برگشت به سمت من و لبخندی زد و معذرت خواهی کرد و به داخل رفت و من هم روم رو برگردوندم که به سمت دیگه ای برم که گفت:
-هوای اینجا انگار بهتر از داخله
محلش ندادم و بیتفاوت به راه خودم ادامه دادم که صدای قدمهاش رو شنیدم که به دنبالم میومد روبروم درخت بزرگی بود که جلوش رو سبزه های زیادی پوشونده بود ومن باید از اون مسیر میگذشتم تا بتونم به داخل برم و یا باید برمیگشتم و از روبروی کامران میگذشتم که ترجیح دادم راه مستقیم خودم رو برم که کامران بهم نزدیک شد و روبروم ایستاد نگاهش کردم و اون هم با چشمای عسلیش به من ذل زد آخ که چقدر بیتاب میشدم وقتی اینجوری نگاهم میکرد به کت و شلوار خردلی که تنش بود نگاه کردم و ناخواسته لبخند زدم که گفت:
-چیه لباسم نامرتبه؟
سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
-از سر راهم برو کنار میخواهم رد شم
کمی خودش رو کنار کشید و گفت:
-خوب رد شو عزیز دلم
اخم کردم و اومدم از جلوش رد شم که دستم رو محکم گرفت برگشتم و نگاهش کردم که گفت:
-امشب خیلی زیبا شدی
-ولم کن
-چرا؟
-ببین کامران با زبون خوش ولم کن وگرنه
لبخند مزحکی زد و گفت:
-وگرنه؟
و یک قدم اومد جلو از فشاری که به دستم وارد میشد دردم گرفت
-اخ ولم کن
دوباره نزدیکم شد این بار روبروم ایستاده بود و چشم در چشم بودیم و من با اون بوتهای پاشنه بلند هم قدش شده بودم
-عزیزم چرا ولت کنم ولت کنم تو رو از دستم در میارن
سرش رو اورد جلوی صورتم و دستم رو آروم اورد بالا و نوک انگشتای کشیده ام رو بوسید و گفت:
-دیگه هیچ وقت اینجوری به کسی سیلی نزن انگشتات درد میگیره
حس کردم چیزی در وجودم شکست و ناخودآگاه اشکی از روی گونه ام سر خورد خیلی جلوی خودم رو گرفتم وگرنه کم مونده بود اون لحظه کنترلم رو از دست بدم و بغلش کنم
همون طور که دستم تو دستش بود دستم رو نزدیک لباش کرد و آروم دستمو روی لبش کشید دستمو از دستش کشیدم و با تحکم گفتم:
-دست از سر من بردار با این کارا میخوای چی رو ثابت کنی
-شیدا تو مال منی
با لحن مزحکی اداشو در اوردم و گفتم:
-مگه به خواب ببینی که من مال تو باشم
-چرا مگه من در حق تو چه بدی کردم
لبخند زدم و گفتم:
-تو در مورده خودت چی فکر کردی؟ که هر چیزی رو بخوای میتونی داشته باشی؟
-آره
-اما محض اطلاعت باید بگم من اون چیز نیستم من آدمم و میتونم انتخاب کنم
-حتماً انتخابت این پسر؟
-کدوم؟
-حمید
از اینکه به حمید حساس بود لذت بردم و گفتم:
-اون یا هر کس دیگه ای به تو مربوط نیست
دستم رو محکم گرفت و آروم گونه ام رو بوسید و گفت:
-اینو یادت باشه تو فقط مال منی
نزدیک به شش ماه بود که توی شرکت کامران کار میکردم و اون هر روز سعی میکرد تا به من بیشتر نزدیک بشه حالا دیگه به یقین رسیده بودم که دیونه وار دوستش دارم و نمیتونم ازش دل بکنم اما با این حال سعی میکردم که کامران از این موضوع بویی نبره اما امان از روزی که به دلیلی به شرکت نمیومد و به دیدنم نمیومد دلم میخواست به هر دلیلی بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم سرم رو با کار گرم میکردم اما نمیتونستم و در آخر پیش نوشین میرفتم و با هم راجع به کامران و حمید صحبت میکردیم دیگه نوشین میدونست که من چقدر کامران رو دوست دارم و ما برای همدیگه جدا از اینکه همکار بودیم دوستای خوبی هم بودیم
-چی کجا رفته؟
-گفتم که رفته تایلند
-کی چرا اینقدر بیخبر؟
-دیشب ساعت هشت شب پرواز داشته
-تو از کجا فهمیدی؟
-ببین شیدا خودتو کنترل کن
-بگو کی بهت گفت؟
-من از دهن پرهام شنیدم
دستمو کشید و گفت:
-کجا داری میری دارم میرم ازش بپرسم
-دیونه شدی؟ تو پرهام رو نمیشناسیفردا همه شرکت میفهمند که تو کامران رو دوست داری
-آخه نوشین تو که منو درک میکنی چرا اینقدر بیخبر رفت پس چرا به من نگفت: حالا کی برمیگرده؟
-من نمیدونم عزیزم
