شیدا
نوشته شده توسط : mama3

 

وقتی مهندس از در خارج شد و کامران وارد اتاق شد زیر لب سلامی کردم و به سمت صندلی رفتم و اون هم همون طور جوابم رو داد و روی مبل نشست و پرونده ای رو جلوی روم گذاشت و گفت:
-این کار جدیدتونه
-ممنون
-این اینجا چی کار داشت
سرم رو بلند کردم و گفتم:
-کی؟
-این پسره دیگه
-آهان منظورتون مهندس وهابیه؟
-بله
-کار خاصی نداشتند با بنده کار داشتند
-میدونم با تو کار داشتند میگم چی کار داشت
در حالی که از عصبانیت رو به انفجار بودم گفتم:
-فکر نمیکنم این موضوع به شما مربوط بشه آقای محبی
از جاش بلند شد و کیفش رو به دستش گرفت:
-بسیار خوب
و از کنارم رد شد و به سمت در رفت موقع خروجش برگشت و با غضب به من خیره شدو من هم عصبی نگاهش کردم و گفتم:
-خدانگهدار
واون با ضرب در رو کوبید و خارج شد
پای باکس نشستمو هر چی از دهنم در اومد نثارش کردم پسره مغرور پرو چی فکر کرده پیش خودش فکر کرده من کالای فروشی زیر دستشم که با من اینطور برخورد میکنه یکی نیست بهش بگه آخه بچه …
لا ا… الا ا…
-بله
نوشین وارد اتاقم شد و آهسته زیرلب سلام کرد با نگاهی کنجکاو نگاهش کردم و جواب سلامش رو دادم و اون روی مبل نشست پیش خودم گفتم این دیگه با من چی کار داره که یهو تو ذهنم جرقه ای زد و خنده ام گرفت
-چیه میخندی؟
-آخه جالبه
-چی؟
-تو. اونم اینجا تو این اتاق
-هیچی همینجوری اومدم
-خوش اومدی
-چی کار میکنی
-کار میکنم
-شنیدم که این پروژه جدید خیلی برای رییس مهمه
-آره میدونم خودش شخصاً حسابی بهم سفارش کرده
-میدونی چیه تو خیلی تو کارت پیشرفت کردی با این که نزدیک به 4 ماهه که اومدی اینجا اما هم پروژه های مهم رو به دستت میدند و هم تو دل خیلی ها جا باز کردی.
از نیش زبونش حرصم گرفت و برای اینکه تلافی کارش رو بکنم با حرص گفتم:
-میدونی چیه از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق
-اون که بله
-خوب حالا بگو کارت چیه که یادی از ما تازه واردها کردی
از جاش بلند شد و به سمت پنچره رفت و به خیابون ذل زد
-اتاق زیبایی داری
-اوهوم
-اما حیف تنهایی
-مهم نیست اونقدر غرق توی کارم هستم که زمان رو فراموش میکنم و البته خیلی بهتره که تنهام
-چرا؟
-چون که من اصلاً از حرفهای خاله خان باجیها خوشم نمیاد
برگشت رو به من و اومد دو تا دستاشو قائم روی میز گذاشت و با اخم بهم ذل زد
-ببین شیدا میخوام باهات دوستانه صحبت کنم
نگاه مزحکی بهش کردم و گفتم:
-حتماً واقعاً رفتارت هم دوستانه است
به خودش اومد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-من شنیدم که وهابی اومده خواستگاریت درسته؟
یه لحظه دلم براش سوخت
-کی گفته؟
-کل شرکت دارند راجع به این موضوع حرف میزنند
-درسته خوب که چی
-بهش جواب مثبت دادی؟
-خیلی برات مهمه که بدونی مطمئن باش اگه قصد ازدواج داشته باشم اولین کسی که از موضوع باخبر میشه تویی
-ببین شیدا من بیکار نیستم که کارمو ول کنم و بیام اینجا که مزاحم تو هم بشم مطمئن باش مسئله اونقدر برام جدی هست که اومدم اینجا
سرم رو انداختم پایین واقعاً نوشین چه حسی داشت حالا دیگه از اون غرور چند لحظه پیشش خبری نبود انگار اومده بود التماس .سرم رو بلند کردم و به صورتش ذل زدم و توی چشمای مشکی و مژه های بلند و فر خورده اش گم شدم
-شیدا؟
-بله
-جوابم رو ندادی
-ببین نوشین من الان قصد ازدواج ندارم حالا اون شخص هر کی میخواد باشه
شادی گذرایی توی چشماش شست و بعد دوباره گفت:
-پس امکانش هست که بهش جواب مثبت بدی؟
دوباره به صورتش نگاه کردم و به لبهای کوچیک صورتیش رسیدم انگار لبهاش داشت ملرزید و پوست سبزه اش به سفیدی گراییده بود انگار که وحشت کرده بود
-میخوام یه سوالی ازت بپرسم اگه قول بدی بین خودمون میمونه من هم جوابت رو میدم
-آره بگو
-تو به وهابی علاقه داری؟
-نه کی گفته؟
-چیزیه که اگه تا الان از حرفهای بقیه باورم نشده بود از رفتار تو باورم شد
سرش رو انداخت پایین و دو قطره اشک از صورتش چکید و روی میز افتاد
-آره
-ببین نوشین من درکت میکنم...
