پوریا حرف پیمان را قطع کرد و گفت:عاشق شدن با دوست داشتن خیلی فرق میکنه تو دوستش داری یا نه واقعا عاشقشی؟
-راستش فکر میکنم علاقه ی شدید هنوز اونطور که باید رشد نکرده
پوریا-خیلی خب کمکت میکنیم همین علاقه اتم از بین بره,پریا تو چون تا به حال با پسرا رابطه نداشتی نمیدونی که اونا چطورند فکر کنم این علاقه ت هم بر اساس زیبایی ظاهری آریا باشه
-اولش اینطور بود به نظرم خیلی جذاب اومد اما بعد که بیشتر شناختمش جذب رفتار و ایده هاش درباره نوع زندگی کردن شدم
پیمان گفت:دیوانه,دیوانه که شاخ و دم نداره...از دیوانه هم اونورتری,بعد ادای مرا در آورد و گفت:جذب رفتار و ایده هاش درباره نوع زندگی کردن شدم .
و با اخم به من خیره شدپوریا دستش را میان مو هایش کرد و گفت:میدونم که تصمیمتو گرفتی و اگر هم بخواهیم نمتونیم تغییرش بدیم یادت باشه ما همیشه ازت حمایت میکنیم آبجی کوچولو
به پیمان نگاه کردم عصبی سرش را تکان داد و گفت:بابا یعنی کجا رفته؟
تقریبا بعد از دو ساعت پدر و مادرم برگشتند..پدرم خیلی آرامتر از قبل به نظر میرسیدما سه نفر هم روی مبلهای پذیرایی ولو شده بودیم منتظر بودیم پدر به حر ف در آیدمادرم کنار پیمان نشست و به پدرم چشم دو خت که روی دسته ی مبل نشسته بود..
پدرم بی مقدمه گفت:ما خونه ی پور جم بودیم,خیلی به هم حرف زدیم...قولهایی به ما داد که از بابت پریا خیالمون راحت باشه..با اونکه هنوزم ناراضیم ولی روی حرف فرشید حساب باز کردم و دخترم رو بهش میسپرم...
من خوشحال به پدر نگاه کردم ..پوریا عصبی به من نگاه کرد و محکم به میز مقابلش لگدی زد ..معلوم بود حرف های من را بچه گانه میدانسته و انتظار داشته پدر هر طور که هست جلوی من را بگیرداز او بدتر پیمان بود بعد از اینکه از بهت حرف پدر بیرون آمد ..با صدای بلند به آریا فحش میداد و هر چه را دم دستش میامد پرتاب میکرد هیچکداممان برای آرام کردن او نرفتیم تا بالاخره خودش خسته شد و روی سرامیک کف پذیرایی دراز کشید
طاقت نداشتم بمانم و بیشتر از این شاهد عذاب عزیزانم باشم مادرم از همه بدتر زاز زار گریه میکردبه اتاقم پناه بردم و هزاران بار به خودم لعنت فرستادم
قرار بود فردا شبش برای خواستگاری بیایند..حامد و پیمان که تحمل ماندن نداشتند هر دو به بیرون رفته بودند..پریناز سعی داشت من را از تصمیم منصرف کند ولی بیهوده بود ساعت هفت بود که آمدند اول از همه سیما و فرشید بودند بعداز آن آرزو...
از پوریا شنیده بودم که میگفت آرین سخت از این شرط پدرش عصبی است ...و به همین دلیل نیامده بود و آخر از همه آریا بدون اینکه به صورتم نگاه کند گل را بهم داد...وآرام به طوری که کسی نشنود گفت:لباس از این بهتر نداشتی,یه لحضه فکر کردم خدمتکاری.
و بعد سریع از من دورشدپس او تصمیم گرفته بود از همان ابتدا با من بجنگد ایرادی نداشت ...من هم ترفندهای خودم را داشتم,لبخند زنان به جمع پیوستم خیلی زود وارد بحث اصلی شدند...و در نهایت آقای پورجم که حراف جمع بود رو به پدرم که با اخم نشسته بود گفت: پس اگر مشکلی نیست این دو تا جوان با هم صحبتی داشته باشند
پدرم با همان اخم گفت:مشکلی نیست
مادرم سریع من و آریا را به سوی اتاق کار پدر راهنمایی کرد...خونسرد روی میز کار پدر نشستم و به او که با اخم نگاهم میکرد گفتم:چرا وایستادی بشین
با کمی تعلل روی صندلی نشست و باز به من نگاه کردسعی کردم به چشمانش نگاه نکنم..لبخند زنان گفتم:من جوابم مثبته,و اگر تو حرفی نداری بیریم بیرون تا دیگران هم با خبر کنیم
او هم مانند من خونسرد گفت:مطمئنی میخواهی وجود دو زن دیگر را تحمل کنی؟
-آره
آریا-باورم نمیشه,پدرم تو رو برام در نظر گرفته..تحملت برام خیلی سخته
-مشکله خودته باید تحمل کنی
با لحنی موذیانه گفت:نمیخواهی بدونی رقیبات کیان؟
یه چیزی ته دلم جا به جا شد شنیدن موضوع از زبان آریا برایم دشوار بود ولی با این حال گفتم:اتفاقا خیلی مشتاقم
-بهار و آذر
ناگهان گفتم:بهار همون دختره تو مهمونیه هادی
-آره,دوست زن هادیه
-چطور راضیش کردی اون که ...
حرفم را برید و گفت:کاری نداشت وقتی بهش گفتم یکی دیگه از عروسام تویی راحت قبول کرد
عصبی شدم وگفتم:مگه من چمه؟
هیچی خودتو ناراحت نکن,آذر هم را میخواهی بشناسی؟
جوابی ندادم موذیانه خندید و گفت:منشی شرکته من و آرینه,از خیلی وقت پیش بهم ابراز علاقه کرده بود واسم میمیره...راحت قبول کرد واسه اون مهمه که فقط با من باشه چیزهای دیگه اهمیت نداره
-پس با دو تا احمق قراره سرو کله بزنم..عجب
غضبناک گفت:حق توهین نداری
بی توجه به حرفش گفتم:من و تو فردا میریم محضر و عقد میکنیم عروسی نمیخوام جهازم نمیارم چون زیادیت میکنه...درسمو هم میخوام ادامه بدهم
روی صندلی جا به جا شد و گفت:حرفی نیست,یادت باشه قراره تو یه خونه ی سه طبقه زندگی کنی ..طبقه اول ما تو,دوم مال بهار و سوم مال آذره و در مورد درست باید بگم متاسفم من اجازه نمیدم
-چرا؟
-چون دلم نمیخواد...تو با من لج کردی و منهم دارم تلافی میکنم,راستش خیلی مایلم بدونم چرا راضی به انجام این کار شدی آخه تا اونجایی که من میدونم تو دردانه ی خانواده ی فرهنگ هستی.
با شیطنت گفتم:مهریه ای که بابات بهم پیشنهاد داد وسوسه انگیزه,این همه پولو بدون دردسر صاحب میشم...من میدونم مهر عروسای دیگه ات هفتصد سکه است ولی مال من یه سند یه خونه تو ولنجک که به نامم میشه و بعد سکه به تاریخ تولد میلادیم عالیه نه؟
مردد نگاهم کرد و گفت:نمیدونم تو اون مغز کوچیکت چی میگذره ولی فکر کردی همانطور که راحت عقدت میکنم راحت هم ازت جدا میشم کور خوندی بهتره فکرای پوچو از ذهنت بیرون کنی
-باشه من که آخر به هدفم میرسه این مهمه,حالا اون یکی زناتو کی میاری؟
عروسی من و بهار قبل از عروسی پوریا و آرزوه و آذر رو نمیدونم شاید یه عقد کوچیک بگیریم زیاد فک و فامیل نداره
سرم را به نشانه فهمیدن تکان دادم و از روی میز پایین پریدم و گفتم:پس مبارکه و منتظر شدم تا از اتاق خارج شود
فصل دوازدهم
همه چی سریع اتفاق افتاد,تنها کسانی که در عقدم حضور داشتند,آقا و خانمو پورجم و آرزو,پریناز,بابایی,و پدر و مادرم...
وقتی فامیل فهمیدند من چه قصدی دارم هر کدام زنگ میزدند و نزدیک به یکساعت روی مخ من رژه میرفتند...محمد و ریما و سحر و سیناو شهره که جای خود داشتند دسته جمعی شب ساعت ده به خانه مان آمدند و به هر ترفندی سعی در عوض کردن تصمیمم داشتند ولی من کوتاه نیامدم..سر سفره عقد تنها چادری سفید بر سر کردم و هیچ تغییری در ظاهر همیشگی خود ایجاد نکردم..
آریا لباسی اسپورت پوشیده بود چندان به خودش نرسیده بود...شلوار جین مشکی با اور کت یشمی که از زیر آن تی شرت سفید تنگ و چسبانی پوشیده بوددوست داشتم حالا که ازدواجم با همه فرق دارد عقدم هم فرق داشته باشد..مادرم آهسته در گوشم گفت:برای بار شومه بله بگیها.
عاقد خطبه را خواند و پرسید عروس خانوم وکلیم؟
سریع جواب دادم با اجازه بزرگترها بله
حیرت همه را در بر گرفت..آریا آهسته در گوشم گفت:هیچیت مثل آدامیزاد نیست.
عاقد به خودش آمد غش غش خندید و گفت:مثل اینکه عروس خانوم خیلی عجله دارند.
پدرم برای اولین درطی این چند روز اخیر خندید و همه به خنده افتادند خانوم پورجم گفت:اخه میخواستم زیر لفظی بدم.
پریناز بی توجه به او کل کشید و همه دست زدند...گردنبند خیلی گران قیمت و شیکی از طرف خانوم پورجم هدیه داده شد و سپس نوبت داماد بود
عاقد خطبه را خواند و پرسید آقای داماد وکلیم؟
آریا خیلی سرد و بیروح گفت : بله
پدرم اخمهایش را درهم کشید و آقای پورجم در گوش آریا آهسته پچ پچ کردجاهایی را که باید امضا میکردیم امضا کردیم و وقتی مادرم و پریناز خواستند حلقه به دست هم کنیم و عسل در دهان هم بگذاریم من امتناع کردم ...که باز موجب شد آریا بار دیگر با تمسخر بگوید:شاید بهتر بود به جای آزمایش خون از تو آزمایش میگرفتند ببینند آیا عقل سلیم داری یا نه؟
باز هم سکوت کردم حلقه ای که آنها خریده بودند خودم در دست کردم و آریا به تبعیت از من همینکا را کردمادرم سخت در آغشوم گرفت و گریست..پریناز هم سعی میکرد لبخند بزند ولی هر چه کرد نتوانست و در بغلم گریه کرد..بابایی با آریا روبوسی کرد و پیشانی منرا بوسید و آهسته گفت:نگران نباش دخترم,دلم روشنه
سختر از همه خداحافظی با پدرم بود...پدری که از جانم هم بیشتر دوستش داشتم وقتی در آغوشم گرفت:خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نشد و چند قطره اشک از چشمم پایین افتاد پدرم که راضی نمیشد من را از آغوشش جدا کند بغض داشت اینرا از نفسهای عمیقی که میکشید حس میکردم آقای پورجم با شوخی به پدر گفت:نمیخواهی عروس خوشگلمون ول کنی شهرام خان؟
پدر به خود آمد و سریع از من جدا شد و بی هیچ حرفی به سمت ماشینش راه افتادبعد از خداحافظی از آرزو و مادرش سوار ماشین آریا شدیم و به سمت خانه ی مشترکمان راه افتادیم ...نیم نگاهی به من انداخت ..مستقیم به روبریم زل زده بودم پرسید:خیلی دوستداری خونه ای که قراره توش زتدگی کنی را ببینی؟
-فرقی برام نداره
-گرفته ای,تازه اول غمهاست خودت این راهو انتخاب کردی؟
به طرفش برگشتم و گفتم:دلم برای پدرم خیلی تنگ میشه
پوزخندی زد و گفت:میخوام باهات روراست باشم سعی کن نقطه ضعف دست من ندی,چون بر علیهت استفاده میکنم همین الان گفتی دلت برای پدرت تنگ میشه,پس خوب گوش کن اگه تو زن منی من بهت اجازه نمیدم در ماه بیشتر از دو بار به خانه ی پدرت بری
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه اسیر گرفتی ؟ببین تو هم خوب گوش کن اگه اذیتم کنی خیلی بد جواب میدم حواستو جمع کن.
