دو روز دیگه میشد یک ماه که کامران از ایران رفته بود توی این یک ماه من سه دفعه بیشتر باهاش صحبت نکرده بودم بیشتر به هم میل میزدیم ای کاش میتونستم باهاش تماس بگیرم
-پاشو ببینم ای شمع نیمه جون چیه تنهایی اینجا نشستی
-پس کو فرهاد؟
-تیشه به دست رفته به جنگ کوه
خندیدم و دستشو که به سمتم دراز بود رو گرفتم و دوشادوش هم رفتیم سمت ماشین فرهاد
-راستی شیدا دیشب کامران بهم زنگ زد
-کامران؟پس چرا زودتر نگفتی
-آخه دلم راضی نبود تا اینکه شیما گفت که بهت بگم
-چی میگفت:
-راستش باباش فت کرده بود و حالش خیلی بد بود خیلی پکر بود
-آخی الهی واسه دلش بمیرم راجع به من چیزی نگفت:
شیما:-ببین شیدا میخوای یه زنگ بهش بزنی حالشو بپرسی
-فرهاد نگفتی
-نه چیزی راجع به تو نگفت
احساس کردم که چیزی در درونم فرو ریخت و حس بدی بهم دست داد
-میشه همینجا نگه داری؟
فرهاد:-برای چی؟
--میخوام به کامران زنگ بزنم
-باشه
دستام برای گرفتن شمارش یاریم نمیکرد چندین بار شماره اش رو روی صحفه اوردم تا بالاخره تونستم شماره اش رو بگیرم
-بله
-ا... ال.... الو
- تویی
-سلام کامران
-سلام
-خوبی؟
-آره تو خوبی؟
-چه خبر؟
-سلامتی
-چرا صدات گرفته؟
-چیزی نیست
-راستش فرهاد بهم راجع به پدرت گفت واقعاً متاسفم امیدوارم غم آخرت باشه
سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت حس کردم داره گریه میکنه انگار میخواست با حرفهام تسکین دردش باشم
-کامران منو تو غم خودت شریک بدون عزیزم
-ممنونم
-حال مادرت چطوره؟
-تعریفی نداره
دلم میخواست ازش بپرسم حالا کی برمیگرده اما نمیتونستم دلم این اجازه رو بهم نمیداد دوست نداشتم فکر کنه که من مغرورم و به خودم فکر میکنم
-خیلی تنهام
-مگه من مردم
-خدا نکنه
صدای ظریف زنونه ای به گوشم رسید که به کامران چیزی میگفت و کامران هم بر خلاف دفعات قبلش خیلی سرد باهام حرف میزد
-کسی کنارته کامران؟
-آره
-کیه؟
-یکی از دوستام
بی اختیار جمله ای به ذهنم رسید جمله ای که هر لحظه با خودم تکرارش میکردم
-کی میشه دوباره باز موعد دیدار برسه این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه
-دلم برات تنگ شده
-دارم آتیش میگیرم تو این کویر لعنتی کی میشه دست نوازش تو رو گونه هام حس بکنم
-دلم میخواست اینجا کنارم باشی
- کی میشه دوباره باز موعد دیدار برسه این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه
-میخوام بهت یه چیزی بگم
-ضربان قلب من مشتاق دیاره تو این دقایق کی تموم میشه ....
-من من راجع به تو با مامان صحبت کردم
اینبار من بودم که سکوت کردم
-اون با ازدواج من و تو مخالفه
دنیا دور سرم چرخید میدونستم که کامران به مادرش علاقه شدیدی داره و روی حرفش حرف نمیزنه
-اما شیدا من همه سعیم رو میکنم بهت قول میدم
-برای چی داری بهم قول میدی
-تو مال منی فقط مال من
کامران کی برمیگردی؟
-خیلی زود خیلی زود منتظرم بمون عزیزم
-الو الو
شارژ این لعنتی تموم شده بود و دیگه نتونستم باهاش صحبت کنم به شیما که روبروی من ایستاده بود و اشک میریخت نگاه کردم یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که صورتم خیس اشکه رفتم سمتش و اون منو تو بغلش گرفت و با دستای مهربونش اشکام رو پاک کرد
-چیه مثل این روحهای سرگردون نشستی اینجا هیچ معلوم هست داری با خودت چی کار میکنی؟
-نوشین تروخدا برو بزار راحت باشم
اومد طرفم و به زور از روی مبل بلندم کرد و بردتم جلوی پنجره و پنجره رو باز کرد و گفت:
-نگاه کن
سرم هنوز پایین بود و داشتم گریه میکردم
-گفتم نگاه کن
-به چی
-نگاه کن ببین زندگی جریان داره ببین اون پرنده رو ببین صدای جیک جیکشو میشنوی این درخت رو ببین سایه هاشو میبینی تونست از فصل زمستون به بهار برسه میبینی شیدا؟
دستشو پس زدم و برگشتم و روی مبل نشستم
-جریان داشته باشه که چی؟ دیگه همه چیز برای من به بن بست رسیده
-شیدا داری با خودت چی کار میکنی خوب کامران نشد یه خر دیگه از قدیم گفتن این خر نشد یه خر دیگه میدوزم براش پالونه دیگه
-خفه شو نوشین بهتره احترام خودتو نگه داری و راجع به کامران من اینطوری حرف نزنی
با صدای بلند خندید و گفت:
-آره چرا که نه؟ کامران تو!کجایی دختر که ببینی اون ممه رو لولو برد. چرا حالیت نیست آخه تو گفته دیگه تو رو نمیخواد گفته دیگه برنمیگرده واقعاً حالیت نمیشه؟
داد زدم و گفتم:
-چرا اینا رو حالیم میشه آره خودم گفتم که گفته دیگه برنمیگرده دیگه منو نمیخواد نتونسته رو حرف اون مادر لعنتیش حرف بزنه اما نوشین اون هیچوقت نگفته که دیگه منتظرش نمونم گفته ؟
نوشین سرش رو تکون داد و در حالی که پا به پای من اشک میریخت گفت:
-خیلی خری شیدا خیلی اون دیگه برنمیگرده
-از کجا میدونی اون هیچین حرفی نزده زده؟
اومد نزدیکم و اشکهامو پاک کرد و گفت:
-تو فقط خودتو داغون نمیکنی به شیما فکر کن مامان و بابات هم آرزوهایی برای تو دارن الان دو ساله که تو خودتو توی این اتاق حبس کردی تا کی میخوای با خودت اینکار رو کنی چرا به دیگران فرصت نمیدی که ثابت کنن که تو رو میتونن خوشبختت کنن چرا به کسای دیگه اجازه نمیدی تا نشون بدن از کامران بهترن
دستاشو گرفتم و گفتم:
-نوشین تو رو قسمت میدم به جون بچت تمومش کنی
-اما تو اینجوری خودتو...
-قسمت دادم
نوشین از جاش بلند شد و نگاهی به شکمش کرد وبعد در حالی که اشکهاشو پاک میکرد گفت:
-اگه من تونستم تو هم میتونی شیدا میتونی
و از اتاقم بیرون رفت
سرم رو بین دستام گرفتم نوشین به راحتی تونسته بود حمید رو فراموش کنه با یکی دیگه ازدواج کنه کسی که شاید به مراتب از حمید بهتر بود و حالا فرزندی رو در بطن خودش داشت بزرگ میکرد که تعلق به عشق نو و عزیزی داشت
از جام بلند شدم و رفتم سمت مانیتور و سریع سیستمم رو روشن کردم
برای بار هزارم ایمیل آخری رو کامران بهم زده بود رو باز کردم و خوندم:
-سلام شیدا
نمیدونم که الان چه ساعتی هست که داری این میل رو میخونی هر چند دوست ندارم بهش فکر کنم که بعد از خوندن این میل در ارتباط با من چه فکری میکنی حتماض منو بیمعرفت قلمداد میکنی یا کسی که با احساساتت شدیداض بازی کرد و در نهایت با یک خداحافظی ساده همه چیز رو تمومش کرد
بهت گفتم که در ارتباط با تو با مامان صحبت کردم و مامان در ارتباط با ازدواج ما باهم مخالفه و برای خودش یک سری دلایل خاص داره و اون دوست داره با کسی ازدواج کنم که اون دیده باشه و پسندیده باشه و تو این رو خوب مبدونی که چقدر حرفهای مامان برای من مهمه و حالا که بعد از پدر اون تنها ترین کسمه
شیدا جان من خیلی باهاش صحبت کردم که در ارتباط با خودمون راضیش کنم اما اون قبول نکرد من تنها چیزی که میتونم بگم اینکه شدیداً متاسفم
امیدوارم که بعد از من بتونی زندگی راحتی داشته باشی هر چند این رو هم میدونم که هستند کسانی که تو رو بیشتر از من خوشبخت کنن
دیگه چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه من دیگه برنمیگردم
تنها چیزی که دوست دارم در اخر بگم اینکه تو میتونی در رابطه با من هر فکری بکنی اما سعی کن من رو درک کنی.
قسمت 4
دوباره و صد باره چشمام پر از اشک شد و گریه کردم برخلاف فکری که کامران کرده بود من هیچ فکر بدی راجع به اون نکرده بودم اما تنها چیزی که من رو خیلی آزار میداد این بود که چطوری توقع داشت من اون رو درک کنم
باز هم میگم اون منو ترک کرده بود اما نگفته بود که هیچوقت منتظرش نباشم
زندگی بدون کامران برام خیلی سخت بود و سختر این بود که هر روز برایم خواستگارهای متعددی مییومد و من بدون دیدن اونها اونها رو رد میکردم دوست نداشتم مامان رو ناراحت کنم اما کاری از دستم برنمیومد چون مامان هر سریع با رد کردن هر خواستگاری از دستم ناراحت میشد
دوست داشتم در این موقعیت اونها من رو درک کنن اما تنها کاری که اونها نمیکردند درک کردن من بود مامان همیشه میگفت با مرور زمان اون رو فراموش میکنم اما حالا با گذشتن دو سال فهمیده بود که من نمیتونم کامران رو فراموش کنم چطور میتونستم اون عشق آتشین خودم رو فراموش کنم
کامران وقتی این میل رو به من زده بود که دیگه تمام املاکش رو به خصوص شرکتش رو در ایران فروخته بود و تمامش رو تبدیل به دلار کرده بود در واقع ما درگه بیکار شده بودیم تا اینکه فرهاد یک روز سر زده به خونمون اومد
تازه از اتاق بیرون رفته بودم که دیدم فرهاد همراه مامان و شیما روی کاناپه نشستند خیلی از دیدنش تعجب کردم
-سلام شیدا خوبی
-سلام ممنون شما کجا اینجا کجا
-ما که همیشه هستیم این شمایید که احوالی از ما نمیپرسید
شیما کنار دستم نشست و با حرص رو به کامران گفت:
-تمام اینها رو دعاگوی جناب کامران خان دوست شفیق شما هستیم
با غضب به صورت شیدا نگاه کردم که فرهاد در حالی که سرش پایین بود گفت:
-من شرمنده ام اما من چند بار باید بهت بگم شیما من هیچ اطلاعی از این موضوع نداشتم...
-بهتره تمومش کنید فرهاد خان شیما خانوم با شما هم بودم کامران کاری رو کرده که به صلاحش بوده
شیما با ناراحتی گفت:
-حتماً تو هم کاری رو میکنی که به صلاحته درسته
مامان در حالی که داشت با پر روسریش اشکش رو پاک میکرد گفت:
-تمومش کنید بچه ها ما مهمون داریم
مدتی به سکوت گذشت که فرهاد گفت:
-راستش من اومده بودم اینجا یه خبر خوشی رو بهتون بدم به خاطرتون هست که کامران شرکتش رو فروخته بود؟
شیما:-آره
فرهاد:-چند روز پیش این کسی که این شرکت رو از کامران خریده بود اومد سراغ من و گفت میخواد شرکت رو بفروششه و من هم از این حرفش استقبال کردم و شرکت رو ازش خریدم و حالا هم اومدم اینجا که از شما بخوام که منو توی این شرکت کمک کنید قبول میکنید؟
شیما با خنده رو به من گفت:
-این که خیلی خوبه نه شیدا؟
در یک تصمیم ناگهانی قبول کردم و ما از اون روز به بعد تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم بالاخره هر چیزی که بود خوبیش این بود که من با یاد و خاطراتم سر میکردم
صدای زنگ ساعت باعث شد که چشمام رو باز کنم و با بیحالی خاموشش کردم و از جام پا شدم و رفتم سمت حموم.
سالها بود که این کار به من آرامش میداد شیر آب رو باز کردم و زیر قطرات آب گرم خودم رو به بیخیالی سپردم با این که میدونستم این لذت لحظه ای شده وبعد دوباره همون حزن قدیمی مهمون لحظه های منه
-سلام مامان صبح بخیر
-سلام عزیزم
روی صندلی نشستم و مامان لیوان چایی روجلوم گذاشت و کنارم نشست
-باز دوباره دیشب نخوابیدی؟
-خوابم نبرد مامان هر چند دو ساعتی رو خوابیدم
-ببین شیدا با خودت تو این هفت سال چی کار کردی بعضی اوقات باورم نمیشه که تو همون شیدا سابق باشی شیدایی که با خودش طراوت رو به هر جایی میبرد خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه
هر بار که مامان کامران رو مقصر میدونست انگار با خنجر به قلبم فرو میکرد اوایل سر این موضوع باهاش بحث میکردم اما حالا دیگه براش بس بود دوست نداشتم که درد و رنجش رو از اونی که بود بیشتر کنم
-شیما کجاست
-الان میاد
-شیدا
-جانم؟
-تو مطمئنی که میخوای این کار رو بکنی؟
-چاره دیگه ای ندارم مامان هفت سال انتظار برام کافیه باید تکلیف خودم رو روشن کنم
-تو انتظار داری الان چه چیزی رو ببینی
واقعاً انتظار داشتم کامرانی رو که بعد از هفت سال میبینم چه جوری باشه اما حالا که میدونستم اون داره به خاطر من برمیگرده باید تمومش میکردم
-نمیدونم مامان اما انتظار دارم کامران رو که بعد از هفت سال برگشته به خاطر من رو ببینم
صدای شما رو شنیدم که گفت:
-اما اگه بدونی اون به خاطر تو برنگشته
سرم رو برگردوندم به طرفش و گفتم:
-پس برای چی برگشته؟
-اگه بدونی اینها همه نقشه بوده و کامران از وجود تو کاملاً بی اطلاعه چی؟
شیما چی میگفت چرا داشت اینها رو بهم میگفت نه محال بود خودش بهم گفت که کامران داره برمیگرده اما.... اما... نه محال بود من از هیچ کس نپرسیده بودم که کامران برای چی برمیگرده آره ای خدا یعنی حقیقت داشت
-پس چرا اینهمه مدت بهم نگفتی که به خاطر من برنمیگرده چرا گذاشتی الکی خوش باشم؟
-شیدا من و فرهاد هر کاری کردیم به خاطر تو بوده...
-ساکت شو شیما شما ها منو فریب دادید من هیچ احتیاجی به کمک شما نداشتم
از آشپزخونه بیرون رفتم و رفتم داخل حیاط و بدنم افسرده ام رو انداختم روی تختی که توی حیاط بود باورم نمیشد که این همه مدت من فریب خورده باشم حالا که فکرشو میکنم دارم میفهمم که اونها من رو فریب دادند و تمام اینها زیر سر شیما بود اون بوده که فرهاد رو مجبور به این کار کرده
همیشه شیما با فرهاد بد رفتاری میکرد خوب مبدونستم که فرهاد دوستش داره و چندیدن بار برای خواستگاری قدم پیش گذاشته و اما هر بار شیما گفته که تا شیدا ازدواج نکنه من ازدواج نمکنم و حالا بود که میفهمیدم فرهاد خودش رو مسئول میدونست حتی چندیدن بار سعی کرد که برای من خواستگار بیاره هر بار با توپ و تشر من پشیمون شد حتی خوب یادم میاد که شش ماه پیش فرهاد به من زنگ زد بارها پیش میومد که به موبایلم زنگ بزنه و با هم راجع به اوضاع شرکت شحبت کنیم اما اون بار خوب متوجه شدم که کارد به استخونش رسیده که مجبور شده به من زنگ بزنه
-ببین شیدا میخوام راجع به شیما باهات صحبت کنم راستش دیگه خسته شدم میدونم که کارم درست نیست که به تو زنگ زدم اما امیدوارم که منو و شرایط من رو درک کنی تو خودت خوب میدونی که من چقدر شیما رو دوست دارم اما اون انگار اصلاً هیچ علاقه ای به من نداره
-نه فرهاد اصلاًاینجوری نیست من خودم بارها از زبونش شنیدم که گفته به تو علاقه داره
-اگه اون هم منو دوست داره پس چرا با من یه همچین رفتاری میکنه؟ اون فکر میکنه چون کامران با تو یه همچین کاری کرده من مقصرم و همش میگه که اون دوست تو بوده و تو از این قضیه خبر داشتی من درک میکنم که اون به تو خیلی علاقه داره اما باور کن دیگه من از این وضعیت خسته شدم من الان سی سالمه در صورتی که ما باید پنج سال پیش باهم ازدواج میکردیم اما اون دائماً میگه تا تو ازدواج نکنی اون هم ازدواج نمیکنه اما من بارها بهش گفتم که تو شاید اصلاً نخوای ازدواج کنی تو به من بگو من باید چی کار کنم باور کن خسته شدم خانواده ام شدیداً منو تحت فشار قرار دادند که ازدواج کنم اما من واقعاً شیما رو دوست دارم
-ببین فرهاد باور کن من همیشه اون رو تشویق به ازدواج میکنم اما اون خودش قبول نمیکنه
-میدونی چیه اونقدر توی این مسئله تو و کامران خودم رو مسئول میدونم که حتی به سرم زد که پیداش کنم حتی این کار رو هم کردم و فهمیدم که اون توی آلمان شرکت زده و داره کار میکنه حتی میدونی چیه حاضرم اگه بدونم که شیما واقعاً به من علاقه داره برم آلمان پیش فرهاد و باهاش صحبت کنم
در حالی که داشتم آهسته اشک میریختم گفتم:
-من همه تلاشم رو میکنم فرهاد ببخشید اگه شیما یه همچین کاری داره با تو میکنه
باورم نمیشد که فرهاد واقعاً یه همچین کاری کرده باشه حالا میفهمیدم که اونها از کامران خواستند که برگرده
گرمی دست شیما رو روی شونم حس کردم
-چرا این کار رو با من کردی شیما
-شیدا تو خواهر منی عزیز منی من حاضرم برای تو هر کاری بکنم
-چس چرا گذاشتی من خوش باشم که اون به خاطر من برمیگرده
-دوست نداشتم شادیت رو ...
-بگو کامران برای چی برمیگرده
کنارم نشست و دستم رو توی دستاش گرفت و گفت:
-فرهاد با کامران ارتباط برقرار کرده تا با شرکت اون همکاری کنه البته این رو خوب میدونم که فقط به خاطر تو اینکار رو کرده و حالا قراره کامران بیاد ایران تا با کار ما از نزدیک آشنا بشه اون حتی نمیدونه که فرهاد هنوز با من رابطه داره
بغضم ترکید و گفتم:
-شماها منو داغون کردید
-شیدا من هر کاری کردم به خاطر تو بوده عزیزم تو عزیزترین کس منی
بغلش کردم و باهم گریه کردیم شاید من نباید اینقدر به اون دل میبستم که فکر میکردم الان داره به خاطر من برمیگرده من باید میفهمیدم که اون من رو فراموش کرده آیا اشتباه از من بوده که هفت سال تموم زندگیم رو به خاطر اون حروم کردم سالهای زیبای جوونیم رو به خاطر کامران حروم کردم آیا واقعاً اشتباه کرده بودم
-جلوی آینه ایستاده بودم و به صورتم نگاه میکردم سالها بود که با آینه قهر بودم و باهاش رابطه صمیمی برقرار نکرده بودم انگار دوست عزیزی رو پیدا کرده بودم به خودم در آینه نگاه میکردم
- ا تو که هنوز آماده نشدی؟
شیما رفت سر کمد لباسهام و یه دست لباس رو از اون تو برداشت و انداخت روی تخت و من هم داشتم از توی آینه نگاهش میکردم
-پاشو شیدا الان آژانس میدا زود آماده شو در ضمن خواهر خشگلم کاری کن که فکر نکنه این همه سال منتظرش بودی
لبخند تلخی زدم و از جام پاشدم
هر لحظه که به فرودگاه نزدیک میشدیم احساس میکردم خطی روی قلبم میکشیدن
صدای موسیقی که داشت پخش میشد قلبم رو آتیش میزد
-بی تو برام هوا کمه تموم گریه ها کمه
دنیا برام یه ماتمه دیگه بریدم از همه
بی تو همش بیداریه ساعت و بیقراریه
تو دست من از تو فقط یه عکس یادگاریه
اگه یه روزی من تو رو دیدم اگه دوباره به تو رسیدم
دیگه تو رو از دستت نمیدم
بی تو یه آهم یه چشم به راهم
به خط جاده مونده نگاهم
بی تو یه دردم یه آه سردم
کاشکی چشاتو گم نمیکردم
دلم سوخته صدام سوخته
تموم گریه هام سوخته
دل سنگ تو رفت اما دل دنیا برا سوخته
-خوب شیدا بس کن دیگه
سرم رو بلند کردم و دیدم که شیما داره نگاهم میکنه
-باشه باشه
-اشکاتو پاک کن داریم میرسیم
از توی کیفم آینه ام رو برداشتم و خودم رو نگاه کردم و بعد کمی پنکک زدم
باورم نمیشد که تا یه چند لحظه دیگه کامران رو میبینم هوا برام خیلی سنگین به یاد روزی افتادم که داشت میرفت و من اینجا اومده بودم تا بدرقه اش کنم یادمه گفت که خیلی زود برمیگردم حالا کجاست که ببینه همون زودش شده بعد هفت سال که اومدم برای استقبالش اما این بار به خاطر من برنمیگشت
شیما دستم رو کشید و من رو برد داخل سالن انتظار صدای پیجر دوباره پخش شد و صدایی که برای من اون سریع حکم ناقوص مرگ رو داشت حس گنگی داشتم دوست نداشتم که زمان بگذره
-شیدا متله اینکه دیر رسیدیم هی بهت گفتم زود باش
-خوب من چی کار کنم ترافیک بود
-همینجا وایسا الان میام
رفت سمت مخالف من و من هم سرم رو چرخوندم و به تلوزیون خیره شدم
ای خدا من با این حسه گنگ چی کار کنم انگار دیگه دوست نداشتم که ببینمش اما نه اصلاً کامران چه شکلی شده بعد از این هفت سال الان باید سی سالش شده باشه یهو یادم افتاد که توی ماه تیر هستیم و 12 خرداد تولدش بوده ناخوداگاه لبخند به لبم نشست یادم اومد که توی اون شش سال براش یه میل نوشته بودم اما هیچ وقت براش سند نکرده بودم
-شیدا بیا دیگه الان باید پیداشون بشه دعا کن کارهای گمرکیشون طول کشیده باشه
روم رو برگردوندم سمت شیما و گفتم:
-شیما من دوست ندارم ببینمش
-چرا؟
-نمیدونم یه حس گنگی دارم من میخوام برگردم خونه
-اما شیدا اینها همه به خاطر تو بوده وگرنه فرهاد هیچ نیازی به این همکاری نداره
-ببین شیما میدونم اما الان حس بدی دارم میترسم گند بزنم وقتی دیدمش باید چی.....
نگاهم به جایی که قفل شد باورم نمیشد خودش بود کامران کامرانی که بعد هفت سال حالا برگشته بود شیما برگشت به سمت نگاه من و در یک لحظه کامران با دیدن ما ایستاد و با تعجب به ما نگاه کرد.....
سعی کرد خودش رو کنترل کنه و بعد لبخندی به لب آورد و برگشت به پشت سرش نگاه کرد و بعد....
انگار دنیا دور سرم چرخید سرم گیجرفت و نزدیک بود بیفتم که شونه شیما رو فشردم شیما هم چیزی رو که میدید باور نداشت با این حال لبخندی زد و گفت:
-شیدا آماده شو این جنگ تو باید از پسش بر بیای
دستم رو گرفت و من هم آروم در حالی که سعی میکردم خودم رو رو آماده مبارزه سختی بکنم به راه افتادم و وقتی کامران دید که داریم نزدیکش میشیم به شدت تعجب کرد سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و بیخیال با اینکه میدونستم نمیشه
وقتی رسیدیم جلو چشم در چشم کامران شدم با تعجب بهم خیره شده بود که شیدا به دادم رسید و گفت:
-سلام خیلی خوش اومدید اقای محبی
با تعجب همون طور که به من نگاه میکرد
-سلام ممنون
برای اینکه آماده مبارزه بشم سرم رو کردم اون سمت و به دختر زیبایی که همراه کامران بود سلام کردم:
-خیلی خوش اومدید از دیدنتون خیلی خوشحالم
و بعد رو به کامران کردم و گفتم:
-همین طور از دیدن شما
کاملاً هویدا بود که تعجب کرده باز هم شیما به دادم رسید و گفت:
-آقای محبی ما از طرف فرهاد خان اومدیم
کامران نفس راحتی کشید و گفت:
-بله هیچ انتظار دیدن شما رو نداشتم
-نمیخواید ایشون رو معرفی کنید
-البته البته
بعد رو کرد به اون دختر و گفت:
-فاخته جان اینها از طرف فرهاد اومدند
فاخته:-بله خیلی از آشنایی با شما خوشوقتم
شیما رو کرد به فاخته و گفت:
-من شیما هستم و ایشون((دستش سمت من بود))خواهرم شیدا که یکی از بهترین مهندسهای شرکت ما که البته به جرئت میتونم بگم تهران هستند
دستمو به سمت فاخته دراز کردم و اون هم باهام دست داد کامران در تمام این مدت زیر چشمی من رو میپایید
-بهتره بریم شرکت فرهاد خان منتظرن شیما جان آژانس...
-بله هماهنگ کردم بفرمایید
جلوتر راه افتادم و اونها هم به همراه ما اومدند
-آقای محبی این ماشین متعلق به شماست و شما رو به شرکت میبره من و خواهرم که کمی جلوتر میرسیم
-البته ممنون
وقتی به همراه شیما سوار ماشین شدم و به راه افتادیم نفسی عمیق کشیدم شک عمیقی بهم وارد شده بود شیما دستم رو گرفت:
-حالت خوبه؟
-اوهوم
-دیدی آسون بود
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
-آسون بود داشتم پس میفتادم
مکثی کردم و گفتم:
-باورت میشه زن گرفته
-دوست ندارم چیزی بهت بگم که ناراحتت کنه اما شیدا مثله اینکه تو باور نکردی اون هفت سال پیش ترکت کرده این تو بودی که زندگیتو به پای این احمق حروم کردی حالا هم خودت باید با این همه رویا کنار بیای
سرم رو بین دستام گرفتم و به فکر فرو رفتم من چطوری خیلی راحت همه خواستگارامو رد کردم
-من میرم خونه نمیام شرکت دوست ندارم ببینمش
-این جنگ تو
-میدونم
-خداحافظ
دوباره سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم وقتی داشتیم از پارکینگ خارج میشدیم ماشینی رو دیدم که کامران اینا رو رسونده بود یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد به سختی روم رو به سمت دیگری کردم
سخت بود لحظه هام و حالا سختتر بود باورم نمیشد که این همه وقت در انتظار کسی باشم که بدون من راحتر بوده
با دیدن مامان انگار که تمام این صحنه ها در این هفت سال جلوی چشمم رژه رفت با بغض بغلش کردم و شروع به گریه کردم چرا اینجوری شد؟
-دیدی مامان دیدی تمام این هفت سال انتظار من بیهوده بود؟
دستشو روی موهام کشید و با بغض گفت:
-دیدیش؟
-آره مامان زن گرفته با زنش اومده بود
به سختی رفتیم داخل ساختمون و مامان من رو برد توی اتاقم و رفت از اتاق بیرون روی تختم نشستم و پاهام رو توی بغلم تا کردم
-شیدا چرا داری با خودت این کار رو میکنی توی این چهار هزار تا برات خواستگار اومده آخه چرا بدون دیدنشون بدون هیچ دلیل منطقی اونها رو رد میکنی ؟
-مامان چرا درک نمیکنی من دوست ندارم ازدواج کنم؟
-یعنی چی که دوست ندارم ازدواج کنم تا آخر عمرت که نمیشه به عنوان دختر تو خونه بابت مجرد بمونی؟
-چیه؟شما از چی ناراحتید جاتون رو تنگ کردم یعنی توی این خونه بزرگ جایی به اندازه من نیست ؟
با کشیده ای که محکم مامان زد توی صورتم به خودم اومدم و با بغض گفت:
-خفه شو دیگه نشنوم این حرف رو بزنی تو دختر منی و من دوست دارم عروسی تو رو ببینم حالا نشد پنج سال دیگه اما به شرطی که بدونم تو واقعاً قصد ازدواج داری
-مامان درکن تروخدا چرا نمیخواید بفهمید من هنوز کامران رو دوست دارم و نمیتونم به جز اون با کس دیگه ای زندگی کنم من چه طوری میتونم با کس دیگه ای ازدواج کنم در صورتی که هنوز فکرم پیش کس دیگه ای هست میشه اینو بهم بگی؟
مامان با ناراحتی از اتاقم بیرون رفت دیگه روم نمیشد حتی توی چشماشون نگاه کنم بابا که از دستم حسابی کلافه بود و دیگه باهام درست و حسابی هم حرف نمیزد و منو بیمنطق قلمداد میکرد
مامان با یه لیوان آب اومد توی اتاقم و کنارم روی تخت نشست
-تو چرا برگشتی پس؟
-نمیتونستم ببینمش طاقتشو نداشتم
-دخترم تو انتظار داشتی که ازدواج نکنه اون خودش بهت گفته بود که دیگه برنمیگرده این تو بودی که خودتو اسیر و ابیر اون کرده بودی و در حالی که تو بهترین موقعیتها رو برای ازدواج از دست دادی اصلاً مگه همین حمید وهابی چشه بیچاره هنوز هم منتظره تو مونده اما تو...
-مامان میشه ازت خواهش کنم تنهام بزاری میخوام کمی فکر کنم
-الان دیگه تو فکراتو باید همون هفت سال پیش میکردی
با ضرب در رو کوبید و از اتاق بیرون رفت لیوان آب رو سر کشیدم و از جام بلند شدمو رفتم به سمت پنجره و بیرون رو نگاه کردم مامان راست میگفت من توی این هفت سال خیلی ها رو از خودم رنجونده بودم
-باورم نمیشه من چند بار باید به شما جواب رد بدم تا شما بری پی زندگی خودت حمید خان
دستشو توی موهای خوش فرمش فرو برد و گفت:
-شیدا خانوم شما هر دفعه دلایل واهی برای رد خواستگاری من اوردید و تا وقتی که من یه دلیل منطقی از سوی شما برای رد خواستگاریم نبینم به کارم ادامه میدم
-چرا شما متوجه نیستید من دوست ندارم ازدواج کنم حالا چه با شما چه با کس دیگه ای واقعاً درک این موضوع سخته
پاشو روی برگهای پاییزی که روی زمین افتاده بود گذاشت و اومد کنارم روی صندلی نشست و بعد گفت:
-من بارها به شما گفتم که علاقه من به شما یه علاقه سطحی نیست اما ش...
-علاقه پس شما میدونید علاقه چیه چرا درک نمیکنید من هم عاشقم حمید خان...
از جام بلند شدم و از توی پارک قدم زنان به سمت ماشینم رفتم و حمید پشت سرم به راه افتاد همون طور که داشتم میرفتم به سمت ماشینم گفتم:
-امیدوارم که این آخرین دیدار ما باشه
-امیدوارم که شما سرتون به سنگ بخوره
با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
-خداحافظ شما
صدای زنگ موبایلم منو به خودم اورد
-بله
-ای بابا پس کجا رفتی تو دختر
-فرهاد تویی
-اومدم خونه
-پس چرا نمیای
-راستش کمی برام سخته دیدن کامران در کنار....
-بله بله ما آماده ایم شما بیای و پروژه هاتون برای ما به نمایش بزاری
-چی میگی؟
-منتظرت هستیم
-الو فرهاد...
انگار در گیر شدن در این میدان جنگ سختر از اونی بود که من فکرشو میکردم
لباسم رو مرتب کردم و از اتاقم خارج شدم
-کجا میری شیدا؟
-دارم میرم شرکت
-موفق باشی
برگشتم سمت مامان و نگاهش کردم که لبخندی گوشه لبش بود و چشماش برق خاصی میزد در یک لحظه اونقدر از خودم متنفر شدم که با بغض سرم رو برگردوندم و گفتم:
- خداحافظ
وقتی از پله های شرکت بالا میرفتم با خودم عهد بستم که همه چیز رو تمومش کنم همه این بازی مسخره رو که هفت سال آزارم داد
وقتی وارد اتاق شیما شدم اونجا نبود. داخل اتاق شیما یه در بود که اون در به اتاق فرهاد باز میشد نزدیکتر که شدم صدای آشنای کامران رو شنیدم ضربان قلبم کلافه ام کرده بود و داشت خودشو دیونه وار به سینم میکوبید بی اختیار به سمت در کشیده شدم و گوشهام رو تیز کرد تا صداش رو واضحتر بشنوم
خدای من این خودش بود باورم نمیشد که دارم صداش رو اینقدر نزدیک میشنوم بعد از هفت سال برام شنیدن صداش واقعاً یه معجزه بود انگار که بهم شک وارد شده بود باورم نمیشد اون داشت راجع به من با فرهاد حرف میزد
-خوب فرهاد شیدا چی کار میکنه اینجا؟
-اون هم اینجا کار میکنه. خوب تعریف کن ببینم اونجا چه خبرا بود؟
-زندگی اونجا سختی های خاص خودش رو داره اگر باهاش نسازی له میشی تو غربت
-مجبور نبودی بمونی که...
-باور کن خیلی دوست داشتم اما از این میترسیدم که چه جوابی باید به شیدا بدم.
-بابت چه موضوعی تو باید به شیدا جواب پس بدی؟
-ببینم فرهاد تو حالت خوبه؟
-آره بابا شیدا رو ولش کن راستی اون دختره کیه؟
-اسمش فاخته است
-برای چی با خودت اوردیش؟
-راستش اون تو همه امور با من شریکه...
دیگه نشنیدم که چی میگفت یعنی دوست نداشتم که راجع به اون دختره حرف بزنه عوضش دوست داشتم راجع به خودم بشنوم مگر اینکه دستم به این فرهاد نرسه که هی اون هر چی از من میپرسه این فرهاد بحث رو عوض میکنه امیدوارم برای این کارش یه دلیل منطقی داشته باشه
اما نه من چه طوری میتونستم بهش بگم که شما داشتید راجع به من حرف میزدید.یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که مثل این دزدها دارم استراق سمع میکنم باورم نمیشد که من دارم این کار رو میکنم.
-خوب فرهاد تو چه جوری هنوز با شیما ارتباط داری؟
-من ازش درخواست ازدواج کردم و اون هم قبول کرده.
-جداً یعنی شما هم با هم نامزدید؟
-آره نزدیک به پنج ساله
-پس چرا ازدواج نمیکنید؟
-منتظر بودیم که شیدا ازدواج کنه بعد
-فرهاد میخوام ازت یه چیزی رو بپرسم امیدوارم این بار بحث رو عوض نکنی
-بپرس
-شیدا...
-فرهاد شیدا رو فراموش کن همونطور که اون سالها پیش تو رو فراموش کرد و به فکر زندگیش افتاد و الان هم نامزد داره!!!!!!!!!!!!
-نامزد کرده؟
-بله پس انتظار داشتی همچنان منتظر تو بمونه که با یه بچه برگردی پیشش؟
-اما...
-اما نداره کامران تمومش کن
با شنیدن صدای شیدا قلبم از جاش کنده شد و با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:
-اه چه مرگته سکته کردم
-چی کار داری میکنی؟
از کنار در رفتم کنار و به شیما هم اشاره کردم که دنبالم بیاد
وقتی وارد اتاقم شدم و شیما هم نشست روی صندلی با عصبانیت داد زدم و گفتم:
-این چرندیات چیه که فرهاد داره راجع به من به کامران میگه؟
-چی شده شیدا بگو ببینم اون چی گفته؟
-اصلاً نمیفهمم که این چرندیات رو از کجا در اورده در مورد من به کامران گفته؟
-اه داری عصبیم میکنی ها بگو ببینم چی....
-میخوای بدونی چی گفته؟
-آره
-گفتش که من سالها پیش کامران رو فراموش کردم و الان هم نامزد دارم باورت میشه؟
شیما خنده ریزی کرد و گفت:
-حتماً یادش رفته بگه که چقدر ما رو حرص دادی تا بالاخره قبول کردی نامزد کنی
-داری منو مسخره میکنی؟
-شیدا جان مطمئن باش که فرهاد برای این کارش دلیل خوبی داشته و من هم حرفی رو که زده قبول دارم و میگم کار درستی کرده
-یعنی چی کار درستی کرده؟
-چرا درست بوده کارش؟میخوای بدونی باشه بهت میگم نکنه دوست داشتی که اون بفهمه همه این سالها مثل احمقها منتظر یه پیامی از طرف اون بودی دوست داری بفهمه که هر وقت خواستگار برات میومد مثل دیونه ها جواب رد بهش میدادی میخوای بدونه که بدون اون دوست نداشتی زندگی کنی؟
سرم رو بین دستهام گرفتم و با بغض گفتم:
-بسه شیما بسه تمومش کن
اومد نزدیکم و بغلم کرد و گفت:
-شیدا جان مطمئن باش کارش درست بوده
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه
دستمو گرفت و گفت:
-حالا هم بیا بریم که کلی کار داریم
-بله بفرمایید
وقتی با شیما وارد اتاق شدیم فرهاد با لبخند از کنار ما رد شد و ما رو دعوت به نشستن کرد
وقتی نشستیم شیما پرسید
-پس آقای محبی فاخته خانوم کجا رفتند؟
کامران سرش رو بلند کرد و مستقیم به شیما که روبروی من نشسته بود ذل زد و گفت:
-زیاد با هواپیما نمیتونه مسافرت کنه برای همین حالش خوش نبود رفت هتل تا استراحت کنه
شیما:-هتل؟
کامران:-بله
شیما:-بله
فرهاد هم روبروی کامران نشست و رو به من گفت:
-خوب شیدا من با کامران صحبت کردم و قرار بر این شد که چند مورد از کارهای جدیدتون رو به کامران نشون بدید و بعد تصمیم گیری رو به عهده ایشون بزاریم و البته شما هم از طرف ما وکیل هستید که نمونه کارهایی رو که فردا فاخته خانوم میارند رو ملاحظه کنید و جوابتون رو به ما بگید
لبخند زدم و در حالی که داشتم به فرهاد نگاه میکردم گفتم:
-البته.امیدوارم که بتونیم همکاری مفیدی رو با شرکت آقای محبی داشته باشیم
بعد برگشتم و به کامران نگاه کردم و همون طور که لبخند به لب داشتم گفتم:
-درست میگم؟
-البته بزرگترین آرزوی من همکاری با شماست
سرم رو تکون دادم و برگشتم سمت فرهاد که داشت راجع به مسائل کاری صحبت میکرد
از جایی که من نشسته بودم به راحتی میتونستم فرهاد رو زیر ذره بین نگاهم قرار بدم و ببینمش اما اگر اون سرش رو برمیگردوند همه کاملاً متوجه دید زدنش میشدند برای همین من هم با لذت نگاهش کردم چهره ای رو زیر زره بین گذاشتم که هفت سال بود ندیده بودمش و تنها توی رویاهام باهاش رابطه داشتم و لمسش میکردم
یهو یاد اون آهنگی افتادم که همیشه زیر لب زمزه میکردم
-من روبروتم و تو روبرومی شاید ندونی که تو آرزومی
تو ماهی و فرشته ای یا خوابی خودت بگو بگو کدومی
طاقت چشمای تو رو ندارم دیگه نمیتونم دووم بیارم
نگاه نکن اینطوری خیره خیره نگاه نکن قلبم داره میگیره
یه حالتی داری توی نگاهت آدم میخواد پیش چشات بمیره
چشماتو از چشماتو یه لحظه بردار وایمیسه نبضم نمیبینی انگار
کار من از عاشق شدن گذشته دارم میمیرم کمی دست نگه دار
با ضربه ای که به پام خورد به خودم اومدم و دیدم که شیما داره چپ چپ نگاهم میکنه سرم رو انداختم پایین که یه لحظه صدای گوشیم منو به خودم اورد سرم رو بلند کردم و دیدم که همه دارن به من نگاه میکنن معذرت خواهی کردم و رفتم اونور تا موبایلم رو جواب بدم
-الو
-سلام چطوری بی معرفت همیشه من باید زنگ بزنم حال توی نامرد رو بپرسم؟
-سلام چطوری نوشین ببخشید تو که خودت میدونی من چقدر سرم شلوغه
ادامو در اورد و گفت:
-خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه.گمشو ببینم چه غلطی میکنی که سرت شلوغه؟
-هیچی بیخیال چه خبر دخمل گلت پری چطوره؟ محسن چطوره؟
-قربونت همه خوبن پری هم سلام میرسونه میخواد باهات حرف بزنه
-گوشی رو بده بهش
-باشه
-سلام خاله جون
-سلام پری خانوم چطوری؟خوبی؟
-مرسی خاله جون چلا نمیای اینجا؟
با اینکه پنج سالش بود اما هنوز هم بهضی از کلماتش رو نمیتونست درست تلفظ کنه با خنده گفتم:
-خاله قربون اون شیرین زبونیت میام خاله زود میام حالا گوشی رو بده مامان
-باشه خاله خدافظ
-خدافظ عزیزم
-خوب چیه امروز شادی؟
-چیه چشم نداری شادی منو ببینی؟
-گمشو من از خدامه تو ناراحت نباشی
-خوب دیگه چی کار میکنی؟
-میدونی کی اومده؟
-کی؟
-حدس بزن
-نمیونم بگو
-کامران
-نه
-به خدا
-گمشو داری دروغ میگی
-نه
-واسه چی اومده؟
کمی با نوشین صحبت کردم و با لبخند برگشتم سر میز نشستم و ناخودآگاه به کامران نگاه کردم و با لبخند مرموزی بهم نگاه میکرد سریعاً رومو برگردوندم و به فرهاد خیره شدم که داشت دوباره حرف میزد
:: موضوعات مرتبط:
رمان شیدا ,
,
:: بازدید از این مطلب : 1176
|
امتیاز مطلب : 66
|
تعداد امتیازدهندگان : 25
|
مجموع امتیاز : 25