-تو حق نداری دخالت کنی تو این پانزده روز تحملت کردم کافیه
دستم را گرفت و گفت:خودم میبرمت
-با این پای چلاقت دو قدم هم نمیتونی برداری
عصبی شد و گفت:با ماشین میبرمت
یکدنده گفتم:اصلا خودم میرم و دستم را از دستش در آوردم
لنگان به دنبالم آمد و گفت:وایسا میرسونمت
و دوباره از پشت بازویم را گرفت و فشرد
_دیوانه دردم گرفت
-پس وایسا برم ماشین بیارم
ناچارا ایستادم و او به طرف ماشین که کمی آنطرفتر پارک شده بود رفت نمیدانم با آن پایش چگونه رانند گی میخواست بکند...یعد از یک دقیقه هر دو سوار ماشین به سوی ویلا ی ما می رفتیم ولی برای یک لحظه حس کردم مسیر را اشتباه میرود
-مطمئنی راهو درست اومدیم؟
-نه
چی؟
-ویلا نمیریم میرم داخل شهر
-مسخر ه ام کردی بابام نگران میشه برو ویلا اصلا داخل شهر چیکار داریم؟
-میشه انقدر سوال نپرسی میخوام برم یه جای خلوت
-یه جای خلوت,جای خلوت چیکار کنیم؟
برگشت نگاهم کرد و زد زیر خنده...مقطع و بریده بریده میان خنده هایش گفت:انوقت میگی ...چرا به حرفهای من...میخندی...آخه دختر فکر..کن بعد حرف بزن
از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:گاهی وقتها کارهام و حرفهام بی اراده صورت میگره
خنده اش را قطع کرد و گفت:مثلا مثل بوسه ی امروز
سرم را به طرف پنجره چرخاندم و جوابی ندادم
-از حرفهای من دلخور نشو بدون منظور حرف میزنم...درباره بهار هم واقعا متاسفم..من اون حرف رو قبل از اینکه ازدواج کنیم بهش گفته بودم اما از وقتی باهات زندگی کردم...به پدرم حق دادم که تو رو واسم در نظر گرفته
با تعجب سرم را به طرفش برگرداندم ...ماشین را گوشه ای خلوت از خیا بان نگه داشت و رو به من گفت:خیلی زود از کارهای احمقانه ام پشیمان شدم ,راستش قصد نداشتم آذرو هم عقد کنم ولی از روی لج بازی باتو...
خیلی صریح پرسیدم:یعنی میخواهی بگی به من علاقه مند شدی؟یعنی منو بیشتر از بهار دوست داری
-با ریتم خاصی انگشتانش روی فرمان به حرکت در آورد گفت:نمیدونم...گاه حس میکنم بین زمین و هوا معلق مانده ام ...اصلا نمیدونم چه مرگم شده...دوست دارم با تو باشم ولی از یه طرف هم دوست ندارم بهارو از دست بدم
-آذر چی؟
پوزخندی زد و گفت:شنیدی میگن مردها از زنهایی که میخوان خودشون با زور آویزنشون کنن متنفرن
_این احساسو به آذر داری؟
-تقریبا,راستش با اونکه زن عقدمی ولی اصلا طرفش نرفتم...چون دوست ندارم در آینده نفرینم کنه ..آذر قبلا به پس عمه اش علاقه مند بوده...ولی عمه شون نمیزاره با هم ازدواج کنند...بعدش هم که خودش میگه عاشق قیافه ی من شده ولی وقتی به عقدم در اومده همش یکجا فروکش کرده ...یعنی اونم به من تمایل نداره...شنیدم پسر عمه اش برگشته و در به در دنبال آذره..نمیخوام مانع آذر بشم...با هم دیگه حرف زدیم شاید امروز و فردا بریم محضر.
-نه!!خیلی عجیبی آریا واقعا نمیدونم چی بگم
-همش از روی حس کینه توزی به مادرم شروع شد میدونم که بابام همه چی واست گفته ...خیلی بهم ریختم وقتی فهمیدم اون عجوزه دوباره ازدواج کرده و کاملا خوشبخته..اون به خاطر هوس پدرمو نابود کرد...از اون به بعد اینطوری میخواستم خودمو خالی کنم...ولی کاملا اشتباه میکردم..همه چی بر عکس شد...به عشق تو نگاه اول ایمان ندارم...برای اولین بار که دیدمت به نظرم بچه اومدی..یه بچه ی مغرور و لوس ...برای بار دوم که بازم دیدمت به نظرم یه کم بزرگتر تومدی ولی هنوز در نظرم بچه ای بودی که پدر و مادرش بیش از حد لوسش کردن...وقتی بابا گفت باید با تو ازدواج کنم..خندیدم باورم نمیشد تو بشی زن من!ولی بعدا با خودم گفتم خودم درستش میکنم خودم از نو ادبش میکنم تا لوس بودن از یادش بره...ولی تو با کارهایی که کردی منو هم ناخواسته به بازیهای یچه گانت کشوندی...
خیلی محکم برخورد میکردی همین هم باعث میشد واقعا از ته دلم بهت علاقه مند بشم تو با دخترهای دیگه فرق داشتی...یعد خندید و با شیطنت ادامه داد:راستش به نظرم هنوز زیادی لوسی
هنوز در فکر حرفهای او بودم نمیدانستم چه برداشتی باید داشته باشم به من علاقه مند شده و میخواهد با من بماند یا نه هم من را میخواهد وهم بهار را...