غش غش خندید و گفت:خیلی بچه ای...واقعا از سر به سر گذاشتن با تو لذت میبرم...
بعد با حالتی بامزه حرفهای من را تکرار کرد:ببین تو هم خوب گوش کن اگه اذیتم کنی بد جواب میدم حواستو جمع کن..و باز هم خندید
-خوبه دیگه شدم دلقک جنابعالی
خند ه اش را فرو خورد و سعی کرد دوباره جدی شود و در همان حال گفت:همش تقصیره خودته,اگه اونروز تو مهمونی اون چرت و پرتا را تعریف نمیکردی منم نمیخندیدم تا پدرم ببینه و بگه این دختر چون پسرمو خندونده پس حتما خوشبختش میکنه
-خب تو نمیخندیدی تا اینطور گرفتار نشی
به جواب من گفت:رسیدیم
و مقابل خانه ای سه طبقه نگه داشت..از ظاهر خانه مشخص بود بسیار شیک است با هم وارد طبقه مخصوص من شدیم روبروی در ورودی آشپزخانه بود ...کمی جلوتر از در ورودی دو اتاق کنار هم قرار داشت و روبرو سرتا سر پنجره بود و مبلها و وسایل بسیار شیکی اتاق پذیرایی را کامل میکرد..میدانستم چیدن اینجا سلیقه ی پریناز است..یک در هم گوشه پذیرایی بود که به بالکن خانه راه پیدا میکرد و بغل آن در سرویس بهداشتی بود..با صدای آریا به خود آمدم
اگه دیدزنی ات تمام شده بیا ناهار بخوریم...
چادر سفید را از سرم برداشتم و به آشپزخانه رفتم روی میز غذاهای رنگارنگی خود نمایی میکرد همانطور که روی صندلی مینشستم گفتم:اینا از کجا اومده
آریا که روبروی من مشغول خوردن بود نگاهی دقیق به من انداخت و گفت:از غیب..حالا بخور بسه سوال مسخره ای پرسیدی
شروع به کشیدن غذا کردم وپرسیدم:پریناز تدارک اینارو دیده؟
او با سرش جواب مثبت داد...بعد از خوردن ناهار کمکم کرد تا طرفهارو جمع کنیم و بعد به سوی اتاق رفتگفتم:باید کمک کنی بشورمشون...
پشتش به من بود سریع به طرف من برگشت و باچشمای گشاد شده گفت:چیکار کنم؟
بی اعتنا شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :من تا به حال ظرف نشستم در ضمن من که خدمتکارت نیستم و به طرف ظرف شوی رفتم وادامه دادم:من فقط ظرفهای خودمو میشورم این خیالو از سرت بیرون کنم که واسه شما ظرف بشورم
او به طرفم آمد و ظرفهای خودش را از من گرفت و گفت:تو باید سعی کنی که منو به طرف خودت جلب کنی...اینطوری از رقیبات شاید پیشی بگیری
و شروع به شستن ظرفهایش کرد...کنارش ایستادم و با حرص اسکاچ را از دستش گرفتم و گفتم:تو خواب ببینی آقا...تو کی هستی که من بخوام نظرتو جلب کنم
او تقریبا اسکاچ را از دستم قاپید و گفت:اینطور پیش بری هفته ای یک بار هم بهت سر نمیزنم
اسکاچ را با شدت از دستش گرفتم و با غیظ گفتم :به درک
خواست دوباره اسکاچ را بگیرد ولی سریع دستم را کشیدم که باعث شد آرنجم به ظرفهای پشت دستم بخورد و همه شان زمین بریزد و با صدای گوشخراشی بشکند....
هردو به ظرفهای خورد شده نگاه کریدیم بعد از چند لحضه ظرفهای باقیمانده اش را آب کشید و گفت:خودت شکوندی ...خودت هم جمع میکنی
-ولی تقصیر تو هم بود
بی توجه به حرف من روی کاناپه ی جلوی تلویزیون دراز کشید با بیزاری به تکه های روی زمین نگاه کردم چاره ای نبود...خیلی احتیاط کردم که دستم را نبرم ولی نشد ودر نهایت بریدم... ولی صدایم را در نیاوردم...اصلا دوست نداشتم مرا دست و پا چلفته ای فرض کند...بعد از یک ربع به سویش رفتم در خواب بود...نگاهش کردم ...چقدر معصومانه خوابیده بود حتی لباسهایش را هم عوض نکرده بود...باید بیدارش میکردم و گرنه از تنهایی دیوانه میشدم آریا تکانی خورد و چشمهایش را باز کرد
-چقدر خوابت سبکه
بلند شد و نشست و گفت:صدای شما بلنده ربطی به خواب من نداره حالا چیکار داری؟
حوصلم سر رفت...خیلی میخوابی
آمد کنارم نشست و گفت:خب چیکار میتونم واست کنم؟
به او انقدر نزدیکم نشسته بود نگاه کردم و گفتم:نمیدونم...
لبخندی زد و گفت:میخواهی اتاق خواب را نشانت دهم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:البته
به سوی اتاق اولی رفتیم...تخت دو نفره بزرگ با رو تختی یاسی درست همرنگ پرده ها برای یک لحضه فکری از ذهنم خطور کرد
سریع به طرفش برگشتم و گفتم:باید بخوابیم؟
چند لحظه نگاهم کرد و بعد بلند زد زیر خنده...عصبی نگاهش کردم چرا تمام حرفهای من برای او خنده دار بود؟...من در خانه هم همینطور بودم ولی کسی نمخندید...شاید آنها به حرفهای من عادت کرده بودند...به آریا نگاه کردم از شدت خنده قرمز شده بودبراق شدم به رویش و گفتم:تمومش کن
با خنده گفت:تمومش کنم تا بخوابیم ؟
و باز هم خندیددیگر واقعا عصبی شده بودم ...او را از جلوی در کنار زدم و به بالکن رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت..بالکن مشرف به خیابان شلوغ و پرترددی بود به ماشینها نگاه کردم سعی کردم آرام باشم...چند دقیقه ای نگذشته بود که بوی ادوکلن آریا راحس کردم سرم به طرفش برگرداندم وگفتم:تموم شد؟
معلوم بود خنده اش را فرو میخورد ولی با این حال گفت:خیلی دوست داری با هم باشیم؟
منظورش را فهمیدم...به قلبم رجوع کردم...به شدت نیازمند این بودم که به طور واقعی حس کنم آریا شوهرم است ....حضورش را در کنارم حس کنم خجالت بلد نبودم ولی کمی سرخ شدم و گفتم:اوهوم
به طرفم برگشت و ناباورانه نگاهم کرد و گفت:اولا من باور نمیکنم ...دوما من دلم نمیخواد چون فکر میکنم داری دستم میندازی...سوما سعی کن یه کم مثل دخترها رفتار کنی
با نگاهم غافلگیرش کردم وبرای چند لحظه در دچشمانش غرق شدم ولی سریع نگاهش را بر گرفت و به روبرو نگاه کرد...چرا فکر میکرد من قصد دست انداختنش را داشتم...نمیدانم ...ولی دیگر جایز نبود بیش از این غرورم را خدشه دار کنم و حرفی در این مورد بزنم با خود گفتم بذار هر چی فکر میکنه فکر کنه واسه چی از اشتباه درش بیارم
آهسته گفتم:پس لطف کن تو اتاق بغلی بخواب.
و خسته و درمانده خود را به اتاق..یا بهتر بگویم به اتاقم رساندم.
فصل سیزدهم
گاهی وقتها با خودم میگم چی میشد ..اگه انسانها احساس نداشتن...ولی مگه زندگی بدون احساس هم میشه؟بدون عشق...بدون غم....بدون شادی...
لحضه سال تحویل لج بازی کردیم اون میگفت بریم خونه ی ما و من میگفتم نه خونه ی ما...آخرش هم هیچ بدون سفره هفت سین سال رو دوتایی در قهر تحویل کردیم حتی عیدو هم به هم تبریک نگفتیم....از اون بدتر اون شب کذایی بود نمیدونم اگه خانواده ام جلو نمی گرفتند چی میشد...شاید اون دختر رو با دستام خفه میکردم....از اون بدترش هم وجود داشت نگاه های ترحم انگیز فامیل که رو اعصابم بود...از خودم بدم اومد من چه بلایی سر زندگی آرومم آورده بودم...مریض بودم دستی دستی خدوم بدبخت کردم ...ولی پشیمونی هم زود گذره وقتی به آریا فکر میکنم همش دود هوا میشه...خیلی دلم گرفته میخوام خاطرات دیروزمو بنویسم تا یادم بمونه چقدر سختی کشیدم...حالا احساس شدید حسادت زنهارو درک میکنم..خدایا صبرم بده.
فصل چهاردهم
اونروز از صبح تو خونه تنها بودم تا شب از وقتی که نذاشته بود درسمو ادامه بدم بیکار شده بودم ...نزدیکای ساعت هشت بود که اومد...صبح موقع رفتن ندیده بودمش ...زیر لبی سلام دادم بر عکس همیشه سر حال جواب سلامو داد و روی مبل روبروی من نشست ..مجله ای رو که به دست داشتم را بیخودی ورق زدم و زیر چشمی نگاهش کردم
تو این پنج روزی که باهاش بودم تا به حال انقدر خوشتیپ ندیده بودمش یه شلوار جین آبی سیر پوشیده بود خیلی شیک....با بلوز بهاره ی آستین بلند به رنگ آبی روشن که خیلی به چشماش میومد آستینهای بلوزشو هم داده بود بالا و ساعت شیکشو به نمایش گذاشته بود موهاشو هم خیلی قشنگ و امروزی رو به بالا حالت داده بود با ادوکلن همیشگیش....
یه نگاه به لباس خودم کردم...تیشرت لیمویی پسرانه که مارک آدیداس روش بود با یه شلوار کتان قهوه ای...یعنی از من بد سلیقه تر هم وجود داره؟
تو همین فکرها بودم که صدای او مرا از فکر و خیال بیرون کشید
-فردا شب مهمونی دعوتی .
و با لبخند نگاهم کرد
-دعوتم؟تنها من دعوتم؟
-آره
-پس تو چی؟
-من صاحب مهمونیم
-واضح حرف بزن
-چند روزیه با بهار دنبال خرید عروسی و تدارکش بودیم...الان دارم از پیشش میام رفته بودیم کارتهای دوستای بهار بدیم بهشون...فردا شب عروسیه تو ویلای عموی بهاره
خشم و حسادت و نفرت در یک آن به من هجوم اوردند میدانستم تک تک حرکات منرا زیر نظر دارد سعی کردم ماسک بی تفاوتی بزنم که تقریبا هم موفق شده بودم...
آریا-نکنه نمیخواهی بیایی؟البته بهت حق میدم سختته ...
حرفش را قطع کردم و گفتم:نه میام,واسه چی نیام یه خورده حالو هوامم عوض میشه
نگاهی دقیق به من انداخت و کفت:یعنی واقعا هیچ حسی نداری؟
دوست داشتم در گوشش فریاد بزنم چرا هیج حسی دارم مگه آدم نیستم...دوست داشتم با صدای بلند بگویم میخواهم خودتو و بهارو بکشم..دوستدارم زار بزنم...ولی با این حال خیلی عادی گفتم:منظورت چیه؟حس دارم...حس لامسه دارم..بویایی دارم ...بینایی دارم...
حرفم را عصبی قطع کرد و گفت:خوب بابا ,شوخی هم بلدی پس...من موندم تو خلقت تو.
و همانطور غر غر کنان به سمت اتاقش رفت بعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا شب همینطور خونسر بمانم به اتاقم رفتم..باید یک لباس شیک بپوشم..در یک آن از ذهنم گذشت خودم را به شکل یک خانم با وقار در بیاورم...ولی اگر آریا فکر میکرد من اینکار را از روی حسادت و جلب توجه او کردم چه؟نه اینطور نمیخواستم..باید برای همان هیبت پسرانه ام لباسی قشنگ تهیه میکردم...ولی پول که نداشتم یعنی داشتم و از خانه پدری آورده بودم ولی برای خریدن لباس کافی نبود...یعنی میرفتم جلو آریا دست گدایی دراز میکردم
سرم را با شدت تکان دادم تا این فکر را از ذهنم دور کنم....زنگ بزنم از پدر درخواست پول کنم..نه آنوقت آنها ناراحت میشدند و کلی فکر و خیال درباره ی من میکردند پریناز و حامد چه؟...نه صورت خوبی نداشت...درمانده روی تختم نشستم و در دلم نالیدم..خدایا کارم به کجا کشیده برای خریدن لباس هم پول ندارم با یاد خانه ی پدریم آهی کشیدم ...نمیدانم چقدر در همان حال بودم با صدای در اتاق از جا پریدم..
سر و وضعم را مرتب کردم و گفتم :بیا تو آریا
او با همان لباسها بود چرا من فکر میکردم خوابیده؟
نگاهی به من انداخت: چیکار میکردی؟
شانه هایم را بی اعتنا بالا انداختم و گفتم:فکر و خیال
با شیطنت گفت:داری حسودی میکنی به بهار نه؟
بی اختیار گفتم:نه درباره ی پول فکر میکردم
از خودم لجم گرفت ,چطور نا خواسته این حرف از دهانم بیرون پرید
-پول؟ عجب...اتفاقا منهم به خاطر همین مزاحم خلوتت شدم..فکر کردم شاید واسه فردا شب لباس بخواهی.
و بی هیچ حرفی دیگری عابر بانکش را به طرفم گرفت احساس کردم غرورم خورد شد مگر من گدا بودم....نه نباید قبول میکردم خودم بعدا در مورد تهیه ی لباس فکری میکردم الان مهمتر غرورم بود
-نمیخواهم...
همانططور که عابر بانک را در دستش تکان میداد و گفت:بگیر خودتو لوس نکن...
با خشم گفتم :نمیخواهم خودم پول دارم
عابر بانک را پس کشید و گفت :نکنه گنج داری و ما بیخبریم
-آره,گنج دارم...و بعد برای عوض کردن بحث گفتم :چرا نمیشینی؟
باز هم لحن صدایش شوخ شد و گفت:بشینم تا بعدا وادارم کنی بخوابیم؟
بلند شدم ودستش راگرفتم از اتاق بیرونش بردم و گفتم:از الطافت ممنون,میخوام استراحت کنم.
و بعد محکم در را به رویش بستم شب آنقدر درباره اینکه چگونه پول تهیه کنم فکر کردم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم از آقای پورجم پول بگیرم من به خواست او در این وضعیت بودم.
صبح تا چشم باز کردم آریا را بالا سر خود دیدم اول فکر کردم خواب است و چند لحظه ای با لبخند به او نگاه کردم و او هم متقابلا لبخند میزد,در یک لحظه خواب از سرم پرید و مثل برق گرفته ها ملاحفه را دور خود پیچدم..تاب رکابی و شلوارک کوتاه بر تن داشتم...
او با دیدن حرکات من به خنده افتاد و گفت:من موندم تو چرا دو شخصیتی هستی..تا دیروز میگفتی دوست داری با هام باشی و الان خودتو میپوشونی عجیبه نه؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم:بی اجازه اومدی تو اتاق زبون درازی هم میکنی...حالا چیکار داری زود بگو برو که معذبم.
نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:دارم میرم دنبال بهار یه سری کار داریم بعدش ببرمش آرایشگاه و بعد برم خونمون تا کت و شلوار دامادی را مادرم تنم کنه و بعد برم بهارو از آرایشکاه بیارم و با هم بیاییم باغ
-اوه ,سرت پس خیلی شلوغه حالا این به من چه ارتباطی پیدا میکنه؟
سرش را خاراند و گفت:از چند وقت پیش جهاز بهارو چیدن,طبقه بالا کامله امشب منو وتازه عروسم میایم اونجا تا یک هفته شبا میرم پیش بهار خواستم بگم تا اطلاع داشته باشی
احساس کردم هر آن ممکن است به آریا حمله کنم پس عصبی گفتم:حالا که گفتی برو بیرون تا من لباس بپوشم.
سر را تکان داد و خداحافظی کرد از خانه خارج شدمستاصل سرم را میان دستانم گرفتم,واقعا من مریض بودم که خودم را اینگونه گرفتار کردم سعی کردم به این مسائل فکر نکنم و به آقای پورجم زنگ بزنم...ولی تا دو ساعت بعدش تلفنهای بی وقفه مامان,پریناز,شراره و شهره,زنعمو,و از میان پسران سینا این اجازه را نداد,هر کدام برای تسلی من چیزی میگفتند ,گاه آریا را نفرین میکردند,گاه منو نصحیت میکردند که چگونه در جشن ظاهر شوم و...
با دومین بوق آقای پورجم جواب داد:
-الو,بفرمایید
-سلام آقای پورجم خوب هستین؟
-سلام,ممنون شما؟
-پریا فرهنگ عروستون
آهی کشید و با لحنی شرمنده گفت:دخترم چی بگم به خدا قسم روم نمیشد بهت زنگ بزنم خیلی سعی کردم این پسره رو منصرف کنم ولی نشد سیما از من بدتره همش گریه میکنه و به بخت تو دل میسوزونه.
من به خاطر آریا زنگ نزدم,راستش واسه مهمونی امشب لباس میخوام و متاسفانه دوست ندارم از آریا پول قبول کنم به خاطر همین...
نگذاشت ادامه دهم و گفت:باید قبول میکردی وظیفه اشه تو اون شرکت پول در میاره که چی؟ولی اصلا مشکلی نیست الان یه حساب برات باز میکنم و زنگ میزنم بهت خبرشو میدم تا زودتر به کارات برسی
-ممنون خداحافظ
آهی کشید و گفت:خداحافظ
حاضر و اماده خودم را در آینه ورانداز میکردم
بلوز آستین سه ربع طوسی با شلوار جین کاربنی مشکی هر دو شیک و گران قیمت موهایم را مثل همیشه به حال خودشان گذاشته بودم....قرار بود پریناز و حامد به دنبالم بیایند خودم بهشان زنگ زده بودم البته حامد راضی نمیشد اصلا به مهمانی برود ولی به خاطر من...
مادرم صبح میگفت آقای پورجم و همسرش شبش خودشان به خانه یشان رفته بودند و از پدر قول گرفته بودند که همگی شرکت کنندبا صدای زنگ سریع به دم در رفتم و پریناز و حامد را منتظر خود دیدم
-سلام ,دیر کردید
حامد با اخم رویش زیر لبی جواب سلامم را داد میدانستم هنوز از تصمیم احمقانه ی من دلخور است پریناز به طرفم من برگشت و گفت:آره یه کم طول کشید تا آماده شیم,لباست شیکه ولی کاش واسه یک بارم شده مثل دخترها لباس میپوشیدی
حامد با عصبانیت گفت:لازم نکرده خودشو مثل مترسک کنه,حالا دیگران فکر میکنند به خاطر اینکه به چشم بیاد این کارو کرده
-آره,دقیقا همین فکرهای حامدو کردم نیازی نبود خودمو انگشت نمای عام و خاص کنم
بقیه مسیر به صحبتهای متفرقه گذاشت تا به باغ محل برگزاری رسیدیم پدرم و پوریا تقریبا دم در ورودی باغ انتظارمان رو میکشیدند...به سویشان پرواز کردم شش روز بود ندیده بودمشان...بغل پدرم احساس امنیت میکردم اصلا دوست نداشتم از او جدا شوم ولی پوریا تقریبا من را با زور از بغل پدر جدا کرد و یه بوس محکم از لپم کرد و سفت و سخت در آغوشم گرفت...هیچکداممان حرفی نمیزدیم...بعد از اینکه پوریا ابراز محبتش تمام شد...نوبت مادرم بود که فقط گریه میکرد
پدرم او را از من جدا کرد و پرسید:اذیتت که نکرده؟
خنده ام گرفت مگر آریا شوهرم نبود پس این سوال چه معنی میتوانست بدهدبا خنده گفتم :جرات نداره اذیت کنه
پوریا هم خندید و گفت:پریا ضربه فنیش میکنه...حالا بیایید بریم پیش مهمونهای دیگه زشته جلو در ایستادیم
همانطور که به سوی یکی از میزهای خالی میرفتیم پرسیدم :پس پیمان کو؟
پدر روی صندلی کنار من نشست و گفت:باهات قهره,میگه آدم حسابش نکردی و هر کاری که دلت خواسته کردی تازه با منم حرف نمیزنه میگه اگه من بهت اجازه نمیدادم تو هیچ کاری نمیتونستی کنی...پریا خونه بدون تو شده مثل محل رفت و آمد ارواح خیلی سوت و کوره
پوریا با چشم و ابرو به پدرم اشاره کرد و پدر سریعا گفت:پاشو بریم اونور کارت دارم
-بابا دیدم پوریا بهتون علامت میداد نقشتون چیه؟
پریناز عصبی گفت:لوس نشو پاشو ببین بابا چیکارت داره
مردد بلند شدم ولی درست در همین اثنا آریا و عروس زیبایش در میاه سوت و جیغ دیگران وارد شدندحالا معنی اشاره ی پوریا را فهمیدم..آنها میخواستند من این صحنه را نبینم تا ناراحت نشوم پدر دستم را کشید گفت:بیا بریم ولشون کن
روی صندلی نشستم و گفتم :من ناراحت نمیشم بابا بذارید راحت باشم
آریا و بهار دست در دست هم تک تک سر میز مهمانان میرفتند و به انها خوشامد میگفتندحتی نمیتونم احساسی را که تو اون لحضه داشتم توصیف کنم...احساس حقارت...خشم...کینه ...نفرت...حسا دت... و هزاران احساس دیگر که با مهارت تونستم همه شان را کنترل کنم و چه بسا اگر دستان پدر که نوازشم میکرد نبود من موفق نمیشدم
هر لحضه به میز ما نزدیکتر میشدند حالا میتوانستم به جز عروس و دوماد افراد آشنایی را ببینم که از روی صندلیهایشان بلند میشداند و به میز ما سرک میکشند... ونزدیکانم مانند پیمان و حامد دستانم را میفشردند...پوریا را دیدم که با بغض به من خیره شده چرا بغض کرده..حتما قیافه ی من خیلی ترحم انگیز شده...با زور لبخند زدم و رو به پریناز گفتم:این آدمها چرا اینطور نگاهمون میکنند...شاخ یا دم در اوردیم..
پریناز قطره اشکی را که از گوشه چشمانش را پایین چکیده بود سریع پاک کرد و تا خواست جواب دهدپیمان همانطور که دستم را میفشرد به جای او گفت:نه..تا به حال خوشگل مثل خواهر من ندیدند
چقدر از داشتن این خانواده خوشبخت بودم...در همین لحضه بهار و آریا به سر میز ما رسیدندبعد از خوش آمد گویی (که خانواده ی من با اخم تبریک گفتند) بهار نگاهی حقیرانه به من انداخت و گفت:خیلی خوشحالم از اینکه هووم تویی...
مستانه قهقه زد و دست آریا را کشید با خودش برد...آریا هم مظلومانه سر به زیر داشت پیمان دندان غروچه ای کرد و از میان دندانهای کلید شده اش هر چه ناسزا میدانست بارشان کرد...دیگران از او بدتر بودند..پوریا سرش میان دستانش گرفته بود و به میوه های دست نخورده ی روی میز زل زده بود مادرم تند تند اشکهایی که از چشمش پایین می آمد را پاک میکرد و حامد هم دستم را گرفته بود و فشارهای گاه بی گاهی که به آن وارد میکند عصبانیت خود را نشان میداد و پریناز که سرد و بی روح نشسته بود و در آخر پدرم که هنوز موهای کوتاهم را نوازش میکرد
بدتر از ان زمانی بود که فرزندان عمو و خاله و دایی و عمه به کنارم آمدند و هر کدام برای تسلی من چیزی گفتند...ومن که خاموش و با لبخندی که از لبانم دور نمیشد فقط شنونده بودم هادی و همسرش نیلو به کنارم آمدند...
نیلو شرمنده گفت:خدا منو ببخشه خیلی سعی کردم نظر بهارو عوض کنم ولی خب آریا اونو مجذوب خودش کرده
هادی هم ادامه داد:پریا رو من حساب کن اگه مشکلی پیش اومد فقط به خودم بگو شاید اینطوری بتونم جبران کنم
پدرم به جای من گفت:خودتونو ناراحت نکنیند این پسره بیعشوره که قدر دردانه ی منو نمی دونه...
دیگر حرفهای پدر را نمیشنیدم و فقط رقص دو نفری عروس و داماد را میدیدم...آریا عاشقانه در گوش بهار نجوا میکرد و بهار با لبخندهای دلفریبش او را همراهی میکرد...گویی دیگران این منظره را دیده بودند چون سعی داشتند به هر نحوی حواس مرا پرت کنند ...
به خود آمدم این تصمیم خودم بود چرا باید به خاطرش دیگران را هم عذاب دهم..با این تفکر شاد و خندون به پوریا گفتم:نظرت چیه بریم وسط برقصیم؟
با تعجب نگاهم کرد ولی سریع به خود آمد و شاد گفت:البته بریم
دستم را گرفت و رفتیم وسط و در برابر چشمان حیرت زده ی دیگران رقصیدیم..آن هم چه رقصی من که فقط تکنو بلد بودم و پوریا هم به طور بامزه دستانش را تکان میداد وقتی حرکات همدیگر را میدیدیم به شدت به خنده میفتادیم از آن بهتر هم دست سوت و پیمان و حامد و محمد و هادی و... دیگران برای ما بود به طوری که برای چند دقیقه واقعا احساس نشاط کردم ..آقای پورجم ,سیما ,آرزو,آرین هم آنقدر بر سرمان پول ریختند که موجب حیرت فامیلهای عروس شد
و وقتی برای چند لحضه نگاهم با نگاه بهار گره خورد خوشحالتر هم شدم..برق نفرت و عصبانیت چشمانش شادم کرد و آریا هم سر در گم به ما و رفتار خانواده اش نگاه میکرد
آنشب هر چقدر پدر و مادرم اصرار کردند تا با آنها به خانه شان بروم قبول نکردم و آنها هم ناچارا و نگران منرا به خانه ی خودم بردند برق اتاق را روشن کردم و خسته لباسهایم را عوض کردم...چند دقیقه یعد من صدای خند های بلند بهار در راهرو پیچید با عجله به سوی در رفتم و گوشم را به آن چسباندم تا صدایشان را بشنوم
مفهوم نبود آریا چه میگوید ولی با حرف او بهار مستانه میخندید...و بعد از چند دقیقه صداها قطع شد..همانجا پشت در نشستم ...بهار و آریا امشب با هم بودندومن تنهاشاید آریا همان طور که با من همخواب نشد با او هم نشود...نه مگر صدای خندهای بهار را نشنیدی
سلانه سلانه به اتاقم رفتم..روی تختم دراز کشیدم سعی کردم بخوابم ...ولی مگر میشود همسرت با هوویت بخوابد و تو هم تنها و بدون فکر بخوابی...نمیدانم چقدر فکر و خیال کردم ولی بالاخره چشمانم گرم خواب شد.
فصل پانزدهم
چرا همیشه باید عاشق آدمهایی بشیم که دسترسی به اونها مشکله,شایدم تقاص گناهی رو کردم دارم پس میدم ...ولی یعنی مستحق اینهمه عذاب هستم...هیچ زنی رو نمیشناسم که با هووش بتونه دوست باشه ممکن نیست همچین چیزی پیش بیاد...شایدم تو بعضی از قصه ها باشه,ولی قصه قصه ست نه واقعیت...من یه دختره شانزده ساله شدم زن یه پسر بیست و پنج ساله با دو هوو...خنده داره...نتونستم اون یک هفته ترو تو خونه طاقت یبارم..منم آدمم هر چقدر که قوی باشم ولی بازم احساس دارم...تحملش برام سخت بود که ببینم آریا هر روز با یه دسته گل قشنگ از جلوی در خانه ی من بگذره بدون اینکه اینکه نیم نگاهی بندازه ...تحملش برام سخت بود که ببینم فردای روز عروسی سر کار نره و از همسرش مراقبت کنه...تحملش برام سخته که ببینم با هم دیگه دست تو دست هم شام برن بیرون بدون اینکه فکر کند یک انسان دیگه هم تو این خونه وجود داره...تحملش برام سخته که صدای خنده های بلند بهارو بشنوم دم نزنم...تحملش برام سخته که ببینم بهار هنوز نیومده از آریا یک ماشین گرون قیمت هدیه گرفته...
سه روز بیشتر دوام نیاوردم و زدم بیرون...مطمئنم آریا حتی متوجه اینکه من خونه نیستم نمیشه...رفتم خونه ی پریناز...درکم کردند و به کسی چیزی نگفتند فقط چون پدر خیلی نگران بود خودم بهش گفتم پیش پرینازم...آقای پورجم هر روز بهم زنگ میزنه...خانواده اش هم همینطور..میدونستم مهمونی پا گشا هم واسه عروس جدیدشون ترتیب دادند...دلم شکست منم عروسشون بودم ولی...
وقتی دلخوریمو به آرزو گفتم,محزون گفت:شرمنده به خدا آریا نذاشت دعتتون کنیم
چی داشتم بگم...بگم من واسه آریا مهم نیستم ولی بهار هست بهار,بهار,انقدر اسمشو تو این چند روز تکرار کردم ازش بیزار شدم...اون چقدر خوشحاله که آیا کوچکترین محلی به من نمیده...ولی من خدایی دارم وقتی آذر بیاد اونم حالو روز منو میکشه...دوست دارم فرار کنم نمیدونم به کجا ولی یه جا که دیگه آریایی نباشه...آریایی نباشه تا با اون چشمای آبیش ذوبم کنه...غرورم خرد کنه...ناچیزم کنه...تواین چند روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط وقتی داشتم دردهای خودمو با این دفتر التیام میدادم پریناز دید
یک لحضه گفتم الانست که یکی بخوابونه تو گوشم ولی مات نگاهم کردهول شده بودم بریده بریده بهش گفتم:پری,به جون خودم فقط یکم مینویسم تا خودمو...خالی کنم....یکی مثل همینو...واست میخرم..ببخشید ..
خودشو بهم رسوند بغلم کرد و با گریه گفت:فدات بشم واسه خودت,آخه مگه تو بی کسی که با این دفتر دردودل میکنی..مگه من مردم...این دفتر مال خودت ارزشی نداره
تعجب کرده بودم,مطمئن بودم اگه هر موقع دیگه ای بود پریناز منو میکشت ...یعنی انقدر ترحم انگیز شده بودم پس چی شد اونهمه ابهت و غروری که بهش می نازیدم کجا رفت وقتی یک شیطنتی میکردم همین پریناز تا چندتا وشکون درست حسابی ازم نمگرفت آرو نمیشد..اون از پیمان که صد و هشتاد درجه عوض شده اینم از پریناز..دوست نداشتم دل کسی واسم بسوزه...دوست داشتم همه فکرکنندهنوزم همون پریای سابقم یاهمون آقاپسرشیطون
بعد یک هفته به خونه برگشتم شاید بهتر بود میموندم تا اینهمه حرف پشت سرم درست نشه چراغ ها رو روشن کردم ...روی اوپن کلی خاک نشسته بود معلوم بود آریا اصلا به خونه سر نزده..آهی کشیدم یعنی انقدر بی اهمیت بودم...نزدیکای نهار بود..گرسنه هم بودم بی معطلی زنگ زدم تا پیتزا بیارن...لباسمو عوض کردم و روی کاناپه نشستم و منتظر غذام شدم..یه زمان حتی واسه ده دقیقه هم نمیتونستم ساکت یک جا بشینم...ولی مثل بخت برگشته ها گشنه منتظر غذا بودم ...تا زنگ خونه به صدا در اومد دوان دوان رفتم در را باز کردم
:: موضوعات مرتبط:
آبی تر از عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 636
|
امتیاز مطلب : 95
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35