آبی تر از عشق 7
نوشته شده توسط : mama3

طبق عادت دیرینه باز هم آخرین نفر بودیم!مهمانی در یکی از هتلهای بزرگ برگزار شده بود...چه خبر بود جوانها وسط در هم می لولیدند عروس و داماد هنوز نیامده بودند به همراه پیمان به کنار سحر و سینا رفتیم
سحر نگاهی غمگین به پیمان انداخت و گفت:پریا نیومد؟
من که کمی عقبتر از پیمان ایستاده بودم با تعجب به سحر خیره شده بودم یعنی او مرا نشناخته بود
سینا گفت:پیمان نباید تنها میذاشتی بمونه خونه بریم دنبالش شاید بتونم راضیش کنم
جلوتر رفتم و گفتم:یعنی واقعا منو نشناختید؟!
سحر جیغ خفیفی کشید و گفت:پریا خودتی
-آره سینا مگه جن دیدی که اینطوری نگاهم میکنی
سینا چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت:باورم نمیشه
پیمان با مشت به بازوی سینا زد و گفت:بسه زل زدی یه بلایی سرت میارم ها
سینا به خود آمد و گفت:محشر شدی دختر
خندیدم و گفتم:اینطوری نگو خجالت میکشم
هر سه زدند زیر خنده با آمدن عروس و داماد خنده یشان را فرو خوردند نیلو با آرایش ملیحی که داشت زیبا شده بود و هادی در کت و شلوار طوسی بی نهایت برازنده دستم را در زیر بازوی پیمان انداختم و گفتم :بریم تبریک بگیم
و او بدون هیچ صحبتی همراهم روانه شد....
هادی در حال خوش و بش با آرزو و پوریا بود...آهسته در گوش پیمان گفتم: بذار اینا برن بعد.
-نه زشته برگردیم عقب هادی متوجه ی من شده
نگاهی به هادی انداختم در گوش پوریا چیزی گفت و پوریا هم سرش را به طرف ما چرخاند و با دقت نگاهمان کرد...وقتی به آنها رسیدیم پیمان به آندو تبریک گفت
هادی خیره نگاهم کرد و گفت:این نمیتونه پریا باشه!
پوریا چشمانش را گرد کرد و گفت:پریا تویی؟!!
نیلو و آرزو اصلا حواسشان به ما نبود دوست نداشتم با آرزو هم صحبت شوم پس از موقعیت استفاده کردم و گفتم:پسر عمو تبریک میگم .
و دست پیمان را کشیدم تا همراهم بیایی ولی پوریا دستم را گرفت و گفت:خوشگل خانوم وایسا نگاهت کنم باورم نمیشه این آبجیه منه
-چرا خودمم ...میشه دستمو ول کنی بابا منتظرمه
پوریا دستم را آهسته ولکرد ولی همچنان خیره نگاهم میکرد هادی سریع به خود آمد و رو به نیلو گفت:نیلو ببین این خوشگله رو میشناسی
و به من اشاره کردهمزمان نیلو و آرزو به من نگاه کردند نیلو گل از گلش شکفت و گفت:پریا جونم تویی
خندیدم و گفتم:نه بابا روحمه
دستم را گرفت و گفت:ممنون که اومدی خیلی خیلی ممنون
آرزو با رنگی پریده نگاهم کرد و گفت:تو هم اینجایی؟
با اخم نگاهش کردم و جواب دادم :فکرکنم عروسی پسر عموم باشه
و بدون معطلی از آنها دور شدم کلافه با خود فکر کردم:اگر هر کس میخواهد مرا ببیند و کلی تعجب کند پس بهتر است بروم چون اصلا حوصله ی این اداها رو ندارم
با ابن فکر با به جمع نگاهی انداختم تا بلکه پدر را پیدا کنم ولی پدر را پیدا نکردم در عوض دو چشم آبی غمگین را کمی دورتر از خود دیدم
چند بار پلک زدم تا باورکنم خودش است...غمگین به روبرو زل زده بود و گویی اصلا در این مهمانی وجود ندارد...قلبم لرزید او اینجا چکار میکرد حتما بهار هم به همراه خودش آورده...قادر نبودم هیچ کاری انجام دهم مثل مجمسمه فقط نگاهش میکردم دلم به سویش پر میکشید ولی او حیف که دیگر او معلق به من نبود گویی متوجه سنگینی نگاهم شد چون سرش را به طرفم برگرداند.نگاهمان برای چند لحضه ی کوتاه در هم گره خورد ولی من سریع نگاهم را بر گرفتم و عصبی به طرف پوریا رفتم او به همراه محمد و پیمان و حامد و سینا بر سر یک میز نشسته بود.