یک هفته از رفتن کامران به تایلند برای انجام کاری میگذشت و من نمیتونستم بر غرور لعنتیم غلبه کنم و بهش زنگ بزنم اما میدونستم که دارم از درون داغون میشم به هر طریقی سعی میکردم راجع به کامران خبری بگیرم برای همین دست به دامن شیما شدم
-شیما تروخدا
-شیدا من برم به فرهاد چی بگم دیونه اون دو تا با هم صمیمی هستند اگه من حرفی بزنم میفهمه که بهش علاقه مند شدی
-خوب تو یه جوری بپرس که متوجه نشه
-چی میگی شیدا من همینجوری سعی میکنم زیاد باهاش روبرو نشم و باهاش حرف نزنم اون موقع تو میگی یه کاره برم ازش بپرسم که کامران کجا رفته اون نمیگه که چی شده که من دارم یه همچین سوالی میپرسم؟
-اه شیما پس من چی کار کنم
-بابا برمیگرده دیگه سفر قندهار که نرفته
-پس کی الان یه هفته است که رفته و من ازش هیچ خبری ندارم
-خوب چرا بهش زنگ نمیزنی
-برای چی زنگ بزنم
کنارم نشست و دستمو توی دستاش گرفت و گفت:
-من میدونم که خیلی دوستش داری اما باید بهش ثابت کنی که دوستش داری اون بیچاره که همش داره دنبالت میاد و تو براش ناز میکنی اگه دوستش هم نداری...
-شیما تو که میدونی من خیلی دوستش دارم
-پس بهش زنگ بزن
-نمیتونم
-چرا
-چون هنوز مطمئن نیستم ازش
-از چیش مطمئن نیستی
-از این که منو دوست داره
-یعنی چی منظورت چیه
-ببین شیما فرهاد تا حالا چند بار به تو گفته دوستت داره؟
خندید و به شوخی گفت:
-از اون شب مهمونی دقیقاً دویست بار بهم گفته
-شوخی نمیکنم دارم باهات جدی حرف میزنم
-خب باشه
-منظورم اینکه واقعاً دوستت داره
سرشو تک.ن داد و گفت:
-اره
-اما کامران تا حالا یک بار هم به من ابراز علاقه نکرده من همیشه پیش خودم فکر میکنم اون منو به خاطر ارضای هوسهاش میخواد نه منو برای خودم اون همیشه به من به چشم کالا نگاه میکنه و میگه تو مال منی فقط مال من اما یک بار هم بهم نگفته دوستم داره این چه عشقیه که الان بعد از یک هفته یه زنگ نزده حال منو بپرسه
-یعنی تو فکر میکنی اون دوستت نداره
-نمیدونم
اشکام امونم رو بریده بود دیگه طاقت دوریش رو نداشتم سرمو روی شای شیما گذاشتم و به یاد اون شب مهمونی افتادم که به افتخار موفقیت کامران و فرهاد برگزار شده بود از اون شب فرهاد به شیما ابراز علاقه کرده بود و در هر زمانی انتظارش رو میکشید باورم نمیشد که فرهاد عاشق شده باشه نمیدونم چقدر فرق بین کامران و فرهاد هست اما فرهاد که یه پسره بیست و سه ساله بود و پنج سال از شیما بزرگتر بود چنان بهش ابراز علاقه میکرد که گاهی اوقات حسرت میکشیدم
نه روز در بیخبری از کامران سپری شده بود و من بیحالتر از همیشه به سرکار رفته بودم و توی دفتر کارم نشسته بودم و با پروژه جدید ور میرفتم اما اصلاً حوصله کار کردن نداشتم از جام بلند شدم و رفتم جلوی پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم عقربه های ساعت دوازده ضرب رو زد و من بیحال بهش نگاه کردم و دوباره به بیرون خیره شدم چقدر دلم برای کامران تنگ شده بود دیگه نمیتونستم طاقتم طاق شده بود تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم و صداش رو بشنوم وقتی از جلوی پنجره برگشتم یهو به کسی برخورد کردم و نزدیک بود که بخورم به شیشه که دستای مهربونش منو محکم در آغوش گرفت باورم نمیشد که کامران باشه احساس میکردم دارم خواب میبینم اما نه این خواب نبود آهسته با ناخونهام پشتش رو چنگ زدم که منو از خودش جدا کرد مست عطر تنش شده بودم خودش بود بعد از این همه انتظار بالاخره دیدمش اخ که چقدر دلم برای نفسهاش تنگ شده بود انگار زبون به دهنم نبود با بهت به صورت شادابش نگاه میکردم
-سلام به چی نگاه میکردی
دوست نداشتم جواب بدم دوست داشتم نگاهش کنم اگر تا الان هم در دوست داشتنم شک داشتم امروز دیگه یقین پیدا کردم که دیونه وار میپرستمش عاشقشم
-جواب سلام واجبه ها!
با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود سلام کردم
-سلام به روی ماهت
منو روی دستاش بلند کرد و برد روی مبل نشوند دلم نمیخواست مانعش بشم دوست داشتم تو بغلش باشم و به صورتش به چشماش نگاه کنم
-ما رو نمیبینی خوشی
آروم روی صورتم دولا شد گرمی نفسهاش آتیشم زد داشتم دیونه میشدم بی اختیار سرش رو توی آغوشم گرفتم وگونه اش رو بوسیدم
این اولین بوسه ای بود که در تمام این مدت بر گونه اش میزدم سرش رو بلند کرد و با چشمای متعجب به من خیره شد انگار دیگه هوشم برگشته بود سر جاش دوباره اون غرور لعنتی به سرزنشم به پا خواست و دعوام کرد سعی کردم از روی پاهاش بلند شم که مانعم نشد و به راحتی بلند شدم و در حالی که پشتم بهش بود گفتم:
-معذرت میخوام دست خودم نبود
و به سمت آینه گوشه اتاق رفتم تا روسریم رو مرتب کنم
از پشت بغلم کرد که گفتم:
-کامران ولم کن
از دستش خیلی شاکی بودم دوست نداشتم منو اینجوری توی بیخبری بزاره برای همین اخمام رفت توی هم و بیتفاوت شروع کردم به ساز مخالف زدن
منو برگردوند سمت خودش و با چشمای جادوییش به من ذل زد
-تو منو بوسیدی؟ باورم نمیشه حس میکنم خوابم شیدا باورم نمیشه
-گفتم که دست خودم نبود
-پس دست کی بود
-ا اذیت نکن
-چیه؟ دلت برام تنگ شده بود
-نه
-دروغ نگو دلت برام تنگ شده بود
-گفتم که نه
دوباره منو روی دستاش بلند کرد که گفتم:
-بزارم زمین وگرنه جیغ میزنما
لبخند شیرینی به لب اورد و گفت:
-جیغ بزن
-کامران
-جان کامران
-بزارم زمین
-تا نگی دلت برام تنگ شده بود نمیزارمت زمین
به چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم:
-چرا دلم باید برات تنگ میشد؟
-چون دل منم برات تنگ شده بود
-دروغگو
-به جون شیدا دلم برات تنگ شده بود
-پس چرا بهم زنگ نزدی
-مگه تو بهم زنگ زدی
-من که دلم برات تنگ نشده بود
-در حالی که روی دستاش بودم چرخید و با خنده گفت:
- بزار این لبات دروغ بگن چشمات که دروغ نمیگه
چشمامو بستم و اون منو روی مبل خوابوند خودش اومد روم و در گوشم گفت:
-چشماتو باز کن عزیزم
-نمیخوام من عزیز تو نیستم
-شیدای من
-....
-شیدا جونم
-....
-شیدای کامران
همون طور که چشمام بسته بود گفتم:
-جونم
-دردت به جونم عزیزم بگو دلت برام تنگ شده بود
هنوز چشمام بسته بود
-آره تنگ شده بود خیلی هم تنگ شده بود
بعد چشمامو باز کردم و با لبخند گفتم:
-اما نه برای تو برای اینکه بیای و بهت بخندم
اخماشو کشید توی هم و گفت:
-بهم بخندی
-آره
-چرا
-برای اینکه بهت بگم دارم ازدواج میکنم
انگار یه سطل آب یخ ریختند روی بدنش نمیدونم چرا یهو این حرف رو زدم اما از گفتنش پشیمون نبودم میخواستم ببینم واقعاً دوستم داره یا نه
همون طور بهم ذل زده بود و نگاهم میکرد دیگه نمیخندید ومن هم داشتم نگاهش میکردم که یهو از روم بلند شد و گفت:
-ببخشید داشتم باهات شوخی میکردم
و بعد از اتاق بیرون رفت
باورم نمیشد که اینقدر راحت با موضوع کنار اومده باشه و بدون اینکه چیز دیگه ای بپرسه از اتاق بیرون بره پس حدسم درست بود اون منو دوست نداشت سرم رو بین دستام گرفتم و گریه کردم
چشمام رو باز کردم نفهمیدم کی خوابم برده بود اما انگار گرمی اشکهام کار خودش رو کرده بودم سرم داشت از درد منفجر میشد به ساعت دیواری اتاق که نه شب رو نشون میداد خیره شدم و با وحشت از جام بلند شدم شرکت یک ساعته که تعطیل شده کیفم رو برداشتم و رفتم جلوی آینه ایستادم و صورتم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم توی راهرو بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود که نگرانم شده بود:
-سلام
-سلام شیدا کجایی
-مامانی جونم سرکارم یه خورده کارم طول کشید دارم راه میافتم
-عزیزم یه خبر میدادی نگرانت شدیم
-ببخشید مامان جون سرگرم کار شدم
-باشه زود بیا مهمون داریم
-کیه؟
-آقای وهابی
-حمید وهابی
-بله زود بیا خداحافظ
با تعجب گوشی رو قطع کردم و به از اطرافم نگاه کردم که هیچ کس توی سالن نبود یهو از دیدن کامران جلوی در اتاقش تعجب کردم و یرم رو انداختم پایین و از جلوش رد شدم که دستمو گرفت توی دستش ضربان قلبم تند شده بود و دستام یخ کرده بود
-دیر وقته من میرسونموتن
-متشکرم با آژانس میرم
از شانس اون روز ماشینم خراب بود و نیورده بودمش.منو سمت خودش کشید وگفت:
-در هر حال بهتون تبریک میگم مهندس وهابی آدم خوبیه
اونقدر بغض داشتم که با یه تلنگر اشک سرازیر بشه وقتی اشکام رو دید بغلم کرد و گفت:
-عزیزم چرا گریه میکنی
دیگه بیشتنر از این طاقت نداشتم
-کامران
-جانم
-تو منو دوست داری؟
-منظورت چیه؟
-جوابمو بده
-با دستاش محکم پشت کمرم رو فشار داد و گفت:
-به اندازه همه دنیا دوستت دارم عزیزم
سرم رو توی شونش فشار دادم وگفتم:
-منم خیلی دوستت دارم
سرم رو بلند کرد و گفت:
-اما تو گفتی....
-دروغ گفتم میخواستم ببینم تو چقدر دوستم داری
صورتم و بوسید و گفت:
-اخ شیدا اگه بدونی چقدر اذیتم کردی
نگاهش کردم و گفتم:
-چقدر؟
خندید و گفت:
-الان بهت میگم
منو روی دستاش بلند کرد و منم جیغ آرومی زدم
-بله بفرمایید
-تو هنوز بیداری
نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم که عقربه ها داشت 3 رو نشون میداد برگشتم به سمت شیما و با لبخند گفتم
-نه هنوز بیدارم
اومد نزدیکم و دستم رو گرفت و گفت:
-بسه شیدا به خدا خودتو داغون کردی لااقل امشب رو بخواب خواهر من
دستشو فشردم و به بیرون خیره شدم و گفتم:
-داشتم خاطراتم رو مرور میکردم
-دوباره؟
-صد باره این کار هر شبه منه
از جاش بلند شد و پشتش رو به من کرد و بعد از مدت کوتاهی با لبخند برگشت سمتم و گفت:
-بگیر بخواب دلم نمیخواد فردا کامران تو رو با چشمای قرمز ببینه
خندیدم و گفتم:
-باشه تو برو
وقتی شیما از اتاق بیرون رفت قطره اشکی رو که روی گونه ام چکید رو پاک کردم و چشمام رو بستم
پنج ماه بهترین لحظه های عمرم رو کنار کامران با عشق گذروندم یک روز کامران که داخل اتاقم نشسته بود و ما با هم در ارتباط با پروژه ای صحبت میکردیم ناخودآگاه گفت:
-اگه من بیام خواستگاریت بابات تو رو میده به من؟
خندیدم و گفتم:
-معلومه که نه
اخماش رفت تو هم و گفت:
-چرا؟
خودمو لوس کردم و گفتم:
-واسه دختر خشگلش رو بده به یکی مثل تو
سرش رو انداخت پایین و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
-ولی من تو رو میخوام به هر قیمتی
-کامران تو واقعاً منو میخوای؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت:
-آره عزیزم من و تو تا ابد کنار هم زندگی....
صدای موبایلش مانع شد تا ادامه حرفش رو بزنه
-بله
-سلام مامان جون خوبی ممنون مرسی پدر خوبه؟
کمی مکث کرد و گفت:
-اوه کی این اتفاق افتاد؟
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم دوست نداشتم فکر کنه که من به حرفهاش گوش میدم
وقتی یه ربع بعد به اتاق رفتم کامران توی اتاق نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود رفتم نزدیکش که سرش رو بلند کرد و گفت:
-کجا رفتی؟
-همینجا بودم اتفاقی افتاده
-نه عزیزم
دستمو کشید و منو روی پاش نشوند و گونه ام رو بوسید با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-چرا چشمات قرمزه کامران؟
-چیزی نیست هانی
-بگو گریه کردی؟
-نه فقط ...
-فقط چی؟
-هیچی پدرم
-اتفاقی براش افتاده تروخدا بگو دارم پس میافتم
-سکته کرده
با تاسف سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-متاسفم ان شالله خوب بشه
بوسیدتم و گفت:
-ممنونم هانی
کمی مکث کرد و گفت:
-عزیزم من باید برم یه جایی
-کجا؟
-باید برم امریکا
انگار یک سطل آب یخ ریختند روی بدنم من برام خیلی جدایی از کامران سخت بود اون هم خارج از کشور میخواست بره اما با همه مخالفتم گفتم:
-کی؟
-فردا باید برم حال بابا اصلاً خوب نیست دکترها جوابش کردند
-کی برمیگردی؟
سرشو تکون داد
از روی پاش بلند شدم و رفتم سمت پنجره و اشکی که روی صورتم چکید رو پاک کردم من نباید تو این وضعیت به فکر خودم باشم اون باید میرفت پیش مادرش که تنها بود و پیش پدرش که هیچ حالش خوب نیست
همون طور که داشتم بیرون رو نگاه میکردم گفتم:
-سلام من رو برسون
-میخوام راجع به تو با مامان صحبت کنم
-الان تو این وضعیت مناسب نیست بهتره بزاری برای یه وقت دیگه
-ok
وقتی برای اخرین بار توی فرودگاه دستش رو فشردم و ازش خداحافظی کردم اشکم سرازیر شد و اون بغلم کرد رو به شیما گفت:
-مواظبش باش
شیما خندید و گفت:
-آقا پسر قبل از شما ما هم مواظبش بودیم
کامران لبخند زد و گفت:
-آخه الان دیگه باید جای منم ازش مواظبت کنی
-خوب خیلی ناراحتی بردار با خودت ببر
-من از خدامه
کامران با عشق نگاهم کرد و گفت:
-اگه نتونستم باهات تماس بگیرم برات میل میذارم زود به زود چکش کن
-مواظب خودت باش
فرهاد دخالت کرد و گفت:
-حالا انگاری داره میره سفر قندهار برمیگردی دیگه بیا برو پرواز منتظر تو نمیمونه ها
دست فرهاد رو محکم فشرد و گفت:
-فرهاد شیما رو اذیت نکنی ها
شیما خندید و گفت:
-کامران من بلدم از خودم دفاع کنم تو کلاه خودتو بگیر باد نبره
فرهاد در حالی که داشت پشت کامران پنهان میشد با خند ه گفت:
-بله این خودش بلده
شیما محکم زد به بازوی فرهاد و گفت:
-چیه دوستتو دیدی شیر شدی
-بابا من بدبخت که چیزی نگفتم تازه چه شیری دیدی که پشتش قایم شده بودم
-سپر بلا پیدا نکردی به این بدبخت چسبیدی این یکی رو میخودا سپر بلای خودش بشه
خندیدم و به کامران که داشت میخندید نگاه کردم دوباره صدای پیجر توی سالن پیچید صداش مثل ناقوس مرگ بود برای من خوب میدونستم که فرهاد و شیما از قصد دارن شیطونی میکنن که ما ناراحت نشیم اما چی میتونست جای کامران رو برای من بگیره
-خوب دیگه بچه ها مواظب خودتون باشید
-رسیدی بهم زنگ بزن
-من به تایم اینجا ساعت 3 میرسم امریکا
-باشه بهم زنگ بزن
دستم رو فشرد و به چشمام نگاه کرد و گفت
-دوستت دارم منتظرم باش
شیما دخالت کرد و دستمو از دست کامران بیرون کشید و گفت:
-هوی این کارا رو جلو بچه ها (داشت به فرهاد اشاره میکرد)نکن بد آموزی داره
همه خندیدم و فرهاد دست کامران رو گرفت و گفت:
-بیا برو دیگه شرت کم
وقتی کامران رفت انگار قلب من هم با خودش برد تا جایی که میتونستم نگاهش کردم تا زمانی که از جلو چشمام محو شد با صدای بلند زدم زیر گریه شیما دستمو گرفت و گفت:
-شیدا چرا گریه میکنی برمیگرده دیگه
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-دست خودم نیست
فرهاد با خنده گفت:
-یاد بگیر شیما من اگه برم زیر ماشینم تو اینجوری برام گریه نمیکنی
شیما چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-گمشو دیونه الان وقت شوخی کردنه؟
خندیدم و گفتم:
-ولش کن شیما چی کارش داری
بدون کامران زمان برام سخت میگذشت و دلواپسی من داشت دیونه ام میکرد
یه هفته از رفتن کامران میگذشت که برای اولین بار باهام تماس گرفت چون تا به اون موقع برام میل میفرستاد و من تمامی میلهاش رو داشتم وقتی صدای گرمش پشت گوشی پیچید اشکم سرازیر شد و حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم
-چطوری عزیزم دلم برات یه ذره شده
-بیمعرفت الان وقت زنگ زدنه؟
-گلم نمیتونستم به خدا این مدت سرم خیلی شلوغ بود گرفتار بیماری پدر بودم
-حالشون چطوری؟
-مامان خوبه اما بابا تعریفی نداره
-بیماری قلبی سخت از پاش انداخته دیگه نه میتونه جایی رو ببینه و نه به درستی میشنوه و دکترها میگن دو تا سکته پشت سرهم کرده
-برای چی؟
-راستش هیچی
-چرا؟
-میگم شیدا امشب قراره راجع به تو با مامان صحبت کنم
-به نظرت زمان مناسبی که بخوای راجع به من باهاش صحبت کنی؟
-نمیدونم اما اگه دیر بجنبم برام استین بالا میزنند
و بعد با صدای بلند خندید و گفت:
-اون وقت دیگه کامران رو نداری ها
-گمشو کامران حوصله ندارم باهام شوخی نکن
اون شب تا دو ساعت باهاش صحبت کردم و کمی حالم بهتر شده بود باورم نمیشد که یک هفته است که ازش دورم دلم برای شیطنهاش تنگ شده بود دلم برای اون بوسه های گرمش تنگ شده بود ای خدا کی برمیگرده جرئت نکردم ازش بپرسم که کی برمیگرده چون طاقت این رو نداشتم که زمان طولانی رو بیان کنه دوست داشتم توی بیخبری بمونم به نظرم این کار بهتر بود
-پاشو آماده شو بریم بیرون فرهاد اومده دنبالمون ببرمتمون بیرون
-اومده تو رو ببره نه منو
-مگه نمیدونه؟
-چیو؟
-اینکه تو سر جهازی منی
خندیدم و گفتم:
-برو منتظرش نذار
-بابا پاشو دیگه چیه دو هفته است چسبیدی به این اتاق ولش نمیکنی نکنه مراد میده
رفت به سمت دیوار اتاقم و دستش رو روی دیوار کشید و زیر لب چیزی گفت
-چی کار میکنی
-ا تنها تنها ما هم حاجت داریم ها
صدای بوق ماشینی بلند شد
-د پاشو دیگه
-شیما من نمیام
-بیخود پاشو ببینم تو که میدونی تو نیای من نمیرم پس پاشو
-آخه
-آخه و زهرمار
دوست نداشتم که با وجودم بین اونها مانعی باشم اما مطمئن بودم که اگه من نرم شیما هم نمیره دلم برای فرهاد میسوخت بدجوری به شیما دل بسته بود اما شیما هیچ وقت باهاش رو راست نبود و دادماض سعی داشت که سر به سرش بزاره اما گاهی مواقع از میان حرفهاش میفهمیدم که بهش علاقه داره اما نمیدونستم چرا اینقدر باهاش کل کل میکنه
-به چی فکر میکنی شیدا
-ها من
-آره دیگه مگه نشنیدی گفت شیدا نگفت شیما که
-به هیچی
شیما رو به فرهاد کرد و گفت:
-به نظرت به چی فکر میکنه
فرهاد کمی از بستنیش رو خورد و گفت:
-یوسف گمگشته باز آید به کنهان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
خندیدم و گفتم:
-فکر نمیکردم که اهل شعر هم باشی
-نبود از وقتی عاشق من شد اهل ادب شد
فرهاد نگاه معنی داری به شیما کرد و گفت:
-تو جز زد حال زدن کار دیگه ای بلد نیستی؟
شیما شونه هاشو بالا انداخت و با خنده گفت:
-نه دروغ میگم مگه؟
فرهاد پشتشو به شیما کرد و رو به من گفت:
-ولش کن داشتیم چی میگفتی آهان با ر بده
خندیدم و گفتم:
-الحق که مثل هم جفتتون هم خلید
شیما:- ا نشد قرار شد از ر بدی عیب نداره من از د میدم ((دیدی بستنیم آب شد))
از جام بلند شدم و گفتم:
-من الان بر میگردم
-کجا میری؟
-میام الان
فرهاد به سمت شیما برگشت و من هم از اونجا دور شدم کمی توی پارک قدم زدم و بعد تنهایی رفتم روی صندلی نشستم که یهو گوشیم زنگ خورد
-بله بفرمایید
-سلام بیمعرفت هیچ معلومه تو کجایی
-سلام چطوری ببخشید یه مدت حالم مساعد نیست چه خبر خوبی
-خوبم هیچ نمیگی نوشینی هم هست یا نه حالا چرا سرکار نمیای
-بدون کامران دست و دلم به کار نمیره
-ای مجنون بیابون گرد چی شد اون شعارهایی که میدادی که عشق و عاشقی شعاره چی شد اون نصیحتهایی که به من میکردی تو که خودت دیونه تر شدی
-دست رو دلم نزار که خونه توی اون دفتر هر جا چشم میندازم کامران رو میبینم
-کی برمیگرده
-نمیدونم
-کی باهاش حرف زدی
-2 روز پیش
-پس چرا برنمیگرده الان نزدیک یک ماهه رفته
-آره میگه گرفتار مریضی باباشه دکترها جوابش کردن و اون مجبوره پیش مادرش بمونه
-ای وای الهی بمیرم برات دلت براش تنگ شده
-اوهوم چه خبرا از حمید چه خبر
-چه خبر میخواستی باشه مثل همیشه ازش باخبرم اما اون بیتفاوتتر از همیشه
-هنوز نتونستی فراموشش کنی؟
-بعضی ها بهم میگن اگه ازدواج کنم میتونم فراموشش کنم
-حالا کو شوهر
خندید و گفت:
-فردا شب قراره برام خواستگار بیاد شنبه حتماً بیا سرکار میخوام باهات حرف بزنم
-باشه میام راستی موفق باشی
-ممنون
-بهش جواب مثبت بده دیگه کسی خر نمیشه بیاد خواستگاریتها
-گمشو
-خداحافظ
:: موضوعات مرتبط:
رمان شیدا ,
,
:: بازدید از این مطلب : 1774
|
امتیاز مطلب : 86
|
تعداد امتیازدهندگان : 29
|
مجموع امتیاز : 29