-زیاد فکر نکن...کسی که باید فکر کنه منم...بهار بهم یه فرصتی داده تا تصمیمو یگیرم یا اون یا تو...سخته برام خودم هم نمیتونم اینجوری زندگی کنم بالاخره باید یکی رو انتخاب کنم و بعد ماشین را روشن کرد و به طرف ویلای ما حرکت کردیم
-من شدم بازیچه ی دستت نیستم آریا من قبول کردم با تو زندگی کنم چون حس کردم اگه باهات باشم زندیگیم یکنواخت نخواهد بود
-جدا به همین خاطر قبول کردی باهام ازدواج کنی؟
-اوهوم
-باور کنم چیزیه دیگیه نبوده
-مثلا چی؟
-علاقه,عشق
-علاقه به چهر ه ات بوده مکثی کردم وادامه دادمولی عشق تو چشمات....
محکم زد روی ترمز و برگشت نگاهم کرد
-دیوانه حرکت کن وسط جاده است
با منگی ماشین را به حرکت در آورد و در حالی که در صدایش غم موج میزد گفت:از این بازی جدیدی که شروع کردی اصلا خوشم نمیاد
-بازی؟!
-همین دروغهایی که الان گفتی...عشق و این مضخرفات
غرورم اجازه نداد بیش اندازه خودم را کوچک کنم پس ساکت ماندم او هم تا رسیدن به ویلا دیگه حرفی نزد...بدون اینکه خداحافظی کنم از ماشین پاده شدم و به حالت دو به طرف ویلا رفتم همه در حیاط پشتی که مشرف به دریا بود دور آتش جمع بودند با دیدن خوشحال شدند و کلی سرو صدا کردند وهر کس برای خوشامد گویی چیزی میگفت
سعی کردم عادی باشم...که فکر کنم موفق هم شدم....ولی آتشی درونم بر پا بود ذوبم میکرد....آریا به من علاقه داشت؟چرا تصور کرد حرفهای من شروع یک بازی جدید است...نکند با این اندیشه ی غلط بهار را به من ترجیح دهد...شاید بهتر بود همه چی را برایش توضیح میدادم اما نه امکان نداشت تا این اندازه کوچک شوم....
فصل هفدهم
هر چقدرم بخواهیم زندگیمان را از روزمره گی و یکنواختی در بیاوریم بازم امکانش نیست...من به خیال خودم فکر میکردم زندگی با آریا برایم یکنواخت نخواهد بود...ولی چه فکر بیهوده ای....شاید اگر او توجه بیشتری نشان میداد تا این حد دلسرد نمیشدم..از وقتی که از شمال برگسته ایم پنج ماه میگذرد...از آن به بعد آریا هنوز هیچ تصمیم نگرفته ...شاید یکی از تصمیمهای مهمی که بعد از مسافرتمان گرفت جدایی از آذر بود...اینطور بهتر بود و مجبور نبودم شاهد دعواهای هر روزه ی هووهایم باشم...دو هفته بعد از اینکه از شمال برگشتیم آذر را طلاق داد تا او به عشق دیرینه اش برسد...نا گفته نماند این دو هفته انقدر بهار و آذر بهم پریدن که من به مرز دیوانگی رسیدم....ولی خب او از خانواده ی ما جدا شد...آریا کم حرف شده هر کاری میکنم تا مثل قبل بخندد یا حداقل با هم دعوا بکنیم بی فایده است..ساکت یک گوشه مینشیند و به نقطه ی مقابلش خیره میماند...حدس میزنم همین رفتار را هم با بهار دارد...البته حدسم به یقین تبدیل شد چون بالاخره طاقت بهار سر آمد و اعتراض کرد...
فصل هیجدهم
روی اوپن آشپزخانه نشسته بودم و با زوق پایم را تکان میدادم و همراه خواننده ی مورد علاقه ام میخواندم صدای ظبط را تا آخر زیاد کرده بودم میخواستم تا میتوانم احساس شادی کنم....ولی با صدای داد و بیداد از طیقه بالا سریع پایین پریدم و ضبط را خاموش کردم..رفتم گوشم را چسباندم به در...
بهار-ازت خسته شدم,شدی مثل جغد میشینی یه گوشه فقط زل میزنی,نه تفریحی نه گردشی,ازتم که درباره ی تصمیمت میپرسم میگی هنوز زمان میخوای...جونم به لبم رسیده آریا ,از اول زندگی همش دعوا,همش قهر..
آریا عصبی حرف او را برید و فریاد زد:خودت قبول کردی,میخواستی قبول نکنی مجبورت که نکرده بودم...همینه که هست
-یعنی چی همینه که هست...من میدونم آخرش فقط من و تو میمونیم و اون بچه رو رد میکنیم میره ولی از این بازیهای تو سر درنمیارم....