بدون توجه به حضور دیگران به حالت فریاد گفتم:این اینجا چیکار میکنه پوریا میخواهی دوباره دیوانه بشم میخواهی ایندفعه راهیم کنی تیمارستان آره؟
آنها که از برخورد من شگفت زده شده بودند نتوانستند حتی کلمه ای بگویند
-پیمان فکر میکردم آدمی واسه چی نگفتی اونم هست همتون از خداتونه من برم تیمارستان نه؟
محمد اولین نفری بود که از شوک خارج شد و گفت:پریا این تویی ,من گیج شدم چی داری میگی من ...
و به بقیه نگاهی انداخت ...پاهایم سست شد و بی اختیار کف سالن نشستم بعد تر از آن سر گیجه ی شدیدم بود که باعث میشد همه جا را تار ببینم...پنج نفری به سویم آمدند و هر کدام سوالی میپرسید لبهایم را به سختی تکان دادم و گفتم:میخوام بشینم روی صندلی
با عجله مرا روی صندلی نشاندند و نگران نگاهم کردند...سینا لیوانی آب به دست داد و گفت:پریا حالت خوبه چت شد یهو
آب را سر کشیدم و گفتم:شماها میدونستید نه؟
پیمان با لحنی دلسوزانه گفت:پریا از چی حرف میزنی؟
نگاهی به پوریا انداختم که نگران دستم را گرفته بود
-آقا پوریا بردار زن عزیزتم که اینجاست آقا آریا رو میگم معرف حضورتون که هستن
مثل شوک زدها نگاهم کرد و گفت:پریا,چی داری میگی حالت خوب نیست آریا خارج از کشوره اینجا چیکار میکنه
حامد-پریا شاید اشتباه دیدی؟
سینا-معلومه که اشتباه دیده اون عوضی جرات نداره بیاد میدونه هممون به خوش تشنه ایم
-من روانی نیستم...من اشتباه ندیدم مطمئنم خودشه
پیمان عصبی گفت:چطور جرات کرده
با این حرف پیمان همه ی پسرها نگاهش را دنبال کردند خودش بود روبروی ما ایستاده بود و نگاهمان میکردحامد زیر لب غرید:پست فطرت
و به تبعیت از او هر کدام چیزی بار آریا کردندپوریا صورتم را بوسید و گفت:الان بیرونش میکنم
-نه میخوام برم نمیتونم اینجا بمونم حالم اصلا خوب نیست
حامد حرفم را تائید کرد و گفت:خودم میبرمت نگران نباش و کمک کرد که بلند شوم
محمد دستم را گرفت و گفت:ولی این عروسی پسر عموی توه ...کسی که باید بره اونه نه تو
سینا-خیلی دوست دارم انگیزه ی هادی رو از این دعوت بدونم
وبا این حرف به طرف جایگاه عروس دو داماد رفت
دستم را از دست محمد بیرون کشیدم و گفتم:حالم خوب نیست میخواهم برم
پیمان با اخم گفت:با هم میریم منم طاقت موندن ندارم
و بعد رو به پوریا گفت:میشه بهش بگی مراقب خودش باشه براش متاسفم
و همراه حامد مرا تا ماشین برد حامد مرا سوار ماشین کرد و گفت:پریا به خاطر هادی بهش هیچی نگفتیم ولی قول میدم بعدا حالیش کنیم خوب استراحت کن نگران هیچی هم نباش
در طول مسیر پیمان یکریز به آریا بد بیراه میگفت به طوری که من خسته شدم و گفتم:پیمان بسته دیگه
-من باید با اون تصفیه حساب کنم اونطوری خالی نمیشم
-یعنی میخواهی کتک کاری کنی؟
-هر چی اسمشو میذاری بذار من میگم تصفیه حساب
-اون حقش بود ,باید یکی از ما رو انتخاب میکرد چه گناهی کرده...
-پریا واسم مهم نیست حداقل میتونست محترمانه بیاد بگه اون زنیکه رو میخواهد نه اینکه این همه بازی سر ما در بیاره و تورو سر کار بذاره..
-نمیدونم اونجا چیکار میکرد تا اونجایی که من اطلاع دارم بابا و عمو با پورجم دیگه روابط خانوادگی ندارند و فقط محدود شده به کارشون حالا نمیدونم اون پسره چطوری اومده
دم خانه ماشین را نگه داشت و کمک کرد تا پیاده شوم و تا دم اتاقم من را همراهی کرد به محض اینکه دوش گرفتم روی تخت ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.صبح روز بعد همگی در اتاق نشیمن جمع شده بودیم پوریا عصبی پاهایش را تکان داد و زیر چشمی پدر را نگاه میکردپدرم دستی بر صورتش کشید و گفت:پس برگشته اونم بدون زن و بچه
پوریا نگاهی گذرا بر من انداخت و گفت:بهارو طلاق داده و از بچه هم هیچ خبری نیست مثل اینکه اینا همش بازی بهار بوده تا آریا رو به طرف خودش بکشونه
پیمان گفت:حالا واسه چی برگشته میموند همون جا امنیت جانی بیشتری داشت
پوریا-راستش اومده دنبال پریا
پدرم عصبی خندید و گفت:غلط کرده مرتیکه ی...
پوریا-من نمیخوام طرفداری کنم ولی اون خیلی پشیمونه وقتی پای حرفهاش بشینی
پیمان خشمگین حرف پوریا را قطع کرد و گفت:کم کم به دارم به این نتیجه میرسم که در مورد تو حق با پریاست...تو داری از اون حمایت میکنی یادت نرفته با همین خواهر دردانه ات چیکار کرده؟
پوریا سرش را تکان داد وگفت:من هنوزم پریا رو مثل قبل دوست دارم فقط خوشبختیشو میخواهم
کیفم را از روی مبل بغل دستم برداشتم و گفتم:من کلاس دارم دیر میشه باید برم
و بدون هیچ حرف دیگری از خانه خارج شدم ...ماشینم دم در پارک بود ...خواستم سوار ماشین شوم که متوجه یک شاخه گل و یک تکه کاغذ بر روی شیشه ی جلوی ماشین شدم ...گل رز را بو کردم و کاغذ را باز کردم تقریبا میدانستم از طرف چه کسی است درون کاغذ با خط خوشی نوشته شده بود
دوستت دارم
حس خوبی زیر پوستم دوید...کاغذ را بو کردم....بوی ادوکلن آریا بود به اطراف نگاهی انداختم ولی هیچ خبری نبود...
فکری به ذهنم رسید با عجله سوار ماشین شدم و به طرف شرکتش راندم...میدانستم ماشینش را در پارکینگ مجتمع میگذارد ...از ماشین پیاده شدم و در پارکینگ به دنبال ماشینش گذشتم فقط امیدوار بودم هوز ماشینش را عوض نکرده باشد که خوشبختانه شانس با من یار بود... پشت کاغذ خودش نوشتم
ازت متنفرم.....
این بازی تا سه روز ادامه داشت هر روز صبح او مینوشت دوستت دارم و من هم این همه راه را تا شرکت میرفتم و مینوشتم ازت متنفرم
دوست نداشتم کوتاه بیاییم راستش از این بازی لذت میبردم..... روز چهارم دوباره یک شاخه گل با جمله ی دوستت دارم....
سوار ماشین شدم تا مثل روزهای قبل جوابش را بدهم ولی در همان لحضه با دست به شیشه ی ماشین زد با تعجب شیشه را پایین دادم و نگاهش کردم خندید و گفت:دیر به کلاست میرسی نمیخواهد بری شرکت ماشین رو همینجاها پارک کردم بیا جمله تو بنویس و برو
از ماشین پیاده شدم و گفتم:خیلی پروریی میدونی اگه پیمان یا بابا تو را ببینند چه بلایی سرت میارند.
-آره,ولی اگه تو میخواستی همون روز اول میتونستی بهشون بگی من هر روز میام اینجا ولی نگفتی.
-من فکر نمیکردم تو باشی...
-جدا,پس چرا هرروز میایی واسم ....
من من کنان گفتم:میخواستم...بفهمی واقعا ازت..متنفرم...من فکر میکردم اونی که واسم گل میاره....چیزه
خندید و گفت:یه ذره هم عوض نشدی حالا اون چیز کیه؟
-خب...فرهاد
چینی به پیشانی اش انداخت و گفت:فرهاد کیه؟
سوار ماشین شدم و در همان حال گفتم:شوهر آینده ام وبه سرعت از آنجا دور شدم
فرهاد یکی از خواستگارانم بود ...من به هیج وجه عالاقه ا ی به او نداشتم ولی در آن زمان در برابر آریا بی اختیار اسم او را گفتم چون دلم میخواست بفهمد وجود رقیب یعنی چه...ولی خدا میداند چقدر خود را سرزنش کردم اگر آریا باور میکرد و برای همیشه میرفت ...من که از او متنفرم پس برای چی انقدر حرص و جوش میخورم...تنفر نه...
من دیوانه او بودم وقتی به قلبم رجوع میکردم متوجه میشدم نه تنها از او متنفر نیستم بلکه هنوز عاشقانه دوستش دارم...پس چرا این بازیها در آوردم...؟؟
روز بعد چون کلاس نداشتم تا لنگ ظهر خوابیدم....موقع ناهار بود که بیدار شدم و به طبقه ی پایین رفتم...بازه پوریا خانه ی ما بود بادیدن من نگاهی به مادم انداخت و گفت:پریا تو قصد ازدواج داری
یخ کردم...حتما آریا جریان را گفته بود بی توجه به او به آشپزخانه رفتم ...اینبار پیمان پرسید:پریا تو واقعا میخواهی ازدواج کنی؟
پریدم رو اپن نشستم و گفتم:میتونم بپرسم این سوال و جوابها برای چیه؟
مادرم لبخندی زد و گفت:آخه یه چیزایی شنیدیم
پاهایم را تکان دادم و گفتم:یه خواستگار سمج دارم...زیاد ازش بدم نمیاد ولی ...
پیمان چینی به پیشا نی اش انداخت و گفت:ولی چی؟
-دو دلم
پوریا-دو دل یعنی چی؟یا میخواهیش یا نمیخواهیش دیگه
-چطوره دعوتش کنم بیاد تا باهاش آشنا بشید
مادرم خندید و گفت:عالیه شب که بابات اومد موضوع را بهش میگیم...ولی دخترم اون میدونه تو...مطلقه ای؟
-آره
پوریا بلند شد و به طرفم آمد و گفت:مطمئنی دوستش داری؟
-آره
سرش را تکان داد و گفت:باشه روزی که دعوتش کردین بگید منم بیام و بعد خداحافظی کرد و رفت
فصل بیست و یکم
نمیدونم تصمیم درسته یا نه....از عکس العمل پیمان وبابا خیلی میترسم...ولی باید این کارو انجام بدهم و گرنه.....
امرزو زنگ میزنم بهش...چی بگم؟بگم آریا میخواهم ببینمت...اگه پرسید چیکار داری چی؟نه...نمیشه باید سرزده برم...اگه وسط حرفهام بلند شد و رفت انوقت چی...نمیره ولی شاید یه بلایی سرم بیاره...بهتره با پوریا مشورت کنم مطمئنم حمایتم میکنه...ولی آخه روم نمیشه با اونهمه بی احترامی که به خودش و زنش کردم این درخواست خیلی زیادیه ...چاره ای نیست این کارو باید بکنم...
فصل بیست و دوم
بعد از مراسم ازدواج هادی ....همه تو خونه یه جورایی ساکت بودند ولی با پیش اومدن ماجرای ازدواج دوباره ی من همه سر شوق و ذوق اومدند مخصوصا بابا که خیلی نگرانم بود...هادی و عمو اصلا خبر نداشتند کی آریا رو دعوت کرده...پس حدس زدیم که خودش احتمالا تحقیق کرده و فهمیده و اونجا سر وکله اش پیدا شده...بهر حال پیمان خشمش فروکش کرده...انقدر خوشحاله که دوباره میخواهم ازدواج کنم..میدونم خودش دلش پیش سحر گیره ولی به خاطر من تا حالا دست نگه داشته...
تصمیم قطعی ام را گرفته بودم باید میرفتم پیش آریا...یه بازی براش داشتم...ولی در نهایت پسری که قرار بود دعوتش کنم همون آریا بود البته هیچکس نمیدونست...و من به شدت از برخورد بابا و پیمان میترسیدم...
صبح روزی که میخواستم برم پیش آریا زنگ زدم به پوریا گفتم میخواهم برم خونشون بیچاره باورش نمیشد گفت من برم خودش تا بیست دقیقه دیگه میاد...
فقط یک بار به خانه شان رفته بودم اونم به اصرار بابا...نزدیک بود ...به مامان گفتم میرم یکی از دوستامو ببینم و پیاده روانه ی خانه ی برادرم شدم.
آرزو با دیدنم در آغوشم گرفت و با بغض گفت:خیلی خوش اومدی,
وارد خانه شدم و روی نزدیک ترین مبل نشستم و شرمنده گفتم:آرزو کارهای منو بذار به حساب بچگی...شرمنده ام ببخش
لبخندی زد و گفت:شاید اگه من هم به جای تو بودم همین رفتارو میکردم من مثل خودت یه زنم و احساستو در ک میکنم
در همین لحضه پوریا وارد خانه شد آرزو به استقبال او رفت...من را که دید با اخم شیرینی گفت:اینجا چیکار میکنی؟حقته از خونه بیرونت کنم...الان یه مدتی میشه داداشت فقط پیمان شده
خندیدم و گفتم:بیرونم کنی نمیرم,در ضمن پیمان هر چقدر خوب باشه ولی مثل تو نمیشه
پوریا-اگه پیمان اینو بشنوه قیامت میکنه,حالا چی شده خانوم افتخار تشریف فرمایی دادند
مختصر برایش همه چی را توضیح دادم ....
پوریا-راستش نمیدونم آریا چه عکس العملی نشون بده,ولی خیالت از بابت پیمان و بابا راحت باشه من اونارو راضی میکنم
-چطوری؟بابا راضی بشه پیمان...
حرفم را برید و گفت:گفتم که از نظر من اونا زود قانع میشن میمونه آریا و ...
بعد نگاهی به آرزو انداخت آرزو همان طور که با انگشتان دستش بازی میکرد گفت:آریا خلق تندی داره میترسم یه موقع حرفی بزنه یا عملی نشون بده که پریا جون ناراحت بشه
-میدونم ولی میخواهم احساس واقعیشو بدونم
پوریا-حالا کی میری به دیدنش؟
-عصر
-به مامانینا چی میخواهی بگی ,نمیگن کجا میری؟
-شما زحمت میکشی و زنگ میزنی بهشون و میگی با هم دیگه شام میخواهیم بریم بیرون.....
عصری پوریا را مرا تا دم شرکت رساند و خودش رفت....خیلی دلهره داشتم ...روبرو شدن با آریا...
اول آرین با ماشینش از پارکینگ خارج شد و خوشبختانه من را ندید و مدتی بعد او آریا....اصلا یه طرف من نگاه نمیکرد سریع جلو دویدم...گویی متوجه شد ..چون اشاره کرد سریع بروم و سوار ماشین بشوم...بی معطلی خودم را روی صندلی انداختم . او سریع حرکت کرد....
آریا-اینجا چیکار میکنی دختر...زنگ میزدی من می امدم
-کاری واجبی باهات داشتم و گرنه مزاحمت نمیشدم
-شما سرور مایی در خدمتم موافقی بریم بستنی بخوریم
-تو این هوا بستنی!!
-اتفاقا می چسبه بریم؟
-برو
ده دقیقه ی بعد به هم روی صندلی های پارکی خلوت نشسته بودیم و در حالی که میلرزیدیم بستنی میخوردیم!!
آریا-دیدی گفتم میچسبه
-دارم یخ میکنم دیونه
کتش را در آورد انداخت روی شانه های من....
-خودت چی..سردت میشه ها
-تو که کنارم باشی سرما را حس نمیکنم
بستنیم را نیمه کاره گذاشتم کنار و گفتم:اومدم یه درخواستی ازت بکنم
با تعجب نگاهم کرد و گفت :چه درخواستی؟
-حیاتیه انجام میدی؟
-نمیدونم ...راستش دوست داشتم باهات در مورد بعضی چیزا باهات صحبت کنم...