-چه درکی تا حالا عاشق شدی؟ من دوساله تمامه که دیونشم شبا خوابشو میبینم هر روز به عشق دیدنش میام سر کار و به عشق دوباره دیدنش ساعتها رو میگذرونم میتونی اینو درک کنی من برای بودنش نفس میکشم برای دیدنش زنده ام
-ببین نوشین خواهش میکنم خودتو کنترل کن من هرگز به اون جواب مثبت نمیدم
-چرا؟
-چون دوست ندارم تو رو تو این وضع ببینم
-ببین شیدا من و تو هر دو بیست سالمونه همدیگه رو خوب درک میکنیم ازت خواهش میکنم...
-نیازی به خواهش کردن نیست حمید((وهابی))اصلاً با خواسته های من جور در نمیاد
-یعنی تو میخوای بگی که بهش...
آره جواب منفی دادم.
از اون سمت میز دولا شد روی میزم و گونه ام رو بوسید.
ساعت هشت از شرکت خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم که صدای بوق اتوموبیلی رو شنیدم اما بی توجه سوار ماشین شدم و روشنش کردم و به راه افتادم تازه از محوطه شرکت خارج شده بودم که ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و بوق زد اما چون هوا تاریک شده بود تشخیص ندادم که کی بود
نزدیک خیابون خونمون شده بودم که یهو ماشینی ازم سبقت گرفت و جلوم ایستاد با تعجب ماشین رو نگه داشتم و به اون که از ماشین پیاده شده بود و به سمت من میومد نگاه کردم یه لحظه حس کردم که کامران سادسیم داره و از این موضوع ترس وجودم رو در بر گرفت.
نشست روی صندلی و به من که با تعجب نگاهش میکردم گفت:
-فکر کنم امشب شام جایی دعوت بودی
با همون تعجب گفتم:
-من؟
-بله و فکر کنم من شما رو به شام دعوت کرده بودم
تازه یاد قراری که گذاشته بود و فال حافظ افتادم و گفتم:
-ولی من یادم نمیاد که قول مساعدی به شما داده باشم
با عصبانیت دستم رو تو دستش گرفت و گفت:
-چرا؟
سعی کردم که دستمو از دستش خارج کنم اما نمیشد لبخندی به لبش نشست و گفت:
-وقتی عصبی میشی قیافه ات خواستنی تر میشه
-لطفاً دستم رو ول کنید و از ماشین من پیاده شید امکان داره کسی ما رو اینجا ببینه و این برای من خیلی بد میشه.
باز با چشمای جادویش به چشمام ذل زد و گفت:
-دوست دارم شام امشب رو با هم بخوریم دلم میخواد کمی با هم صحبت کنیم قبول میکنی؟
دوباره زبونم قفل شد هر وقت اینطور مظلومانه با من صحبت میکرد چیزی تو دلم تکون میخورد و سست میشدم انگار جادوی چشماش من رو اسیر کرده بود ناخودآگاه سرم رو تکون دادم و موافقت کردم. دستم رو ول کرد و از ماشینم پیاده شد و گفت:
-ماشینت رو پارک کن و بیا
و وقتی به سمت ماشینش رفت من تازه فهمیدم چه غلطی کردم و دلم میخواست بزنم خودم رو له کنم اما نمیشد ای کاش میتونستم برم خونه وکمی استراحت کنم اما نمیشد گوشیم رو از کیفم در اوردم و شماره خونه رو گرفتم:
-بله
-سلام شیما خوبی
-مرسی تو خوبی کجایی؟
-خوبم مامان هست؟
-نه با بابا رفتند بیرون
-باشه وقتی اومد بگو من شام نمیام خونه جایی دعوت دارم
-با کی ان شالله
-یکی از بچه های شرکت دعوتم کرده
-ببینم نکنه مهندسه؟
-نه بابا بعداً برات تعریف میکنم کاری نداری؟
-نه مواظب خودت باش
وقتی تلفن رو قطع کردم توی آینه به خودم خیره شدم واز توی داشبرد شال سورمه ای رنگم رو برداشتم
وقتی روی صندلی جلو جا گرفتم ناخودآگاه نگاهش کردم با تعجب ابروش را بالا انداخت و گفت:
-ببینم چند لحظه پیش مقنعه سرت نبود؟
به آینه سمت پنجره خیره شدم و از دیدن خودم در آینه لبخند زدم موهای خرمایی رنگم رو که ریخته بود روی صورتم کنار زدم و دوباره برگشتم سمتش و گفتم:
-من زیاد وقت ندارم
دستش رو اورد جلوی صورتم و موهام رو دوباره ریخت جلوی چشمم حس کردم بند بند وجودم داشت ذوب میشد حس سنگینی بهم دست داده بود
موهام رو دوباره از جلوی چشمم کنار زدم و گفتم:
-میشه عجله کنید؟
زیباترین بخندی که در تمام عمرم دیده بودم رو زد و گفت:
-حتماً
جلوی رستوران زیبایی توفق کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت من اومد و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت تا پیاده شم
از اینکه کسی داخل رستوران به اون بزرگی نبود تعجب کردم و پشت سرش که داشت به سمتی میرفت به راه افتادم
-بفرمایید بنشینید
به مستخدمی که صندلی رو برام کنار کشیده بود نگاه کردم و نشستم و تشکر کردم وقتی کامران روبروم نشست به اطرافم نگاه کردم و از چیزی که میدیدم تعجب میکردم وقتی وارد محوطه باز رستوران شدیم درگه به اطرافم نگاه نکرده بودم تاریکی شب و وجود ماهی زیبا در آسمان فضایی رویایی پدید آورده بود و درختانی که در گوشه و کنار به چشمم میخورد من رو محصور میکرد
دستش رو روی دستم احساس کردم و به سمتش چرخیدم و دستم رو از دستش جدا کردم و دیگه به اطراف نگاه نکردم
-ببخشید آقا براتون چی بیارم
- برای من میگو و برای خانوم
مکثی کرد و پرسید
-عزیزم چی میخوری
با حرص از اینکه اینقدر با من خودمونی شده بود سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم که گفت:
-برای خانوم هم میگو بیارید
چقدر این بشر پرو بود وقتی مستخدم رفت با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-دلیل این همه صمیمیت برای من هنوز مجهول آقای محبی
با صدای بلندی خندید که من با ترس به اطرافم نگاه کردم و از اینکه کسی اونجا نبود خدا رو شکر کردم
-آخ عزیزم تو شیرینترین دختری هستی که من در تمام عمرم دیدم همه دخترها آرزو دارند که من یک بار اونها رو اینجوری خطاب کنم اما توو بعد دوباره خندید دلم میخواست میتونستم بزنمش اما این قدرت رو در خودم نمیدیدم
-شما در رابطه با من چی فکر کردید و نه اصلاً در رابطه با خودتون چی فکر کردید که منو به اینجا دعوت کردید و حالا هم این کلمات مسخره رو به کار میبرید اگه راست میگید که خیلی خها آرزوی این کمات مزحک رو دارند همون ها رو به شام دعوت کنید
کیفم رو از روی صندلی برداشتم و از جام بلند شدم که برم که یهو دستم رو کشید و من رو به سمت خودش کشید و وقتی صورتم رو برگردوندم بی اختیار لبهام به لبهاش که حالا سر پا ایستاده بود برخورد کرد خودم رو ازش جدا کردم که گفت:
-من تو چیز زیادی نمیخوام تنها میخوام کمی با من راحتر از این برخورد کنی به نظر تو خواسته زیادیه؟
و بعد با چشماش نگاهم کرد و بهم نزدیکتر شد دلم میخواست اون لحظه زمین دهن باز میکرد و من رو میبلعید با انگشت اشاره آروم صورتم رو نوازش کرد و دستش رو به نرمی روی لبهای رژ زده ام کشید و بعد آروم دستم رو رها کرد و گفت:
-همراهیم میکنی؟
بی اختیار رفتم و روی صندلی نشستم و اون هم روبروم نشست از اینکه من اینقدر بی اختیار شده بودم از خودم بدم میومد اما کاری نمیتونستم بکنم
وقتی دم خونه ماشین رو نگه داشت برگشتم و به سمتش و گفتم:
-بابت شام متشکرم شب خوبی داشته باشید
طوری نگاهم میکرد که بدنم سست میشد کمی نزدیکتر شد و گفت:
-شب خوبی داشتم امیدوارم بتونم راحت بخوابم
لبخند زدم و گفتم:
-حتماً همینطوره
باز هم نزدیکم شد و گفت:
-نه اگه تو کنارم بودی راحتر میخوابیدم
-آقای محبی
-کامران
-بله آقا کامران
-کامران
-کامران
-جانم
اصلاً یادم رفت که چی میخواست بهش بگم دستم رو محکم توی دستش گرفت و بعد دستم رو نزدیک لبش کرد و آهسته لبش رو روی دستم کشید و بوسه ای نرم به دستم زد
شب هر کاری میکردم خوابم نمیبرد باورم نمیشد که کامران اینقدر با احساس باشه و یا نه باورم نمیشد که من اینقدر ضعیف و نفس باشم یعنی این ممکنه نه خدایا نباید اینجوری میشد یعنی من بهش علاقه مند شدم نه دوست ندارم که اینجوری بشه یعنی سخته باور کردنش من هیچ وقت دوست نداشتم اینجوری عاشق بشم ای خدا من هزار و یک هدف دارم برای زندیگیم حالا این عشق من رو از پا در میاره من مطمئنم
روزها از پی هم میگذشت و کامران سعی میکرد ارتباطش رو با من نزدیک کنه اما من برخلاف اینکه به این باور رسیده بودم که دوستش دارم اما سعی میکردم که بهش این اجازه رو ندم که بهم نزدیک بشه روز پنجشنبه بود من در پروژه مهم شرکت موفق شده بودم کامران به همراه مسئول این پروژه مهم وارد دفترم شده بودند و ازم تشکر میکردند که فرهاد خان که یکی از دوستان صمیمی کامران بود رو به من گفت:
-خوب خانوم کلهر از اونجایی که ما رو در به ثمر رسوندن این امر مهم یاری کردید واقعاً از شما سپاسگزارم و دوست دارم که شما ما رو در جشنی که به افتخار موفقیتمون گرفتیم همراهی کنید امیدوارم که دست رد به سینه ما نزنید
-من کاری نکردم فرهاد خان تنها وظیفه ام رو به نحو احسن انجام دادم امیدوارم که این آخرین همکاری شما با شرکت ما نباشه
فرهاد و کامران با صدا خندیدند و کامران با نگاهی تشکر آمیز به من خیره شد و لبخند زد
-اما شما جواب من رو ندادید
-در ارتباط با چی؟
-اینکه دعوت ما رو قبول میکنید یا خیر؟
-البته خیلی دلم میخواد در این جشن حضور داشته باشم اماباور کنید که من نمیتونم
-جشن ما روز جمعه است
-بله اطلاع دارم اما ....