هر چقدر گوش کردم دیگر صدایی نشندیم گویی دعوایشان پایان گرفته بود
عصبی روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم:چرا بهار انقدر از خودش مطمئن حرف میزد ,نکنه جدی من این وسط اضافه ام...اگه اینطور نیست پس چرا آریا تصمیمشو نمیگیره حتما دلش برام میسوزه...من بدون آریا میتونم زندگی کنم نه...امکانش نیست...فردا که بیاد اینجا باهاش حرف میزنم خسته شدم از این همه انتظار...این ماه تولدمه اگر منو انتخاب کنه بهترین تولدو تو تمام سالهای عمرم خواهم داشت...پس فردا حتما تکلیفم رو روشن میکنم
با این فکر آنروز کسالت آور را به پایان رساندم نزدیکهای ساعت 2 بود که اومد...مثل همیشه زیر لبی جواب سلامم را داد و رفت که دستهاشو بشوره آنروز به خاطر او یک ماکارونی مخصوص درست کرده بودم فقط امیدوار بودم که آنرا بخورد
وقتی وارد آشپزخانه شد نگاهی تعجب برانگیز به میز انداخت و گفت:تو کی میخواهی از رو بری؟چرا فکر میکنی دوباره از غذات میخورم...من به همون نون و پنیری که میخورم عادت کردم خودتو خسته نکن تا منو اذیت کنی
و مثل همیشه پنیر را از یخچال در آورد و سبد نان را برداشت و پشت میز نشست من هم پشت میز نشستم و شروع به خوردن ماکارونی کردم...عجیب خوشمزه شده بود کلی به ذوق آمدم که بالاخره برای یک بار هم شده غذایم قابل خوردن است
آریا که دید با ولع میخورم نگاهی مشکوک به من انداخت و گفت:میخواهی بگی خوشمزه است
شانه هایم را بی اعتنا بالا انداختم و مشغول خوردن شدم...کمی از ماکارونی را که برایش ریخته بودم خورد و بعد با نگاه آبیش به من خیره ماند
-اینطوری نگاه نکن اگه بده خوب نخور
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و او هم مشغول خوردن شد..بعد از اتمام غذا گفتم:اگه بخواهی ظرفاتو میشورم
چشمانش را گرد کرد و گفت:امروز عجیب و غریب رفتار میکنی,ناهار برام درست میکنی,ظرفامو میخواهی بشوری,خبریه؟
-نه,فقط دوست ندارم بعد از اینکه من از زندگیت خارج شدم همه خاطره هایی که از من داری بد باشه...دوست دارم حداقل چند تا خاطره ی خوب هم از داشته باشی
چینی به پیشانیش داد و گفت:منظورت چیه؟یعنی میخواهی بگی ....
حرفش را ادامه نداد و سریع به طرف من که مشغول آب کشیدن ظرفها بودم آمد شیر آب را بست از بازوهایم گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و گفت:تو از من متنفری...تو هم فقط عاشق چهره ام شدی درسته؟
از چشمانش ترسیدم....خشمی غیر قابل انکار آن چشمهای آبی را به قرمز تبدیل کرده بود
-نه,چهره ات اونقدرهام که فکر میکنی قشنگ نیست که بخوام عاشقش بشم فقط من واقعیتو فهمیدم
بازوانم را محکم فشار داد و گفت:خب بگو واقعیت چیه؟
در حالی که از شدت درد بازوانم صدایم دو رگه شده بود گفتم:این که تو بهارو انتخاب میکنی و من یه مهره ی سوخته ام این وسط
نعره زد :کی این اراجیفو تحویلت داده؟بهار بهت چیزی گفته آره؟
به شدت ترسیده بودم تا به حال او را اینگونه ندیده بودم...هر لحضه فشار دستانش بیشتر میشد و از صدای فریادش گوشم زنگ میزد
-آریا,بسته داری دستمو میشکونی؟
-گفتم بهار بهت چیزی گفته؟
نمیدانم چرا انقدر این سوال برایش مهم بود....
-نه ,من حدس زدم به جون پوریا دارم راستشو میگم ولم کن.
-باورم نمیشه,یعنی بهار هیچی نگفته بهت؟
-بسه هر چی داد زدی,ولم کن دستم شکست.
گویی به خود آمده باشد شوک زده دستانم را آزاد کردم تا خواستم به خود بجنبم محکم مرا در آغوشش گرفت
-پریا بدون تو میمرم بگو که ترکم نمیکنی خواهش میکنم بگو که دوستم داری
از این احساسات ضد و نقیص او در عجب بودم ولی انقدر آغوشش برایم گرم و پر از اطمینان بود که با مهربانترین لحنی که در خود سراغ داشتم گفتم:دیوانه من عاشقتم
تند تند بر موهایم که حالا کمی رشد کرده بود و از مدل پسرا نه اش خارج شده بود بوسه زد ناگهان از زمین بلندم کرد ...و در همان حال به من خیره شد...باورم نمیشد مانند کودکی اشکهایش جاری بود دست کشیدم و اشکهایش را پاک کردم لبخندی زد و با بغض گفت:من خیلی بیعشورم نه؟
-آره چون ممکنه کمر درد بگیری و من هم اینطوری راحت نیستم میشه یه کم از شعورت استفاده کنی ومنو بذاری زمین.
خندید و گفت:نمیخواهی دست از لودگی برداری؟
-من جدی گفتم اگه منو زمین بذاری هم میتونیم با هم حرف بزنیم
باخنده مراپایین گذاشت و گفت:دوست دارم وقتی میخوابم بالا سرم باشی میترسم یه موقع...
حرفش را خورد و مرا به دنبال خود کشاند...روی تختخوابش دراز کشید و من هم بالا سرش نشستم..بی اختیار دستم را میان موهایش فرو کردم و به آرامی آنها را بازی دادم...همانطور که نگاهم میکرد کم کم خواب به سراغش امد...
در این یک هفته خوشبختی را به معنای واقعی حس کردم....با آریا خوش بودیم برای اولین حس کردم یک زن خوشبختم....آریا انقدر مهربان و دلسوز است که حتی در باورم هم نمیگنجد....خودش میگوید دکتر روانشناسش به او گفته اگر زمانی به معنای واقعی دل ببندی با فراوان احساسات شدیدی روبرو خواهی شد ممکن است طرف مقابلت را با عشق و محبت بیش از اندازه خفه کنی!!!
گر چه آریا گاهی واقعا با محبتهای زیادیش اذیتم میکند ولی سریع از یاد میبرم من تشنه ی محبت او هستم...او هم فقط در کنار من شاد و خوشحال است با شوخیهایم اذیتش میکنم شاید گاهی وقتها هم از حد خودم خارج شوم ولی به هیج وجه دلخور نمیشود...ازم درخواست کرده موهایم را بلند کنم ...آرایش کنم و لباسهای زنانه بپوشم...در جوابش گفتم هر وقت تکلیف بهارو روشن کردی چشم!!
نمیدانم چرا بهم ریخت و بیخودی ناراحت شد ..با این کارش باعث شد فکر کنم نکند من بازیچه هستم....دیشب آخرین شبی بود که در کنار من میماند از فردا باید پیش بهار میرفت خودش گفت تا آخر هفته تکلیفمان را روشن میکند با زمزمه های عاشقانه ای که برایم نجوا کرد به این باور رسیدم بدون شک عشق اول و آخر آریا من هستم...
فصل نوزدهم
دفتر رابستم از اینجا به بعدش در ذهنم حک شده بود بر پیکره ی روحم...چقدر بدبختم من, چطور شد کارم به اینجا کشید...دوست داشتم حالا که دفتر را خوانده ام ذهنم را هم مرور کنم ...برگشتم به شب آخری که با او بودم تک تک حرفهایش را به یاد دارم ...بازویش زیر سرم قرار داشت ...چقدر خوشحال بودم,هر دو دراز کشیده بودیم و به صدای نفسهایمان گوش سپرده بودیم...بعد از مدتی گفت:پریا چرا انقدر دوستت دارم؟
-چون من خیلی دوستت دارم
-بی منطقه,من عاشقتم...وقتی با توام خوشحالم حس میکنم دیگه از هیچکس کینه ای به دل ندارم,وقتی میبینم چطور شیطنت میکنی بالا پایین میپری حرفهای بامزه میزنی و خیلی هم با دیگران بی پروایی میکنی بی اراده به طرفت جذب میشم..از همون روز اول تو باغ با اذیت کردن برای بار اول احساس زنده بودن کردم..سر سفره ی عقد که برای بار اول بله رو گفتی قلبم لرزید ولی بهش توجهی نکردم به خیال خودم میخواستم روی تورو کم کنم...ولی روتو کم نکردم که هیچ ذره ذره قلبمو هم بهت هدیه دادم خم شد روی پیشانیم بوسه ای زد و به صورتم خیره ماند
-میشه خیره نگاهم نکنی
-چرا؟
-نگاهت ....
-نگاهم چی؟
-خیلی دوست داشتنیه میترسم قلبم طاقت نیاره و تو بی پریا بشی
-خدا نکنه
,و بعد در آغوشم گرفت و محکم مرا به خود چسباند و گفت:زندگی بدون پریام یعنی جهنم و بعد زمزمه کرد:دوستت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد
چقدر آنموقع به آریا خندیدم مثل بچه ها شده بود کل شبو فقط گفت دوستت دارم آخرش دیگه خسته شده بودم و سرش داد کشیدم تا خوابید..چه میدانستم آخرین باری است که را برای خود دارم کاش قدر میدانستم..من که اشتباه نکرده بودم...بعد از ان شب چه شد؟
آریا چرا بهارو به من ترجیح داد...چرا به من دروغ گفت...چرا من را امیدوار کرد...تازه به یاد آوردم بعد از ان چه شد...صبح طبق معمول آریا رفته بود شرکت..بی حوصله بودم در این یک هفته بد جور به او وابسته شده بودم ...بی حوصله یک لیوان آبیموه خوردم...ذهنم آشفته بود و از یک طرفم هم دلشوره داشتم که البته آنرا به نبودن آریا ربط داد بودم...دلم برای بهار میسوخت با خودم فکر میکردم وقتی آریا بگوید من را به او ترجیح داده خیلی خورد میشود
چند بار این کلمه را با خودم زمزمه کردم:بهار خورد میشود,بهار خورد میشود...ولی کسی که داغون شد من بودم...آنروز برای فرار از افکار آزار دهنده به خانه ی پدریم رفتم ...شب هم آنجا ماندم..ولی باز فردایش هم بی حوصله بودم..به آریا زنگ میزدم جواب نمیداد بی خبری از او بد جور مرا کلافه کرده بود خواستم برگردم به خانه ام که پدرم وقتی اوضاع و احوالم را دید به هیچ وجه اجازه نداد میگفت اگه تا شب خبری ازش نشد شب با هم میریم خونتون ببینیم چه خبره...شب شد ولی از او خبری نبود...با پدر روانه ی خانه ی ماشدیم...وقتی رسیدیم کلیدی انداختم تا در حیاط را باز کنم ولی درست همان لحضه در باز شد و آریا سراسیمه بیرون آمد هنوز هم بعد از گذشت یک سال حالت چهر ه اش را به یاد دارم...از او پرسیدم:آریا ,چی شده کجا داری میری چرا زنگ میزنم جواب نمیدی آریا با توام
برگشت نگاهم کرد و گفت:انقدر سوال نپرس عجله دارم باید برم
پدرم هم پیاده شد و رو به آریا گفت:مشکلی پیش اومده؟
جوابی نداد دوباره پرسیدم :آریا چت شده ؟
-فریاد زد خفه شو
شوکه شدم این چه طرز رفتار بود ,پدرم خشمگین به آریا گفت:این چه طرز حرف زدنه
مرا که جلویش ایستاده بودم هول داد و به طرف ماشینش رفت,قادر نبودم هیچ حرکتی انجام دهم و فقط او را نگاه میکردم,پدرم خشمگین تر از قبل گفت:این دختره نگرانته,انوقت اینطوری جوابشو میدی
آریا سرش را از پنجره ماشینش بیرون آورد و رو به من گفت:منتظرم نباش
و گاز داد و رفت پدرم به خودش آمد زیر بازویم را گرفت و کمک کرد سوار ماشین بشم...در خانه به هیچکس چیزی نگفتیم...یعنی وقتی حال روز مرا دیدند دیگر سوالی نپرسیدند,چه روزهای سختی بود دو هفته بود فقط به دنبال آریا بودم زنگ میزدم جواب نمیداد...از خانواده اش میپرسیدم اظهار بی اطلاعی میکردند حتی به سراغ خانواده ی بهار هم رفتم...بهار هم همزمان با او غیبش زده بود آنها هم گفتند بهار گفته برای مدت کوتاهی با دوستانش رفته کیش...آنموقع بود که شک کردم شاید با هم بودند...ولی خب میتوانستند رودرو بهم بگویند نه اینکه دیگر پنهان شوند
خسته شده بودم افسرده...حوصله ی هیچکس را نداشتم در اتاق قبلیم در خانه یپدری می نشستم و به روزهایی که با او داشتم فکر میکردم...باورم نمیشد به این راحتی مرا فراموش کرده ....پس آنهمه نجواهای عاشقانه دورغ بود..آنگاه تبدارش دروغ بود....
دو هفته تبدیل به یک ماه شد ولی هنوز نا امید نشده بودم هر روز به شرکت سر میزدم آرین سعی میکرد مرا از آرام کند ولی فایده ای نداشت...برایم عجیب بودکه خانواده ی پورجم انقدر آرام هستند یعنی نگران پسر خود نبودند...
عزمم را راسخ کردم تا اینبار جدی از ماجرا سر دربیاورم...طبق معمول آماده شدم همه خواب بودند اینبار باید تنها میرفتم هرروز یا پوریا مرا میرساند شرکت و منتظر میماند یا پیمان ولی اینبار باید تک میرفتم...ساعت هفت نیم بود که رسیدم حتی سرایدار شرکت هنوز نیامده بود در در شرکت منتظر آرین ایستادم زیاد طول نکشید از دور با ماشینش سیاهش او را دیدم به محض اینکه به من رسید پیاده شد و گفت:صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟
لبخند سردی زدم و گفتم:منتظر بودم مثل اینکه سرایدار هم هنوز نیامده
-رفته مرخصی ..موافقی بریم یه جای باصفا با هم صبحانه بخوریم من که ناشتائم
بی معطلی سوار ماشینش شدم و گفتم:موافقم بریم
او هم سوار ماشین شد و سریع حرکت کردیم
آرین-پریا خسته نشدی انقدر دنبال آریا گشتی؟
-نه هیچ وقتم خسته نمیشم..من مثل تو خانواده ت بیخیال نمیشم
-طعنه نزن اگه تو هم...
حرفش را قطع کرد و آهی کشید
-آرین من میدونم تو خانواده ات از همه چی خبر دارین اگه به منم بگین گناه نمیشه منو هم از سرگردونی نجات میدین
-وایسا برسیم صیحانه بخورم جون بگیرم
-مگه چی میخواهی بگی که...
-پریا زود قضاوت نکن خواهش میکنم تا موقعی که به مقصد نرسیدیم حرفی نزن
همانطور که او خواست تا رسیدن به جای مورد نظر او ساکت ماندم...چای دنجی بود...چند تا سفره خانه ی سنتی بغل هم قرار داشتند و افرادی که از کوه پیمایی آماده بودند با شور و نشاط خاصی صبحانه میخوردند به طرف یکی از تختهای خلوت رفتیم بعد از اینکه آرین صبحانه را سفارش داد گفتم:حالا میگی؟
-صبحانه بخوریم.
بعد کلافه سرم را تکان دادم و سعی کردم خونسرد باشم نمیدانم چقد گذشت که آرین صبحانه اش را خورد و با زور به من هم خوراند و شمرده شمرده شروع به صحبت کرد: پریا,شاید برiت سخت باشه,ولی من نمیتونم بیشتر از این شاهد زجر کشیدن تو باشم از وقتی که آریا وارد زندگیت شده همش اذیت شدی واقعا متاسفم که تا به حال همه چیو ازت مخفی کردیم خواست خود آریا بود پدرم اگه بفهمه من دارم اینارو بهت مگم مسلما منو زنده نمیذاره آریا هم که جای خود داره...ولی مهم نیست به عقیده ی من الان مهم تر از همه تویی اگه بدونی چه حالی میشم وقتی میبینم تو هرروز به شرکت سر میزنی
-آرین خفه ام کردی بسه مقدمه چینی کردی
-حق میدم بهت ولی پریا دوست ندارم ناراحت بشی البته میدونم بی جا این درخواستو ازت دارم
از شدت دلهره هر نزدیک بود هر چه خورده بودم را بالا بیاورم با زور خود را کنترل کردم و گفتم:آرین جون به لبم کردی بسه
-باشه آرام باش,معلوم نیست آریا کی برگرده انقدر وقتتو به خاطرش تلف نکن...پوست کنده بهت میگم امید واهی به خودت نده...آریا به دنبال بهار رفته خارج از کشور..از ما هم خواسته به تو چیزی نگیم تا دوروز پیش که همش میگفت برمیگردم ولی از دیروز میگه معلوم نیست برگردم یا نه...اون خیلی خودخواه از بچه گیش همینطور بوده همه چیزو همیشه واسه خودش میخواسته اون در حینی که بهارو دوست داره ولی دلش میخواد تو رو هم داشته باشه این احمقانه است...پدرم خیلی تهدیدیش کرده تا بلکه زودتر برگرده ولی جواب نداده مادرم که روش نمیشه تو صورتت نگاه کنه..اون تو رو به امان خدا ول کرده ...من خیلی باهاش درباره ی تو حرف زدم ولی انگار نه انگار اسم تو به میان میاد ساکت میشه دریغ از یه کلمه حرف...دیروز که گفت معلوم نیست برگرده یا نه ..گفتم اونجا داری چه غلطی میکنی دست زنتو بگیر بیار این پریای بدبخت رو هم از این همه نگرانی نجات بده...گفت بچه ام که به دنیا بیاد همه چی معلوم میشه
سنگ شدم ....اصلا دیگر حتی یک کلمه از حرفاهای آرین را نمیشنیدم فقط میدیم که لبهایش تکان میخورد....بعد از آن را دیگر به یاد ندارم...همش بیمارستان بودم...تمام خاطرات مربوط به آریا از ذهنم گریخته بود...هر چقدر فکر میکردم چرا انقدر دیگران برایم نگرانند درک نمیکردم..وقتی میپرسیدم چرا در بیمارستانم فقط گریه میکردند...ذهنم بسته شده بود اطرافیانم را میشناختم ولی گویی با آنها غریبه ام به شدت منزوی و گوشه گیر شده بودم و دکترها بالااجبار به من قرص میخورانند....
شاید تنها کسی که با او راحت بودم پدر بزرگم بود وقتی لبخند مهربانش را میدیم حالم بهتر میشد بعد از مدتی تیکه تیکه از خاطراتم را به یاد آوردم گویی دور تمام آنها هاله ای پیچیده شده بود...آریا را در ذهنم میدیم ولی نسبتش با خودم را درک نمیکردم...دیگران هم همه چیز را از من پنهان میکردند...ولی وقتی شناسنامه ام را دیدم فهمیدم با آریا چه نسبتی دارم...بعد تمام حرفهای عاشقانه ی او را به یاد آوردم ولی نمفهمیدم چرا او نیست چرا در کنارم نیست تا مرا با حرفهایش آرام کند...
اصلا من چه مرگم شده بود ...انقدر فکر کردم و به ذهنم فشار آوردم تا آخرین دیدارم را با آرین به یاد آوردم...بعد از آن به خانه ی بابایی پناه برم ...همه چیز آنجا برایم تسکین بخش بود...و یک عادت جدید پیدا کرده بودم ...گریه...روزی نبود که گریه نکنم وقتی گریه میکردم به جای آنکه سبک شوم دردم بیشتر میشد حس میکردم این مرض گریه کردنم هم فقط به خاطر آن نامرد است...
هیچکس را دوست نداشتم ببینم تا اینکه بالاخره امروز دفترم را به یاد آوردم از مادرم خواهش کرم آنرا از خانه ی آریا برایم بیاورد ولی گفت تمام وسیله هایم و لباسهایم را به خانه ی خوشان انتقال داده اند و وقتی گفت آن دفتر را نخوانم بهتر است شصتم خبر دار شد که آنها تمام مطالبش را خواند ه اند ...گر چه تمام نوشته هایم را به یاد نمیاوردم ولی حد س زدم با خواندن دفتر بتوانم باز خودم را پیدا کنم...
ای کاش نمیخواندم یک سال بود در بی خبری به سر میبردم حالا با خواندن دوباره دفتر ...چرا نگفت دوست دارد با بهار زندگی تازه ای در کنار کودکش آغاز کند...چرا این همه مدت حتی سراغی از من که همسرش بودم نگرفت...نگاهی به ساعت انداختم نزدیک به صبح بود کش و قوسی به بدنم دادم ...تصمیم را گرفته بودم به پدر میگفتم که به طور غیابی طلاقم را بگیرد و مهریه ام را تمام و کمال دریافت کندگر چه مهریه برایم ارزشی نداشت و لی اینطور میخواستم انتقامم را از خانواده ی پورجم که مسبب تمام بدبختی های من بودند بگیرم
به یاد آخرین برخوردم با آریا افتادم چقدر عجله داشت حتما همان موقع میخواسته برود فرودگاه...چقدر بد با من صحبت کرد تا به حال هیچکس مثل او با من برخورد نکرده کرده..خشم غریبی به زیر پوستم به جریان در آمد...شده بودم همان پریای سابق... توجهی به ساعت نکردم مهم نبود اگر پدر هم خواب بود تلفن را برداشتم و به موبایل پدرم زنگ زدم چقدر آزارش داده بودم او چه گناهی کرده بود یک ماهی میشد نه دیده بودمش نه با او حرف زده بودم با بوقهای آخر خواب آلود گفت:بله
بعد از مدتها پر انرژی گفتم:سلام بابا خواب بودی
جوابی نیامد
-بابا هستی؟
ناگهان با صدای بلند زد زیر گریه قلبم لرزید خیلی بی انصافی کرده بودم ....بعد از اینکه آرام شد گفت:پریا بابایی فدات شوم دلم برات تنگ شده میخوام بیام ببینمت..بذار بیام پریا مامانت امروز تو رو دیده بود کلی خوشحال بود خیلی بهش حسودی کردم چرا اون باید دفترو برات بیاره و ببینمت ولی من نه...چرا نذاشتی من بیارمش هان بیام بابایی؟
با همان انرژی ام گفتم:بابا من به قولم عمل کردم و شدم همون پریای سابق ..دلم برت یه ذره شده منتظرتونم
-اومدم
وبدون اینکه خداحافظی کند گوشی را قطع کرد...چقدر دلتنگش بودم با شنیدن صدایش دلتنگیم افزایش پیدا کرده بود
سریع رفتم اتاق بابایی ..داشت کتاب میخواند...با خوشحالی گفتم پدرم قرار است بیایید و او مثل همیشه گرم و صمیمی لبخند زددو ساعت بعد کل خانواده ام در کنارم بودند پدرم مرا بغل کرد و با بغض مدام ازم گله میکرد...پیمان در کمال ناباوری من اشک میریخت وقتی خواستم بغلش کنم کنارم زدو با بغض و اشک گفت:خیلی بیعشوری برو انور ...
ولی بعد چنان در آغوشم گرفت که نفسم بالا نمیامد و بعد از او پوریا بود بغض کرده بود و بی هیچ حرفی فقط صورتم را می بوسید و در آخر مادرم که او را دیده بودم ولی انقدر ماچم کرد که....
وقتی همه ساکت شدند شروع کردم به صحبت :من خیلی اذیتتون کردم,خودم میدونم مخصوصا تو این یک سال,عادت ندارم مقدمه بچینم رک و راست بگم میخوام از آریا جدا بشم و حق مهریه ام را به طو کامل میخوام
بین پدرم و بابایی نگاهی رد و بدل شد عاقبت پیمان در حالی که اخمهایش آویزان بود گفت: خیالت راحت باشه طلاقتو گرفتیم مهریه رو هم بخشیدیم
-چی؟چه جوری من باید طلاقنامه را امضا میکردم من مهرم را میخواستم
پوریا گفت:امضا رو شاید یادت نیاد اونموقع ها که حالت خوب نبود خب....شاید کار درستی نکردیم ولی ما واقعا صلاح تو را میخواهیم نیازی هم به مهریه نداری
-نه!من خوشحالم که دیگه زن اون پست فطرت نیستم ولی مهرم نه نمیتونم ببخشمتون
پدرم سریع گفت:هر چقدر مهرت بود خودم میدم هر کاری دلت خواست باهاش بکن چطوره ؟
-چرا متوجه نیستین من احساس میکنم اگه مهریم رو میگرفتم یه جوری انتقام از اونا برام محسوب میشد
پوریا-پریا حالا شش ماه گذشته دیگه نمیشه کاریش کرد
بلند شدم و فریاد زنان گفتم:تو به خاطر آرزو جونت داری منو قانع میکنی که از پول باباش بگذرم تو داری منو به اونا میفروشی تو میترسی پدر زنت ورشکست بشه ازت متنفرم تو زنتو به من ترجیح میدی نمیخوام ببینمت گم شو
پوریا سر به زیر بلند شد و اتاق را ترک کردنفس زنان نشستم و عصبی به جمع خیره شدم عاقبت بابایی گفت:اون از تو بزرگتره,نباید اینطوری باهاش حرف میزدی اونم مثل ما خوبی تو رامی خواد
پیمان -بابایی ول کنید پوریا فراموش میکنه الان پریا مهمه دوست ندارم دوباره گریه کنه
-من گریه نمیکنم گفتم که شدم همون دختر سابق گریه کردن رو ترک کردم درباره ی پوریا هم اصلا متاسف نیستم آرزو هم از جنس همون خانواده است
پدرم به موهایم که حالا کلی رشد کرده بودند دستی کشید و گفت:آرزو مهربونه میدونی چند بار اومده دیدنت یادت رفته بخاطر تو عروسیشون رو عقب انداختن منصفانه نیست اینطور دربارش قضاوت کنی.
-من از همه ی اون خانواده متنفرم پوریا هم داره جزئی از اونا میشه این تنفر من شامل حال اون هم میشه
در دل با خود فکر کردم من واقعا از پوریا متنفرم...معلومه که نه فقط ناراحتم چون او آرزو را دوست داره...چه گناهی کرده مگه خودم برادر آرزو رو دست نداشتم...با صدای پدرم به خود آمدم:حالا میخواهی چیکار کنی؟
-معلومه زندگی یکسال واسم بس بود یک سال از زندگی عقب افتادم کافیه میخواهم برگردم خونه و درسم رو ادامه بدهم.
فصل بیستم
خیلی وقت بود دیگه تو این دفتر چیزی نمی نوشتم انگار برای فراموش کردن آریا باید این دفتر را هم فراموش میکردم ولی...در عجبم که زندگی چه چیزهایی واسه غافل گیریا آدمها داره....
چند وقت گذشته نمیدونم هفت ماه یا هشت ماه حالا دیگه شدم یه دختر نوزده ساله و لقب دانشجو هم دارم...برق و الکترونیک چیزی که واقعا بهش علاقه مندم...
راستش هر وقت سر وقت آریا تو زندگیم پیدا میشه من هم ناخودآگاه یاد این دفتر می افتم کاش هیچوقت اینو از پریناز کش نمیرفتم شاید برام بهتر بود اصلا با ورود این دفتر آریا هم پیداش شد.
حرفهای زیادی رو دلم سنگینی میکنه...نمیدونم از کجا شروع کنم ولی باید بنویسم تا خالی شوم...همه چی از یه مهمونی دوباره شروع شد...ازدواج هادی و نیلو ای کاش نمی رفتم ای کاش..
خیلی وقت دیگه موهامو کوتاه نمیکردم یعنی حامد و پیمان انقدر قسم دادند و التماس کردند که کوتاه نکنم میگفتن واسه تنوعم خوبه...مهمونی هم دیگه نمی رفتم از همه ی مهمونیا به شدت بیزار شده بودم چون همین مراسم ها بود که من و آریا را بهم پیوند داد و من در سن نوزده سالگی شدم مطلقه...
انروز ماشین خراب بود و مجبور بودم با تاکسی از دانشگاه برگردم صبح پیمان رسونده بود ولی الان چاره ای نداشتم پیمان که همراه پدر به کارخانه میرفت و پوریا هم که....ازش بد جور کینه به دل گرفته بودم ...شاید بچه گانه باشه ولی من ازش ناراحتم به خاطر اینکه به خاطر آرزو به کلی منو فراموش کرده ....
اونا سه ماه ازدواج کردند البته ازدواج که نه...هیچ جشنی نگرفتند و ماه عسل رفتن مالزی بعدش هم آغاز یک زندگی جدید تقریبا نزدیک منطقه ی ما...پوریا اوایل میخواست متقاعدم کنه که آرزو اونطور که من فکر میکنم نیست ولی بعدش کلا دیگه بیخیال این مسئله شد هر وقت میاد خونه ی ما تنها میاد چون من گفتم به هیج وجه آرزو حق نداره پاشو تو این خونه بذاره پوریا هم به خاطر این ازم دلخوره و یه جورایی با هم سرسنگینم ولی عوضش روابطم با پیمان صمیمیتر شده اون واقعا مهربونه...و سعی میکنم تمام خلا زندگیمو همراه با بردیا پر میکنم اون بچه ی سه ماه ی پرینازه واقعا شیرینه وقتی اون کنارم باشه همه غم و غصه هامو فراموش میکنم...
خلاصه اینکه انروز دم دانشگاه منتظر تاکسی بودم ولی در کمال تعجب دیدم هادی جلو پایم ترمز زد اولش یه کم جا خوردم ولی بعد خوشحال از اینکه مجبور نیستم سوز ماه سوم پاییز رو تحمل کنم سریع سوار شدم
-هادی اینجا چیکار میکنی فکر میکردم به خاطر عروسی سرت خیلی شلوغ باشه.
هادی-اولا سلام,دوما ممنون خوبم تو چطوری,سوما عروسی که مهمتر از تو نیست.
خندیدم گفتم:ببخشید,سلام خوبی راضی شدی؟
او هم خندید و گفت:آره حالا شد ,دیدم تو که دیگه هیچکس را قابل نمیدونی و تو هیج جشنی شرکت نمیکنی گفتم من مزاحمت بشم و ببینمت بی معرفت تو حتی جمعه ها به باغ نمیایی و خودت تنها وسط هفته میری آخه چیکارت کردیم دختر
-هادی این چه حرفیه از جمع خوشم نمیاد فکر میکنم نگاه دیگران نسبت به من تغییر کرده
-پریا انقدر بد بین نباش,نشستی درباره ی همین مزخرفات فکر کردی و شدی تارک دنیا بسته دیگه
-حالا چی شده تو نگرانم شدی ؟
-بی انصافی نکن من همیشه نگرانتم همه نگرانتیم اگه نبودیم که هفته ای یک بار دسته جمعی با بچه ها جمع نمی شدیم بیاییم خونتون دیدنت.
-معذرت خواهی خوبه؟
-نه,من احساس عذاب وجدان دارم باید کمکم کنی.
-من!چه کمکی؟
به صورتش دستی کشید و گفت:اگه آریا تو مهمونی نامزدی من با بهار آشنا نمیشد الان تو...
-بسه هادی نمیخوام بشنوم,خیلی احمقی اگه به خاطر همچین موضوعی عذاب وجدان داشته باشی.
-نه پریا هم من هم نیلو خودمونو مقصر میدونیم نیلو هم میخواست امروز همراهم بیاد ولی ترسید نتونه قانعت کنه بیچاره انقدر نا امیده...
-واضح حرف بزن
-من و نیلو دوست داریم تو جشن عروسیمون شرکت کنی اینطوری اون عذاب وجدان کمتر میشه
-بچه ای مگه ...غیر ممکنه
-پریا دارم جدی بهت میگم اگه نیایی نه من و نه نیلو هیچ وقت خودمون نمی بخشیم تو که زاضی نیستی ما اول زندگیمون ...
-بسه هادی
-نه باید بگم پریا اگه شرکت نکنی فکر میکنم من رو مقصر میدونی بهت قول میدم دیگه هیچ وقت منو نبینی اما اگه شرکت کنی.
جوابی ندادم ملتمسانه گفت:پری خواهش میکنم
با لبخند سرم را تکان دادم ...حالا بماند که هادی چقدر خوشحال شد و زود به نیلو خبر داد. خانواده ام که جای خود داشتند انقدر خوشحال بودند که من باور نمیکردم همه ی این خوشحالیها برای من باشد
پریناز انقدر التماسم کرد که لباس دخترانه بپوشم و به آرایشگاه بروم که حد نداشت ولی قبول نکردم در آخر وقتی جان بردیا را قسم داد دیگر نتوانستم مقاومت کنم...چهار روز تمام من و پیمان به همراه پریناز کل بازارها را گشتیم تا لباس مناسبی برای من پیدا کنیم البته من اصلا نظر نمیدادم و فقط پیمان و پریناز بودند که لباس برایم انتخاب میکردند...پریناز از یک آرایشگر خوب هم برای خودش و من وقت گرفته بود...حس عجیبی داشتم شاید به خاطر اینکه برای اولین بار بود اینگونه در جمع حاضر میشدم
جلوی آینه خودم را بر انداز کردم باورم نمیشد تصویر در آینه متعلق به من باشد...
لباس شیری دنباله دار از بالا تا پایین سنگ دوزی شده خیلی زیبا...موهای سشوار کرده و آرایش ملایم
پریناز نگذاشت آرایشگر خیلی غلیظ مرا آرایش کند عقیده داشت چون برای اولین بار است که آرایش میکنم بهتر است ساده باشد ولی در هر حال واقعا زیبا شده بودم .
مادرم با دیدن فقط در آغوشم گرفت و بیصدا اشک ریخت...پیمان و پدرم و حامد مدتی بدون اینکه پلک بزنند خیره نگاهم کردند...گرچه من خیلی خجالت کشیدم و خیلی سریع سوار ماشین شدم...
:: موضوعات مرتبط:
آبی تر از عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 743
|
امتیاز مطلب : 100
|
تعداد امتیازدهندگان : 36
|
مجموع امتیاز : 36