-گوش میکنم
-ممنون,میدونستم منطقی عمل میکنی....من در حقت بدی کردم خودم قبول دارم ولی باور کن ناخواسته بوده,یادته آخرین باری که باهات بودم ؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم
-اونموقع میخواستم همه چیز را برات بگم اما ترسیدم ترکم کنی...انقدر دوستت داشتم که حتی نمی تونستم خودم را لحظه ای بدون تو تصور کنم,بهار همون روزها باردار بود..ماه دومشو میگذروند...به خاطر همین انقدر تو تصمیم گیری مربوط به شما انقدر تعلل کردم....نمیتونستم بهار را ول کنم قرار بود بچه ام را به دنیا بیاره از طرفی هم تو را خیلی دوست داشتم سخترین روزهام بود...
تا اینکه به این نتیجه رسیدم بعد از به دنیا اومدن بچه بهار و طلاق میدهم اگه بچه رو داد که داد...اگه هم نه که سعی میکردم یه جور دیگه براش پدری کنم...ولی بهار همه چیز را بهم ریخت زنگ زد گفت داره قاچاقی از کشورش خارج میشه..چون می دونست بدون اجازه ی شوهر نمیشه از کشور خارج شد...داغ کردم دلیلشو پرسیدم گفت تو از پله ها هولش دادی پایین باور نکردم...انروز صبح که با پدرت اومدید دم خانه پرواز داشتم میخواستم برم پیش بهار تا مطمئن بشم داره دروغ میگه...رفته بود دبی...با دیدن تو حرفهای بهار یادم اومد و باعث شد باهات تند برخور کردم بعد از اون هم خیلی دنبال بهار گشتم ...از یه طرف دلم پیش تو بود از طرفی هم بچه ام...بعد از دو ماه دوندگی پیداش کردم..دروغ میگفت بچه سالم بود...خواستم زنگ بزنم بهت ولی نتونستم ...با خودم گفتم زنگ بزنم چی بگم دو ماه که ازم بیخبر بوده حالا هم زنگ بزنم بگم با زن و بچه ام اینجا خوشم از خانواده هم از همون اول خواسته بودم به تو چیزی نگن ...میخواستم بعد به دنیا اومدن بچه همراه بهار برگردم...ولی انگار بخت با هام یار نبود ...تو همون ماها پدرت با هزار ترفند طلاقتو گرفت...دستم به هیچ جا بند نبود خیلی زنگ زدم تا باهات صحبت کنم ولی هر دفعه با کلی تحقیر و توهین روبرو میشدم...پریا منو ببخش من از خیلی جهات اشتباه کردم..
-بهار و بچه ات چی شدن؟چی شد برگشتی؟
-بچه از شش ماهگی به این به بعد رشد نمی کرد دکترا گفتن نمیشه کاری کرد بهار بچه را سقط کرد و بعد خودش ازم تقاضای طلاق کرد فکر کنم یکیو اونجا واسه خودش پیدا کرده بود..بعد برگشتم ایران رفتم سراغ آرزو بهم گفت قراره تا چند روز دیگه عروسی هادی برگزار شه البته میگفت تو نمیای ولی شانس با من یار بود من فقط به خاطر تو شرکت کردم
-خیلی دیره
-چی خیلی دیره,تازه اول راهیم میتونیم از اول شروع کنیم من خیلی دوست دارم
-مطمئنی حاضری برای خوشبختی من هر کاری بکنی؟
-آره,این چه حرفیه که میزنی.
-حتی حاضری خودتو کنار بکشی و برام فداکاری کنی.
-منظورت چیه؟
-من قراره نامزد کنم اونا میدونن من مطلقه ام آدرس تو را دادم تا علت جدایی ما را بودند و مطمئن شوند که من هیچ تقصیری نداشتم امیدوارم همکاری کنی.
بستنیش را زمین کوبید و گفت:همون پسره که انروز درباره اش حرف میزدی؟
-آره
نه من حاضر نیستم اینکارو انجام بدهم,حتی شاید ازت بد گویی هم کنم.
-ولی تو قول دادی واسه خوشبختیم هر کاری کنی.
بلند شد و روبریم ایستاد و گفت:نه این کارو نمی کنم نمیذارم دست اون پسره بهت برسه.
-خواهش میکنم آریا من اونو دوست دارم.
خشمگین گفت :به درک که دوستش داری من نمیذارم.
دستانم روی صورتم گرفتم و نمایشی گریه سر دادم از لای انگشتانم زیر نظرش داشتم دستش را میان موهایش فرو کرده بود و من را نگاه میکرد بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف آمد و محزون گفت:گریه نکن عصبی بودم یه چیز گفتم,حالا قراره کی بیاد پیشم؟قول میدهم کارمو به نحو احسن انجام بدهم ولی ازش قول می گیرم که خوشبختت کنه این برام مهمتر از هر چیزه دیگه است
خوشحال پریدم بغلش کردم و گفتم:ممنون تو بهترینی ,من میدونستم واقعا دوستم داری .
مرا از خودش جداکردوباچشمهای بارانی گفت:یعنی انقدردوستش داری که بخاطرش خوشحالی میکنی.
-خیلی دوستش دارم,عاشقشم.
با بغض سرش را تکان داد و گفت:خوشبخت بشی
و سریع پشتش را به من کرد تا بروداز پشت شانه هایش را گرفتم و گفتم:تنهام میزاری
بدون اینکه برگردد گفت:دیگه باید برات چیکار کنم؟
-کار خاصی نیست فقط اینکه فردا لطف کن به اتفاق خانواده برای خواستگاری من تشریف بیار
به طرفم برگشت و گفت:بیام شاهد ازدواجت باشم...نه
-نه بیا منو خواستگاری کن البته اگه برات مقدوره
چند ثانبه بدون پلک زدن نگاهم و عاقبت با خوشحالی مرا از زمین بلند کرد و چرخاند
-آریا یکی میبینه زشته بذار زمین
خندید و گفت:مهم نیست ولی دیوانه میخواستم برم خودمو سر به نیست کنم چطور دلت اومد
-تو چطور دلت اومد واسم هوو بیاری هان؟فقط میخواستم امتحانت کنم و یه درس کوچیک به تو بدهم
حالا به خانه آمده بودم و منتظر پیمان و پدرم قرار بود پوریا به شرکت برود و با آنها صحبت کند دل تو دلم نیست امیدوارم قبول کنند...
بیست و دوم
پدرم روی تختم نشست و گفت:بابایی میگفت خیلی دوستش داری؟
-درست گفته
اخمی کرد و گفت:ولی من هنوز بهش اطمینان ندارم
-بابا من فکر میکردم شما راضی بشی ولی پیمان نشه...حالا بر عکس شده اون رضایت داره ولی شما با اونکه بابایی هم با شما صحبت کرده باز هم میگید نه.
-یه بار رضایت دادم نیتیجشو دیدم..یک سال از عمرت به بطالت گذشت
کنارش نشستم و گفتم:قول میدهم این بار خوشبخت شوم
در چشمانم خیره شد و لبخند زد
همه چی خیلی زود برگزار شد من و آریا از خوشحالی روی پا بند نبودیم...انقدر مهمان دعوت کرده بودیم که...
جالبتر ازهمه حضور آذر و شوهرش در مراسم ما بود...خودم دعوتشان کرده بودم گر چه آریا خیلی ناراحت شد ولی به خوبی از آنها استقبال کرد و به درخواست من دیگران هم هیچ بی احترامی به آنها نکردند.....
هنوز لحضه ای که آریا من را در لباس عروسی دید فراموش نمیکنم...به جرات میتوانم بگویم به مدت یک دقیقه به من خیره ماند...ولی به نظر من خودش خیلی سر تر از من شده بود...کت شلوار مشکی براقش زیبایی او را بیشتر کرده بود...میتوانستم حسرت را در چشمان دختران فامیل بخوانم.....
بیست و سوم
دوست ندارم این چند صفحه ی آخر دفترم را خالی بگذارم ....دو سال از ازدواج من و آریا گذشته و کودکی به زیبایی پدرش به دنیا آورده ام چشمان آریا ...موهای آریا ...و تمام اعضای صورت آریار من به آریا رفته....من خوشبخترینم....ولی گاهی آریا با محبتهای فراوانش مرا آزرده کرده و زمانی هم که به آریار من توجه زیادی داشته باشم مانند کودکان قهر میکند...ولی مهم نیست ...مهم این است که من در کنار آریا و آریارمن بیش از اندازه خوشبختم
پایان

 




:: موضوعات مرتبط: آبی تر از عشق , ,
:: بازدید از این مطلب : 940
|
امتیاز مطلب : 102
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : 18 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: