آغاز دوست داشتن
نوشته شده توسط : mama3

به اتاق رفت.کارتن را باز کرد و یک به یک وسایل را نگاه کرد.به طرح ها نگاهی انداخت.بلند شد و روبه روی تابلوش ایستاد.لباسش را پوشید و قلم مو به دست در مقابل تابلو ایستاد و مشغول شد.باید تابلو را تمام می کرد.
فصل ششم
سهیلا بازوانش را برای در اغوش کشیدن پرند از هم گشود و گفت:
-فکر کردم از ترس اذیتای من نمی ای.
پرند گونه اش را به نرمی بوسید و گفت:
-مزخزف نگو.
اقای نوری گفت:
-تقصیر منه عمو جان من یه کم دیر اومدم.
نرگس خانم گفت:
-چند بار زنگ زدم خونه اتون دلم شور افتاده بود.
پونه گفت:
-به محض اینکه منوچهر اومد راه افتادیم.
وارد خانه شدند.مثل هر هفته همه جمع بودند.به گرمی حال یکدیگر را پرسیدند.همه که از دیر کردنشان احساس نگرانی کرده بودند با خوشحالی جویای حالشان شدند.نادره کنار خود جاباز کردوپرندبین او ومهسا نشست وگفت:
-حالتون که خوبه؟
مهسا جواب داد:
-به مرحمت شما چرا این قدر دیر اومدید؟
پرند لبخند به لب سر بلند کرد.مهیار با اشاره سر سلام کرد و پرند هم با اشاره سر جوابش را داد.
ناصر از ان سوی پذیرایی فریاد زد:
-مامانم داشت بابام رو می فرستاد دنبالتون.
مژگان خانم هم گفت:
-حالا که اومدن جمعمون هم جمع شده.دیگه اذیتشون نکنید.
پرند سری به اطراف چرخاند.پوریا دستش را روی سینه گذاشت و خم شدو گفت:
-چاکر دختر عمو.
پرند سری تکان داد.پوریا پرسید:
-دختر عمو چطوره؟
-خوب تو که امروز صبح حالمو پرسیدی.
پوریا با شیطنت گفت:
-یه گره تو زندگیم افتاده که به دست شما باز می شه دختر عمو.
مهسا گفت:
-پس تمام ادا اصولات سیا کاریه.
-نخیر همه از روی صداقته.پرند گوش نکن اینا می خوان بین ما رو به هم بزنن.
ناصر با خنده گفت:
-پرند خانم اینو دریاب.بچه مردم مرد.
سهیلا گفت:
-پوریا بسه دیگه.
مهیار مجله ای را که ورق می زد به گوشه ای انداخت و نفس عمیقی کشید.اقای نوری پرسید:
-چه خبر از شرکت دایی جان؟
-خبر خاصی نیست دایی.
-اون بار رو فرستادین؟
-بله بالاخره فرستادیمش.
-پولشو چطور گرفتین؟دلار یا ریال؟
-دلار دایی جان خودتون که می دونید من این جوری کار می کنم.
پوریا گفت: عمو این بچه مایه دار خسیس فامیله.
مهیار خندید و گفت:
-من فقط اینده نگری می کنم.در ضمن اون شرکت مال من تنها نیست ما سه تا شریکیم.
ناصر گفت:
-حسابت که پرو پیمونه مهیار دیگه اه و ناله سر نده.
مهسا گفت:
-داداشم فردا تو زندگیش خرج و مخارج داره عروسی خونه زن بچه.
پوریا گفت:
-نشمر که الان باید یه چیزی هم دستی بهش بدیم.
سهیلا دست هایش را به هم می مالید و ناارام به نظر می رسید.مهیار به پرند نگاه کرد و گفت:
-پول جمع نکردم خرج زن کنمش.
پرند که متوجه لرزش دست های سهیلا شده بود به ارامی پرسید:
-تو خوبی؟
سهیلا به زحمت لبخندی زدو گفت:
-اره.
وبرای اینکه حرف را عوض کند گفت:
-فرزین دیشب زنگ زده بود.
پونه پرسید:
-حالش خوب بود؟
-به همه سلام رسوند گفت تو مهمونی هفته اینده حتما هست.
پرند لبخند بزرگی زدو گفت:
-اخی خیلی دلم براش تنگ شده.
مهیار با حرص دندانهایش را به هم سایید.پوریا خودش را روی زمین کشید و به طرف پرند رفت و به ارامی گفت: خوشحالم که تو هم احساس دلتنگی رو درک می کنی.
پرند با تعجب گفت:
-منظورت چیه؟
اقای توفیقی گفت:
-اها اها پوریا در گوشی نداشتیم ها!
پوریا گفت:
-اول باید پرند رو راضی کنم بعد به همه می گم.
پرند گفت:
-منظورت چیه؟
همه به خنده افتادند.مهیار نیشخند کوچکی زد.پوریا که متوجه شده بود سوءتفاهم شده با دستپاچگی گفت:
-منظوری نداشتم به خدا منظورم چیز دیگه بود.
اقای عظیمی گفت:
-پوریا جان اگه حساب کوچکی و بزرگی هم باشه تو توی فامیل از همه کوچکتری.
پرند با عصبانیت بلند شد.ناصر به قهقهه می خندید.پوریا ایستاد و گفت:
-شما همه اتون توطئه گرید.
اقای نوری گفت:
-پوریا فورا از پرند عذر خواهی کن.
-بابا من که حرفی نزدم.بهش توضیح می دم.
مژگان خانم گفت:
-پوریا!
پوریا چهره در هم کشید و گفت:
-بابا من منظورم اون بود.
پرند چپ چپ نگاهش کرد.پوریا گفت:
-اون......اون دیگه.
پونه با خنده ریزی گفت:
-اوه.......اوه.......اون یکی نه پوریا جان.اون باباش پولش از پارو بالا می ره.
-ا،زن عمو راست می گی؟یه داماد سرخونه خوب نمی خوان؟
پرند با قاطعیت گفت:
-فکرشم نکن.
و روی زمین نشست.همه هاج و واج مانده بودند.پوریا به طرف پونه چرخید و گفت:
-زن عمو خوبی؟
اقای عظیمی گفت:
-اگه ما غریبه ایم بگید ها!
پوریا گفت:
-در رحمت خدا باز شده و من قراره اخر عمریه پولدار بشم.
مژگان خانم گفت:
-پوریا شورش رو در اوردی بسه.
و به سهیلا اشاره کرد.سهیلا بلند شد و گفت:
-دخترا بیان اتاق من.
نادره و مهسا با طمانینه از جا بلند شدند.پرند به مهیار که با نیشخند تلخی به او نگاه می کرد نظری افکندو از جا بلند شد.پوریا گفت:
-احوال دختر عمو؟
-حرفشم نزن.
-سلیقه ام حرومت بشه.
همه به خنده افتادند و پرند در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را پنهان کند به دنبال دخترها وارد اتاق سهیلا شد و در را بست.مهسا روی تخت نشست و گفت:
-پوریا در مورد کی حرف می زد؟
سهیلا لبخند تصنعی زد و گفت:
-پرند بشین.
نادره گفت:
-فرزین چند شنبه می اد؟
پرند روی صندلی نشست و به زمین خیره شد.پیش از انکه سهیلا دهان باز کند مهسا دو باره پرسید:
-نگفتی پرند؟
پرند نگاهش کردو گفت:
-تو که پوریا رو می شناسی به گفتن حرفای احمقانه عادت داره.
-اما حرفاش احمقانه به نظر نمی رسید.کی رو می گفت؟
سهیلا گفت:
-حرفای پوریا رو جدی نگیرید.خودتونم که می دونید اون هیچ وقت یه حرف درست و حسابی نمی زنه.
مهسا گفت:
من فقط کنجکاو شدم.
و رو به پرند ادامه داد:
-دوست توئه؟
-پوریا مزخرف می بافه.
-تو عشق رو نمی فهمی واسه همینم هست که حرفای اونو مزخرف می دونی.
-عشق؟ما هر هفته همدیگه رو می بینیم و پوریا هر هفته عاشق یه نفره.از ستاره های هالیوود گرفته تا دختری که وقتی سوار اتوبوس بوده دیده که کنار خیابون وایستاده و داره تاکسی می گیره.
سهیلا خندید و گفت:
-حق با پرنده پوریا فقط حرف می زنه.
نادره گفت:
-من که سر در نمی ارم این مسئله چه ربطی به ما داره؟
مهسا گفت:
-تو تقریبا هیچ وقت متوجه هیچ چی نمی شی.
پرند که حالتی تهاجمی به خود گرفته بود گفت:
-به هر حال سارا به درد پوریا نمی خوره دنیای اون با دنیای پوریا فرق داره.
-از ستاره های هالیوود که بالاتر نیست.
-یادم نمی اد پوریا ستاره های هالیوود رو هم به دست اورده باشه.
سهیلا گفت:
-بسه دیگه خواهش می کنم.
پرند دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
-حتی یک کلمه هم در موردش حرف نمی زنم.
نادره با چهره ای در هم کشیده و گرفته سر به زیر نشسته بود.پرند به سهیلا اشاره کرد.مهسا عصبی و بی حوصله به نظر می رسید.سهیلا گفت:
-نادره از کلاسات چه خبر؟
-خبری نیست.
چند ضربه به در خورد و پوریا با سینی چای وارد اتاق شد.سهیلا گفت:
-خودم الان می ام.
پوریا بی توجه به او به طرف پرند رفت و گفت:
-این هفته خودم می خوام از دختر عموم پذیرایی کنم.
مهسا بلند شد و با عصبانیت گفت:
-واسه اختلاط تنهاتون می ذارم.
وبا ناراحتی از در بیرون رفت.پوریا متعجب پرسید:
-چی شد؟
سهیلا گفت:
-همه اش تقصیر توئه.
-بازم کسی رو پیدا نکردین دق دلیتون رو سرش در بیارین گیر دادین به من؟
نادره هم بلند شد و از اتاق بیرون رفت.پوریا صدایش را پایین اورد و گفت:
-پرند جان الهی که ناصر واسه ات بمیره می شه به من بدبخت رحم کنی؟
-سارا به درد تو نمی خوره.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت.نگاهش به مهیار که مشغول شطرنج بازی کردن با پدرش بود افتاد.نادره کنار مادرش نشسته بود و مهسا کنار اقای توفیقی.پونه مشغول صحبت با عمه مهری بود.به ارامی به طرف پدرش رفت و پرسید:
-اجازه هست؟
مهیار نیم نگاهی به او انداخت و پدرش گفت:
-مهیار جان نیروی کمکی رسید.بشین بابا که به موقع اومدی.
پرند همان طور که می نشست گفت:
-می دونید که از تقلب بدم می اد.
-دختر جان دارم مات می شم.
پرند لبخند شیرینی زد و گفت:
-واسه اینه که به حرفم گوش نمی کنید و با من تمرین نمی کنید.
مهیار گفت:
-کیش و مات.ببخشید دایی جان ولی پرند خانم این به خاطر قدرت من در بازی کردنه نه ضعف دایی جون.
اقای نوری گفت:
-باختم رو قبول می کنم.
پرند به مهیار خیره شد و گفت:
-با یه مسابقه چطوری؟
همه سرها به طرفشان چرخید.مهیار لبخندی زد و گفت:
-مهره های سفید یا سیاه؟
اقای نوری گفت:
-صبر کن ببینم ما باید یه دست دیگه با هم بازی کنیم.من هنوز تو رو نبردم.
-اگه اجازه می دی بابا من به جات بازی کنم.
صداها از اطراف بلند شد که((بذار باهم بازی کنن))((باختی پرند))((مهیار دخلت اومده))
اقای نوری گفت:
-ابرومو بخر دختر.
پرند روبه روی مهیار نشست و گفت:
-مهره های سیاه.
مهیار نیشخندی زد و گفت:
-نباید پا تو کفش بزرگترا بکنی.
-واسه ات ارزوی موفقیت می کنم پسر عمه!
اقای توفیقی و اقای عظیمی و پوریا و اقای نوری طرفدار پرند بودند و نادره و مهسا و ناصر و عمو فرهاد طرفدار مهیار ولی سهیلا بی انکه اظهار نظر کند به صفحه شطرنج خیره شد.ناصر گفت:
-خانما نمی ان این تور نمنت یک جانبه رو تماشا کنن؟
مژگان خانم جواب داد:
-خانما کارای مهمتری دارن.
نادره رو به سهیلا کرد و گفت:
-تو طرفدار کی هستی؟
سهیلا از روی خجالت و دستپاچگی نگاهش کرد.پوریا به دادش رسید و گفت:
-سهیلا نخودیه.
همه خندیدند و سهیلا هم به خنده افتاد.مهیار پرسید:
-اماده ای؟
-پرند با لحنی جدی گفت:
-شروع کن.
بازی شروع شد.مهره ها یکی پس از دیگری از صفحه شطرنج بیرون می رفتند و تماشاچیان با هر حرکت عکس العمل نشان می دادند.بیشتر از یک ساعت بود که بازی می کردند.اقای نوری دست هایش را به هم کوبید و گفت:
-تمام....مساوی.
تماشاچیان کف زدند.مهیار گفت:
-بازی خوبی بود.
پرند سر تکان داد و گفت:
-دفعه بعد نمی تونی از دستم فرار کنی.
مژگان خانم گفت:
-اگه شطرنج انتخابی المپیک تموم شد سفره رو بندازم.
پرند بلند شد و گفت:
-الان می ام کمک زن عمو.
وبعد رو به مهیار ادامه داد:
-بعد از شام یه بار دیگه مسابقه می دیم.
ناصر گفت:
-نه دوباره شروع نکنید.
مهیار گفت:
-می بینی که مسابقه امون بقیه رو خسته کرده.
-بهونه میاری؟
-اگه این راضی ات می کنه از پیش تو برنده منم قبول می کنم.
-عقده برنده شدن ندارم لازمم نیست تو بهم بگی.چون به هر حال من برنده ام.
سهیلا گفت:
-پرند می شه بیای کمک؟
مهیار لبخندی زدو گفت:
-زیادم به خودت امیدوار نباش.
سهیلا دست پرند را کشید و او را از انجا دور کرد.پرند غرید:
-باید بزنم تو دهنش.
-سر به سرش نذار تو که مهیار رو می شناسی.
-از دست پرو بازی هاش حرصم می گیره.
سهیلا خندید.پرند با عصبانیت گفت:
-به چی می خندی؟
-تو و مهیار عین همید هر دوتاتون باور کن.
-من اصلا مثل اون نیستم.
سهیلا با صدای بلندی به خنده افتاد.صورت پرند هم از هم باز شد و او هم به خنده افتاد.نادره به اشپزخانه امد و گفت:
-صدای خنده هاتون همه جا پیچیده بگین ما هم بخندیم.
سهیلا گفت:
-چیزی نیست.
پرند دستی به شانه سهیلا کوبید و گفت:
-با این همه اون از من پر رو تره.
-مطمئنم تو پیش اون کم نمی اری.
پرند خنده کنان سرش را تکان داد.مژگان خانم گفت:
-بچه ها می شه هم بخندین و هم سفره رو بندازین؟
پرند گفت:
-چی رو ببرم؟
شام در محیطی گرم و شاد صرف شد.در تمام مدت پرند خود را شاد و سر خوش نشان می داد و مهیار بیشتر با غذایش بازی می کرد.سهیلا با نگرانی مراقب او بود.دلش می خواست در کنارش بنشیند و قاشق غذا را در دهانش بگذارد.پوریا لیوان دوغ را از دهان دور کرد و گفت:
-حیف که ناراحتم و اصلا اشتها ندارم.
مهسا گفت:
-خدا دردتو دوا کنه.
همه به خنده افتادند.پرند گفت:
-تا هفته دیگه یادش رفته.
پوریا با حالت کشداری گفت:
-این بار دلم خونه.
مهیار خودش را عقب کشید و گفت:
-دستتون درد نکنه.
مژگان خانم گفت:
-زن دایی بخور.
-سیر شدم دستتون درد نکنه.
-تو که چیزی نخوردی؟
بلند شد و گفت:
معذرت می خوام.
و از اتاق بیرون رفت.همه به یکدیگر نگاه کردند.سهیلا نگران بود و پرند بی خیال مشغول خوردن بود.اقای توفیقی گفت:
-کاراش تو شرکت زیاد شده.
مهری خانم گفت:
-شما شامتون رو بخورید از دهن می افته.
سهیلا احساس کرد میلی به غذا ندارد دلش می خواست به دنبال مهیار بدود و از او بپرسد((چه شده))؟
مهیار به دیوار تکیه کرد و به خود نهیب زد:((چت شده دیوونه؟تو اصلا معلومه چه مرگته؟))به اسمان سیاه شب نگاه کرد.خودش هم نمی دانست چرا دلش گرفته.دلش می خواست برود خانه.می خواست تنها باشد.بر سر خود غر زد:((خل شدی؟هیچ می فهمی چی داری می گی؟نبینم ضعف نشون بدی... اخه چه ضعفی؟من حتی نمی دونم چم شده.))
از داخل خانه هیاهو می امد و مهیار نمی دانست چرا اینجا ایستاده و بر سر خود غر می زند.ناصر از در بیرون امد و پرسید:
-حوصله امو داری یا برگردم تو؟
-بیا بیرون.
روبرویش ایستاد و گفت:
-چت شده؟
-نمی دونم کی قراره بزرگ شم.
-از این گنده تر؟
-حرف بیخود نزن.
پوریا هم از در بیرون امد و با هیاهو گفت:
-کی به یه عاشق درمونده بدبخت کمک می کنه.
مهیار با کج خلقی گفت:
-تو واقعا ادم بشو نیستی.
پوریا خودش را جمع و جور کرد و گفت:
-امکانات نبود اقا ما این طوری شدیم اقا حالا دکترا می گن بی درمونه اقا.
مهیار پوزخندی زد و گفت:
-عوضی.
-خندوندمت اها خندوندمت.
-شام تموم شد؟
ناصر نفس عمیقی کشید و گفت: اره.
پوریا با شیطنت گفت:
-اهت از حسرت تموم شدن شام بود.
مهیار گفت:
-حوصله دارین بریم شب گردی؟
-الان؟
مهیار به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-هنوز ده و نیم هم نشده.
ناصر گفت:
-منم موافقم.
مهیار گفت:
-الان می گم دخترا هم اماده شن.
ناصر گفت:
-با اونا چیکار داری؟
پوریا گفت:
-بذار بیان.
مهیار به داخل پذیرایی رفت.سهیلا و پرند در اشپزخانه مشغول شستن ظرف ها بودند.گفت:
-ما می خوایم بریم بیرون.دخترا اگه می ان اماده شن.
سهیلا از گوشه چشم به صورت بی تفاوت پرند نگاه کرد.نادره و مهسا هیاهو به راه انداخته بودند.مژگان خانم صدا زد: بچه ها بیاین برین بیرون.خودمون بقیه اشو می شوریم.
سهیلا با نگرانی پرسید:
-می ای؟
-تازه شام خوردیم.حوصله اشو ندارم.
-خودتو لوس نکن.اگه تو نیای منم نمی رم.
مژگان خانم به اشپزخانه امد و گفت:
-شما برین بقیه اش به عهده من.
پرند دستهایش را زیر اب شست و گفت:
-ببخشید زن عمو.
-بیاین برین.چیزی نمونده.
سهیلا لبخندی زد و به دنبال پرند از اشپزخانه بیرون رفت.مهیار لبخند معنا داری زد و گفت:
-عجله کنید من معطل کسی نمی شم.
پرند گفت:
-ما با ماشین بابا می اییم.
مهیار با لحنی خشک گفت:
-به هر حال عجله کنید.

 




:: موضوعات مرتبط: آغاز دوست داشتن , ,
:: بازدید از این مطلب : 1952
|
امتیاز مطلب : 92
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : 15 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: