکرد و با تعجب سرش و تکون میداد
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- شیما این مهندس رادپور چند سالشه؟
- فکر میکنم سی سالش باید باشه
بعد با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- مورد قبول واقع شد؟
- باید راجع بهش فکر کنم به نظرم بانمک میاد
- بله بله چرا که نه
دوباره صدای موزیک بلند شد و دوباره دو به دو همه به وسط میرفتند
فرهاد نزدیکمون شد و گفت:
- به به میبینم که دو تا خواهر با هم حسابی گرم گرفتند
شیما:- کور بشه اونی که نمیتونه ببینه
فرهاد:- بله کی گفته نمیتونه ببینه ان شالله همیشه خوش باشید
خندیدم و گفتم:
- فرهاد جون برشدار بر قصه تعریف نکن
فرهاد خندید و چشمکی به من زد و دست شیما رو گرفت و با هم به وسط رفتند
من هم ایستادم همون جا و نگاهشون کردم
یاد جمله کامران افتادم که تو حیاط بهم گفت که دوست داره با من برقصه و بدن من رو لمس کنه
با چشمام دنبالش میگشتم اما نتونستم پیداش کنم چشمم رو بستم و آه عمیقی کشیدم و دوباره چشماما رو باز کردم
- تنها وایسادید شیدا خانوم
برگشتم به سمت صدا و رادپور رو دیدم و لبخندی زدم و گفتم:
- شیما الان اینجا بود
- بله دیدم
کنارم ایستاد و گفت:
- شما اهل نوشیدنی نیستید؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه متاسفانه
- منظور خاصی نداشتم فقط دیدم در طول جشن حتی به طرف نوشیدنی ها نرفتید
- گفتم که
- بله
هر دومون سکوت کرده بودیم و داشتیم به کسانی که وسط بودند نگاه میکردیم که فاخته و کامران نزدیکمون شدند و فاخته رو به رادپور گفت:
- آقای رادپور درسته؟
- بله شما هم فاخته خانوم باید باشید درسته؟
کامران نگاهم میکرد و من هم با لبخند ساختگی به فاخته نگاه میکردم که کامران رو به من گفت:
- شیدا خانوم افتخار به بنده میدی؟
:: موضوعات مرتبط:
رمان شیدا ,
,
:: بازدید از این مطلب : 1435
|
امتیاز مطلب : 78
|
تعداد امتیازدهندگان : 26
|
مجموع امتیاز : 26