-خواهش میکنم اما اگر نیارید تشریف بیارید دیگه
کامران نگاهم کرد و بعد گفت:
-فرهاد جان شما نگران نباش میان
وقتی اونها از اتاقم بیرون رفتند من از دست کامران به شدت عصبی شدم اون چه حقی داشت راجع به من تصمیم بگیره؟ کیفم رو برداشتم و رفتم داخل دستشویی و لباسم رو مرتب کردم و اومدم برم از شرکت بیرون که یهو کامران وارد اتاقم شد و من هم بی توجه به اون به سمت در رفتم که توی راه کامران دستم رو طوری کشید که بی اختیار توی بغلش افتادم وقتی سرم رو بلند کردم کامران لباش رو روی لبهام گذاشت احساس آرامشی میکردم که تا به حال حسش نکرده بودم اما باز هم غرورم مداخله کرد و به زور لبهام رو ازش جدا کردم و با حرص گفتم:
-دفعه آخرت باشه که این کار رو کردی
دوباره صورتش رو نزدیک صورتم کرد و این بار به چشمام ذل زد و گفت:
-عزیزم بابت همه چیز ازت متشکرم تو بی نظیری
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
-به تو کی اجازه داده که به جای من تصمیم بگیری؟
-قلبم
-بیخود مگه من خودم زبون ندارم
-عزیزم اینقدر بی انصاف نباش ما دوست داریم که تو هم کنارمون باش کسی که باعث این موفقیت شده
-ببین کامران خان
-جااااااااااااااااااانم
دوباره اون ضعف به سراغم اومد خوب بلد بود من رو رام کنه
-کامران چند بار بگم اینجوری نگو جانم
-جان چشم عزیزم
-حالا ولم کن
-چشم
وقتی ولم کرد راه افتادم به سمت در که ظشت یرم اومد و من رو که نزدیک در رسیده بودم گرفت و هلم داد به سمت دیوار
-ا چرا همچین میکنی؟
-عزیزم اجازه هست
-برای چی؟
نزدیکم شد طوری که گرمی نفسهاش رو روی صورتم حس میکردم باورم نمیشد که اون اینقدر داغ و پر حرارت باشه با اینکه منظورش رو فهمیده بودم گفتم:
-اگه میخوای بگی بیام مهمونی نه نمیام
-اون رو که مطمئنم میای من برای چیز دیگه ای اجازه گرفتم:
-برای چی؟
-شیدا میزاری من از شهد وجودت سیراب بشم؟
صدای سیلی که به گوشش زدم گوش خودم رو آزار داد نگاهش کردم و گفتم:
-خیلی پرویی تو در مورد من چی فکر کردی؟
از کنارش عبور کردم و از اتاق خارج شدم احساس غرور میکردم از اینکه روشو کم کده بودم لذت میبردم اما از طرفی بیقرار بودم که خیلی محکم زدمش درد رو خودم حس میکردم
صبح جمعه بود و با شیما توی پذیرایی نشسته بودیم که مامان هم به جمع ما اضافه شد و گفت:
-بچه ها من و بابا داریم میریم بیرون کمی خرید کنیم تا دو سه ساعت دیگه برمیگردیم
وقتی ماماینا رفتند شیما رفت توی آشپزخونه وبا دو تا لیوان آب هویج برگشت و روبروم نشست و گفت:
-بیا بخور چشمات کم سو شده
-یعنی چی؟
-آخه ما رو نمیبینی
-گمشو دیونه منظورت چیه؟
-منظورم اینکه کم فکر این کامران رو بکن ولش کن
از تعجب دو تا شاخ روی سرم سبز شد
-چی میگی تو تو از کجا فهمیدی
-از کجا فهمیدم از بس که تو خواب اسمشو صدا میکنی همه همسایه هم میدونند کامران کیه
-جان من راست میگی؟
-راستش دیشب که اومدم تو اتاق خوابت خواب بودی
-کی؟
-ساعت دوازده
-تو اتاق خواب من چی کار داشتی
-هیچی اومده بودم بخورمت
-گمشو میگم تو اتاق خابم چی کار داشتی
-اومده بودم حافظ رو بردارم
-خوب
-هیچی داشتی خواب میدیدی و هی اسم کامران رو صدا میکردی هر چی هم صدات کردم متوجه نشدی و آخر سر که آروم شدی از اتاقت اومدم بیرون
کمی فکر کردم تا یادم بیاد که دیشب چه خوابی میدیدم اما هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد
-حالا این کامران کی هست؟ نکنه همونیه که با ماشین رسوندتت
-آره خودشه
-خوب
-خوب؟
-خوب درد خوب و مرض دیدی میگم آب هویجتو بخور چشمات کم سو شده
-چه ربطی داره
-ربط داره دیگه اونوقتها هر چی میشد به من میگفتی اما حالا
-باشه بابا الان برات تعریف میکنم کامران ریسس جایی که من توش کار میکنم اون.....
تمام اتفاقاتی که تو اون مدت افتاده بود رو برای شیما تعریف کردم و اون هر از گاهی با خنده متلکی میانداخت و هر از گاهی میگفت چه پرو تا اینکه صدای در اومد و شیما رفت تا در رو باز کنه
-کی بود
-پستچی
-چی کار داشت
-هیچی اومده بود حالمونو بپرسه
-بیمزه میگم چی کار داشت
-خوب پستچی با آدم چی کار داره اومده بود نامه بده
-نامه؟
-آره گفت از طرف آقایی به اسم فرهاد یه نامه برای تو داره
-فرهاد؟
-آه ای شیرین من شیرین شیرین من کجایی که ببینی از فراغت برایت نامه مینوسم آه ای شیرین من
خندیدم و گفتم:
-زهر مار این همون مردی که برات گفتم که دعوتم کرده مهمونی
-اوه بله همون آقا خوش تیپ؟
-من همچین حرفی زدم
-ای بابا چند تا چند تا برای ما هم یه...
-بیار اینجا بینم دیونه
وقتی بسته رو از دست شیما گرفتم و بازش کردم کارت دعوتی بود که تاریخش امشب بود و پایینش آدرس اون محل نوشته شده بود
-چی نوشته
-کارت دعوت برای امشب
-منم میام
گمشو تو که دعوت نیستی
-مگه تعداد زده اونجا
-نه
-پس منم میام
کمی فکر کردم و گفتم:
-حالا اگه من رفتم تو بیا
-چه بهتر تو نیا من میرم
خندیدم و گفتم
-یعنی بریم
-آره چرا که نه
جلوی آینه ایستاده بودم وآرایش میکردم که شیما گفت:
-این لباس مناسبه
برگشتم و نگاهش کردم که کت و شلوار شیکی به تن کرده بود که در تنش میرقصید لبخندی زدم و گفتم:
-اون شال کرمت رو هم سرت کن
-حتماً
دلم نمیخواست برم اما کاری نمیتونستم بکنم بعد از دعوای ظهر با کامران از دیدنش خجالت میکشیدم ای کاش نمیزدمش اما کار خوبی کردم حقش بود اون باید میفهمید که نباید پاشو فراتر از اونی که هست بگذاره
-تو که هنوز اماده نیستی؟
-چی بپوشم
-اوم صبر کن
رفت سمت کمد لباسهام و کمی نگاه کرد و بعد کت و دامن مشکی رنگم رو از داخل کمد خارج کرد و گفت:
-بیا اینها رو بپوش
-مگه دارم میرم پارتی این دامنش کوتاه
-با اون بوت بلندهات بپوش
-اما
-ا گوش دیگه به حرف در ضمن زود باش دیر میشه
برای بار آخر خودم رو داخل آینه ماشین نگاه کردم و شالم رو کمی جلوتر کشیدم و از ماشین پیاده شدم
-اینه
-تو کارت که اینجوری نوشته
شما رفت جلو ساختمان و زنگ رو فشرد و در بیصدا روی پاشنه چرخید و ما با هم وارد ساختمون شدیم
-واو چقدر اینجا زیباست
-بابا جان خودت رو کنترل کن عزیزم
با دستش جایی از منظره باغ رو که آلاچیق زیبایی بود رو نشون داد و گفت:
چه قشنگه شیدا
-شیما جان کسی داره میاد طرفمون لطف کن خفه شو
-بی تربیت
-به به سلام حال شما چطوره خیلی خوش آمدید
دست فرهاد رو که به سمتم دراز شده بود رو فشردم
-سلام ممنون
وبعد رو به شیما کردم و گفتم:
-ایشون خواهرم هستند شیما و ایشون هم فرهاد خان
-سلام عرض شد خانوم بسیار خوش آمدید مجلس ما رو منور کردید بفرمایید
شیما دستش رو فشرد و زیر لب چیزی گفت و بعد گفت:
-متشکرم آقای فرهاد ممنون از این همه لطفی که دارید
-ببخشید من جلوتر میرم راهنماییتون کنم
-خواهش میکنم
به دنبالش به راه افتادیم که شیما بازوم و گرفت و با خنده گفت:
-چه زبون باز
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
-هیس میشنوه
وقتی وارد محوطه شدیم از شلوغی جمعیت جا خوردم که فرهاد رو به همه جمع کرد و گفت:
-دوستان عزیز خواهش میکنم
همه برگشتند به سمت ما که بین جمعیت کامران رو در لباسی بسیار شیک دیدم که در کنار دختری ایستاده بود و به ما نگاه میکرد
-دوستان عزیز من میخوام که یک نفر رو که باعث این موفقیت بزرگ شده رو به شما معرفی کنم
و بعدبرگشت سمت من و گفت:
-شیدا خانوم یکی از کسانی هستند که ما موفقیتمون رو مدیون ایشون هستیم
همه شروع کردند کف زدند احساس شرمندگی میکردم وگرمم شده بود وقتی همه ساکت شدند از همه تشکر کردم که کامران رو دیدم که به همراه همون دختر به سمتم اومد و گفت:
-سلام خیلی خوش امدید
-سلام ممنونم
با تعجب رو به شیما خیره شد که من گفتم:
-ایشون خواهرم هستند شیما
-اوه بله حال شما خیلی از دیدنتون مسرور شدم شیما خانوم درسته؟
شیما با لبخند دستش رو فشرد و گفت:
-متشکر از ممنون بله شیما هستم
-ایشون هم یکی از دوستان خوب بنده سایه خانوم هستند
با کنجکاوی دختری رو که معرفی کرده بود نگاه کردم دختری با قامتی بلند و موهای بلوند که به طرز زیبایی آنها را آراسته بود و چشمهای میشی زیبایی داشت اما افاده در تمام اعضای بدنش خودنمایی میکرد لبخند زدم و اعلام خوشحالی کردم و شیما هم هم مانند من گفت:
-از آشنایی با شما خوشحالم
سایه رو به من گفت:
-پس شما کسی هستید که باعث این موفقیت شدید
-من عضوی از این گروه بودم نه باعثش
-بله
فرهاد نزدیک ما شد و گفت:
-خوب اگه مشکلی نیست میخواهم شما رو به نوشیدنی دعوت کنم ؟
شیما زودتر از من گفت:
-البته
هردومون به سمت او به راه افتادیم و از کامران و سایه جدا شدیم
فرهاد و شیما با هم گرم گرفته بودند و سایه و کامران با هم به آرومی نوشیدنیم رو میخوردم که فرهاد گفت:
-شیدا جان اگه مشکلی نیست ما بریم در هوای آزاد
به شیما نگاه کردم و گفتم:
-خواهش میکنم بفرمایید
به رفتن اونها نگاه میکردم که گرمی دستی رو روی شونه ام حس کردم یرم رو برگردوندم و از دیدنش کاملاً متعجب شدم
-سلام
-یلام شما هم اینجایید
-بله من هم عضوی از این قسمت پر کار بودم
قسمت 3

باور کنید خیلی متعجب شدم
خندید و گفت:
-چرا
-من فکر میکردم که شما فقط...
-کارهای داخلی رو انجام میدم
-بله
-نه من کارهای خارجی شرکت رو هم نظارت میکنم
-مهندس وهابی من واقعاً از اینکه شماها من رو در موفقیت این پروژه همراهی کردید ممنونم
-ما وظیفه مون رو انجام دادیم
کامران به ما نزدیک شد و رو به وهابی گفت:
-خوب آقای مهندس من به شما یه تشکر بدهاکارم
-نه من وظیفه ام رو انجام دادم
صدای موزیک اونقدر بلند بود که صدای دیگری نمیشنیدم کامران در آغوش سایه میرقصید و من هم با شیما صحبت میکردم که وهابی نزدیکم شد و گفت:
-میتونم با شما برقصم
با تعجب به کامران که حالا داشت من رو نگاه میکرد خیره شدم و بعد لبخند معنی داری زدم و گفتم:
-با رقص نه اما با کمی قدم زدن موافقم
شیما با تعجب نگاهم کرد و من هم نگاهش کردم و طوری که مهندس متوجه نشد چشمکی بهش زدم و گفتم:
-تو هم با ما میای
-نه ترجیح میدم داخل بمونم
-باشه
وقتی با هم بیرون میرفتیم ناگهان چشمم به کامران افتاد که هنوز با سایه داشت صحبت میکرد اما کاملاً معلوم بود که تمام حواسش پیش منه و من هم لبخند مرموزی به لب اوردم و آهسته دست حمید ((مهندس وهابی )) که دستم رو گرفته بود فشردم
-هوای خیلی زیباییه
-و البته باغ زیباییه
-بله همین طوره
-موافقید بشینیم
-هر طور شما راحتید
وقتی من روی صندلی نشستم حمید روبروی من ایستاد و کمی به اطراف نگاه کرد که من گفتم:
-شما نمیشینید
-ترجیح میدم سرپا باشم
-که به موقع بتونید فرار کنید
با صدای بلندی خندید و گفت:
-اوه نه ترجیح میدم بایستم چون بهتر میتونم مخاطبم رو ببینم
-هر طور میلتونه
کمی سکوت بینمون حکمفرما شد که گفت:
-پروژه سختی بود
-نه اتفاقاً به نظر من خیلی هم ساده بود
-چطور
-میدونید چیه این پروژه زمان بیشتری نسبت به پروژه های دیگه نیاز داشت اما حساسیت کاری زیادی نمیخواست من در پروژه های دیگه حساسیت بیشتری به خرج داده بودم
-متوجه منظورت نمیشم
-خوب شاید بشه کمی واضحتر راجع به این موضوع صحبت کرد ببینید از اونجایی که صاحب این پروژه فردی بود که وضع مالی مناسبی داشت و اسمش میون تمام اسم و رسم دارهای این شهر آشناست برای همینه که همه فکر میکردند که با چه پرژه عظیمی روبرو هستند در صورتی که به نظر من پروژه ای آقای جمالی اورد اون ارزش بیشتری داشت که روش کار بشه تا این پروژه
-کدوم آقای جمالی
-نمیدونم که اسمش رو شنیدید یا نه یه آقایی بود که تقریباً بیست و پنج سالش بود و ماه پیش اومده بود و طرحی بسیار خوب دستش بود اما یه مشکل عمده داشت اونم این بود که فقط طرح داشت هیچ سرمایه ای برای این کار نداشت
-آهان همون پسره رو میگید که طرح اهدایی رو داشت
-بله
-خوب
-بله اون اومد و وقتی با آقای رییس صحبت کرد و آقای محبی چنان جوابی بهش داد که منی که شش هفت متر اونورتر از اون ایستاده بودم صدای شکستن غرور و آرزوهاش رو شنیدم اما آقای محبی نشنید حتماً میپرسید چرا چون اون جوون گفت طرح از من و سرمایه از شما در قبال 30 هفتاد به نفع آقای محبی در صورتی که همه ما میدونیم 70 30 به نفع کسی هست که طرح رو داره اما آقای محبی به راحتی دست رد به سینش زد
-واقعاً از این موضوع متاسفم اما چیزی هست که واقعیت داره یه سرمایه گذار نمیتونه چنین ریسکی بکنه احتمال این هست که اون طرح به فروش نرسه
-این حرف شما رو قبول دارم نه همشو با دیدن اون پروژه همه چیز حل میشد
-اما من شنیدم که روی طرح اون سرمایه گذاری شد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بله اون هم به اسرار من بود
-چرا ؟
-وقتی من اون روز حال اون جوون رو دیدم ناخودآگاه تصمیم گرفتم بهش کمک کنم برای همین دنبال موضوع رو گرفتم و به فهمیدم که این جوون فوق لیسانس نقشه کشی داره و فارغ تحصیل دانشکده شریعتی و خانواده ای مریض داره و برای اینکه به خودش ثابت کنه که میتونه روی پای خودش بیاسته اون طرح رو میکشه و وقتی من برای بار اول اون طرح رو دیدم چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که تصمیم گرفتم به ناچار به دروغ متوسل شم و بگم که اون جوون از آشنایان من هست و آقای ریسس روی طرحشون سرمایه گذاری کرده
-جالبه و من شنیدم که روی اون طرح کلی سود کرده
-بله همین طوره
-هیچ فکر نمیکردم که شما هم از این دسته از آدمها باشید
-چطور مگه ما انسان نیستیم مگه همه ما تن واحده نیستیم پس این حرفتون هیچ معنی نداره
دستاشو بالا برد و با لبخند گفت:
-من تسلیمم
خندیدم و گفتم:
-فکر کنم کمی قدم بزنیم بهتر باشه
تا اومدم از جام بلند شم صدای آشناش رو شنیدم حس کردم قلبم به شدت میتپه نمیخواستم به خودم بقبولونم که دوستش دارم اما نمیتونستم جلوی بروز احساساتم رو بگیرم
-حمید خان اینجایید کل سالن رو به دنبالتون گشتیم
ارواح عمت تو که دیدی اومدیم بیرون
-چطور مگه کارم داشتید
-بله فرهاد میخواست کمی باهات صحبت کنه و توی سالن منتظرتونه
-بسیار خوب من میرم داخل
 




:: موضوعات مرتبط: رمان شیدا , ,
:: بازدید از این مطلب : 605
|
امتیاز مطلب : 77
|
تعداد امتیازدهندگان : 25
|
مجموع امتیاز : 25
تاریخ انتشار : 2 دی 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: