آغاز دوست داشتن
نوشته شده توسط : mama3

پرند از اینه نگاه تندی به مهیار انداخت و دست سهیلا را فشرد.مهیار پیچید و کنار بیمارستان متوقف شد.پرند پیاده شد و در حالی که زیر بازوی سهیلا را چسبیده بود به راه افتاد.مهیار با عصبانیت نگاهش کرد و غرید: دختره خودخواه عوضی.
درهای ماشین را قفل کرد و با قدم هایی بلند خودش را به انها رساند.پرند گفت: برو شماره بگیر تا ما برسیم.
-با من مثل نوکرت حرف نزن.
به سرعتش افزود و از انها دور شد.سهیلا گفت:تقصیر مهیار نیست.
پرند در حالی که به شدت عصبانی بود گفت: نمی خواد ازش حمایت کنی.اون باید از شما مراقبت می کرد.
سهیلا در حالی که پاهایش را به زحمت روی زمین می کشید و به پرند تکیه داده بود،وارد سالن انتظار شد.مهیار به طرفشان امد و گفت: بیایید بنشینید،تا نوبتمون بشه.
پرند بی انکه نگاهش کند،سهیلا را روی صندلی نشاند و پرسید: شماره گرفتی؟
-نفر بیست و پنجم هستیم.
به سهیلا نگاه کردو گفت: می گفتی مریض ما اورژانسیه.
-اینجا همه مریض ها اورژانسی هستن.
سهیلا دست پرند را گرفت و گفت: خواهش می کنم.
و سرش را برگرداند و عق زد.پرند نگاه تندی به مهیار کرد و کنار سهیلا نشست و گفت: به من تکیه بده.
مهیار با عصبانیت به پرند نگاه کرد و از انها دور شد.پرند غرید: پسره احمق.
سهیلا با بی حالی گفت: خواهش می کنم.
-مگه دروغ می گم،اونقدر که فکر دخترای مردمه،فکر دختر داییش نیست.
-در مورد مهیار این جوری صحبت نکن.
-اون فکر می کنه کیه؟پسره احمق دیوونه.
-خواهش می کنم پرند.
-خدای من تو چرا از اون حمایت می کنی؟
سهیلا سر به زیر انداخت.چشمانش پر از اشک شده بود.پشت پرند تیر کشید و دستانش شل شد.سر بلند کرد و به مهیار که در ان سوی سالن به دیوار تکیه زده بود و به انها چشم دوخته بود،نگاه کرد.سهیلا با صدایی بغض الود گفت: حالم خوب نیست؟
پرند پرسید: تو یهویی چت شد؟
-نمی دونم پرند،کاش منم پیش تو مونده بودم،دارم دیوونه می شم.
-بیرون اتفاقی افتاد؟مسئله ای پیش اومد؟
سهیلا که از گوشه چشم به مهیار که در ان سوی سالن ایستاده بود،نگاهی انداخت و جواب داد: نه،هیچ اتفاقی نیفتاد.
پرند با تردید پرسید: مطمئنی هیچ مسئله ای اتفاق نیفتاد؟ رفتن تو چه ربطی به بد شدن حالت داره....نکنه....
سهیلا به میان حرفش دوید و گفت: فقط ضعف کردم.با چند تا قرص حالم خوب می شه،به شرط این که تو و مهیار این قدر سر به سر هم نذارین.
پرند چهره در هم کشید و با دلخوری گفت"
-همه اش تقصیر اونه،تو که می دونی سهیلا من چقدر به گفتن این جمله لعنتی یکی یه دونه حساسم.مهیار اونقدر این جمله رو می گه که عصبی ام می کنه.
-اگه بفهمه ناراحت می شی نمیگه.
-یعنی این قدر احمقه که نمی فهمه؟می دونی که می گه تا لج منو در بیاره.
-پس کاری کن که نفهمه لجت در اومده.
-می بینی که همیشه چه جوابی بهش می دم.
-سر به سر مهیار نذار،اون یه ادم منحصر به فرده.
-ترو خدا سربه سرم نذار سهیلا،حوصله خندیدن ندارم.اون هیچی نیست.باور کن سهیلا،هیچی نیست.شماها لی لی به لالاش می ذارین.
-تو فقط از اون بدت می اد.
-چون اون همیشه اذیتم می کنه.
-خود تو چی؟
-دلم می خواد خرخرشو بجوم.
-واسه چی؟
-تو که مهیار رو می شناسی،اون اگه بفهمه که می تونه کسی رو مسخره کنه،مسخره می کنه،دست می اندازه،اما اگه جوابشو بدی،عصبی می شه و بدو بیراه می گه.
چشم به زمین دوخت و گفت: حق با توئه.
مهیار به طرفشان امد.پرند چهره در هم کشید.مهیار با لحنی عصبی گفت: نوبت ماست.
پرند زیر بازوی سهیلا را گرفتو بلند شدند و به دنبال مهیار به راه افتادند.مهیار سر برگرداند و نگاهشان کرد. پرند چهره در هم کشید و به شدت از او رو برگرداند.وارد اتاق دکتر شدند و پرند سهیلا را روی صندلی نشاند. دکتر عینکش را جابه جا کردو گفت: مشکلتون چیه؟
سهیلا به پرند نگاه کرد و سر به زیر انداخت.پرند گفت: بدنش یخ کرده،حالت تهوع هم داره.
دکتر فشارش را گرفت و همان طور که به پرند خیره شده بود پرسید: چی خورده؟
-هیچی اقای دکتر.
پرند بی انکه به مهیار نگاه کند ادامه داد: مسموم نشده،اقای دکتر؟
کمی دل دل کرد و گفت: البته شایدم شده باشن و خبر ندارن!
سهیلا ملتمسانه نگاهش کرد.دکتر گفت: واسه اش سرم می نویسم.چند تا هم قرص و امپول.
نسخه را به طرف مهیار گرفت.پرند به سهیلا کمک کرد،بلند شود.دکتر با لبخند گفت: ببریدش به اتاق بغلی، می ام بهش سرم می زنم.
مهیار به دکتر که به پرند خیره شده بود،چشم غره ای رفت و با لحنی عصبی گفت:ببرش اتاق بغلی.
پرند نگاهش کرد،صورتش سرخ شده بود و غبغبش می لرزید از او سر بر گرداند وبه دکتر که با لبخندی دندان های سفید و یکدستش را به نمایش گذاشته بود نگاه کرد،لبخندی از روی موذیگری زد و با عشوه گفت: لطف می کنید اقای دکتر.
مهیار در را باز کرد و گفت: ممنون دکتر.
سهیلا زیر گوشه پرند گفت: عصبانیش نکن.
از در بیرون رفتند.مهیار به داخل اتاق نگاه کرد.دکتر به انها خیره شده بود،در را به هم کوبید و زیر لب غرید: مرتیکه احمق.
پرند با شیطنت گفت: دکتر خوبی بود.
و به مهیار نگاه کرد.مهیار با چهره ای در هم گفت: ببر بخوابونش رو تخت تا من داروهاش بگیرم.
پرند به راه افتاد.به کنار مهیار که رسید ایستاد و گفت: من کلفت تو نیستم،لطف کن و به من دستور نده.
و به راهش ادامه داد . مهیار دندانهایش را به هم سایید و نسخه را در مشت فشرد . پرند سهیلا را روی تخت خواباند و لبخندی از روی دلداری زد.سهیلا چشم هایش را بست و گفت: حالا که با تو هستم احساس می کنم حالم بهتره.
پرند از پنجره به بیرون نگاه کرد.هوا کاملا تاریک شده بود.به سهیلا که ارام روی تخت خوابیده بود،نگاه کرد.پریدگی رنگ او در نظرش به سختی زیبا بود.لحظه ای به مهیار اندیشید.دستش را روی دست سهیلا گذاشت و اندیشید؛ (سهیلا چیزی را از او پنهان می کند.)سهیلا گفت: خوشحالم که تو اینجایی.
-بهتره استراحت کنی.
-خیلی بچه ام نه؟
-معلومه که نه.
-تو فقط می خوای دلداریم بدی.
پرند خم شد و گونه سهیلا را بوسید و گفت: نه دختر جان،مطمئن باش که نه.
مهیار وارد اتاق شد.پرند چهره در هم کشید و پایین تخت ایستاد.پرستار سرم را وصل کرد و گفت: تموم که شد صدام کنید درش بیارم.
مهیار بالای تخت ایستاد و گفت: حالت چطوره؟
-بهترم،خیلی بهترم.
-من متاسفم سهیلا،فکرشم نمی کردم بیرون رفتن ما باعث بشه که تو به این وضع بیفتی.
پرند به ارامی از اتاق بیرون رفت.مهیار از گوشه چشم به او نگاه کرد.سهیلا گفت: تقصیر تو نیست،باور کن به من خیلی خوش گذشت.
-حالا بهتره استراحت کنی.
سهیلا لبخندی زد و چشمهایش را بست.مهیار به ارامی از تخت دور شد و از در بیرون رفت.پرند با چهره ای متفکر و نگران روی نیمکت نشسته بود.صدای مهیار او را به خود اورد که گفت: من معذرت می خوام.
پرند چهره در هم کشید و گفت: واسه چی؟
-حق با توئه،من باید مراقبشون بودم.
-حالا که دیگه همه چیز به خیر گذشت.
مهیار کنار پرند نشست.راهرو در سفیدی نرمی فرو رفته و روبرویشان روی دیوار دختر بچه زیبایی در قاب نشسته بود و دستش را به علامت سکوت،جلوی بینی اش نگاه داشته بود.از قسمت پرستاری،صدای نرم به هم خوردن کاغذ می امد.
-نباید سرت داد می کشیدم.
پرند از گوشه چشم نگاهش کرد.دلش می خواست تنها باشد.ایستاد و گفت: به رفتارهای زشت تو عادت کردم.
مهیار نگاهش کرد.احساس کرد،پرند رنگ پریده به نظر می رسد.مژگان بلندش،چون خنجری تیز بر قلب مهیار فرود امد.گفت: یکی یه دونه،خل و دیوونه.
پرند بی ان که نگاهش کند جواب داد: از تعریفت ممنونم.بهتره بری پیش سهیلا.
-اون داره استراحت می کنه.
-می خوام پیشش باشی.
مهیار با تعجب به پرند خیره شد.
-این جوری جبران مافات می کنی.
مهیار ایستاد و گفت: نمی دونم چرا همیشه می خوای ثابت کنی مرغ یه پا داره.
پرند به زحمت عصبانیتش را فرو خورد و جواب داد: چون مرغ یه پا داره،تا بیشتر از این عصبانی نشدم برو پیش سهیلا.
مهیار می خواست چیزی بگوید که پرند گفت: بهتره هیچ حرفی نزنی.نمی خوام هیچ تو ضیحی رو بشنوم.
مهیار با عصبانیت گفت: فکر می کنی کی هستی که من باید بهت توضیح بدم؟
و به تندی مقابل پرند گذشت و به اتاق باز گشت.پرند روی نیمکت افتاد.چند نفس عمیق کشید تا حالش کمی بهتر شد.روسری اش را درست کرد.لبخندی روی لبش نشست.بلند شد و به اتاق رفت.سهیلا خجالت زده نگاهش کرد و گفت: باعث زحمت شما شدم.
-حرفای بیخودی نزن،خودتم می دونی که این طور نیست.
مهیار از روی صندلی بلند شد و با چهره ای در هم کشیده به پرند تعارف کرد ،بنشیند.پرند بی ان که نگاهش کند و در حالی که به روی سهیلا لبخند می زد،جواب داد:کنار سهیلا می شینم.
مهیار روی صندلی نشست و سرش را میان دو دست گرفت.سهیلا با ابرو به مهیار اشاره کرد.پرند با اشاره چشم و ابرو جواب داد،چیزی نیست.سهیلا گفت: حال نداری پسر عمه؟
مهیار سر بلند کرد.لبخند تلخی زد و گفت: نگران تو هستم.
-من خیلی بهترم،باور کن.
مهیار نگاهی گذرا به پرند انداخت و گفت: پس به این دختر عموت بگو دست از سر من برداره.
سهیلا نگاهی به پرند کرد.پرند گفت: بهش بگو به سهیلا بخشیدمش.
-پس چرا خودت بهم نمی گی؟
پرند چشم به موزائیک های کف اتاق دوخت و گفت: نباید اونجوری عصبانی می شدم،متاسفم.
مهیار لبخندی زد و گفت:فکر می کنم حقم بود.کما این که از خل و دیوونه ها بیشتر از این نمی شه انتظار داشت.
پرند به طرف سهیلا چرخید و گفت: از ادمای بی مسئولیت هم بیشتر از این نمی شه انتظار داشت.
-بهتره ادمای مسئولیت پذیر لطف کنن و از دفعه بعدجمع رو رها نکنن.
-چون دخترا اهل عمل هستند،روی حرفشون وا می ایستن.
-عمل چی؟عمل جراحی؟
-جواب ابلهان خاموشیست.
-هاها خندیدم.
-مواظب باش تو گلوت گیر نکنه خفه شی.
سهیلا با بی حوصلگی گفت: فکر کردم اتش بس دادید.
-اون باید پشت گوشش رو ببینه معذرت خواهی منو ببینه.
-وای نگو پسر عمه،می ترسم پس بیفتم.
-اگرم پس افتادی چه بهتر.یه خل و دیوونه کمتر،زندگی سالم تر.
-دیگه داری شورش در می اری.
-نمی تونی تحمل کنی شیرینش کن.
پرند با عصبانیت بلند شد و از در بیرون رفت.سهیلا چند بار صدایش زد.مهیار مردد بر جا مانده بود.اگر به دنبالش می رفت،خود را شکسته بود،و اگر نمی رفت،قلبش می شکست.سهیلا گفت: برو دنبالش.
-بره گم شه،برام مهم نیست کجا میره.
خود را به کنار پنجره کشید.سهیلا لحظاتی نگاهش کرد و بعد به سقف سپید اتاق خیره شد.پرند به حیاط بیمارستان رفت.روی نیمکتی نشست و با چهرهای در هم کشیده خود را محکم بغل کرد.انقدر عصبانی بود که دلش می خواست با همه دعوا کند.مهیار از پشت پنجره نگاهش کرد.دل دل می کرد،برود کنارش بنشیند و بگوید،((معذرت می خواهد.))اما هر چه سعی کرد نتوانست.پشت پنجره ایستاد و به پرند که زیر نور چراغ،روی نیمکت اهنی در خود مچاله شده بود،خیره شد.دنیا برای او،این قاب کوچک بود و دختری که ان سوی این قاب با دلخوری نشسته و به دور دستها خیره شده بود.این پری کوچک،دختر دردانه دایی منوچهر.از همان بازیهای کودکانه او را می شناخت.پرند سرکش و مغرور،پرندی که همیشه در جمع ها می درخشید.دلش می خواست به او نزدیک بود.دلش می خواست او هم مثل پرند،گل سرسبد بود.دلش می خواست کنارش بود،اما پرند برای مهیار هر چه بود،جز پرند!
از همان بازی های کودکانه روبرویش ایستاد و به او گفت:(نه)به بزرگترین پسر فامیل.به اولین فرزند خانواده و همه چیز از همان((نه))ساده شروع شد.کینه ای که در طول زمان برای مهیار تبدیل به احساسی غریب شد و روح مغرور جذاب ترین پسر فامیل را اسیر خویش کرد.پرند برای او همه چیز بود و او برای پرند،همیشه همان ((نه))اول بود. و حالا بعد از تمام لجبازیهای دیروز،او واقعا نمی دانست نام این احساس غریب چیست؟حتی نمی خواست باور کند احساسی هست،قلبی می تپد و وجودی اتش می گیرد.او نمی خواست باور کند پرند را دوست داردو...
صدای سهیلا او را به خود اورد: نمی خوای بری دنبالش؟
-تو حیاط نشسته،جای دوری نمی ره.
سهیلا پتو را تا سینه بالا کشید و به نیم رخ مهیار خیره شد.این اولین باری نبود که با او در یک اتاق تنها بود،اما این اولین باری بود که با او در یک اتاق با احساس تعلق خاطر تنها بود.اندیشید کاش مهیار می دانست،او برای چه و برای که اینجا خوابیده؟کاش می دانست،دوستش دارد.دلش می خواست به او بگوید که امروز بزرگ ترین روز زندگی اوست. چرا که امروز برای اولین بار باور کرده او را دوست دارد.اما می ترسید بگوید و مهیار بخندد. مثل همیشه،مثل وقتی که به همه می خندد و اگر مهیار بخندد سهیلا میمیرد.
مهیار که سنگینی او را احساس کرده بود به طرفش چرخید.سهیلا به سرعت چشم چرخاند و نگاه به جانب دیگری دوخت.مهیارگفت: همه اش تقصیر این مهمونی های هفتگی ماست.
-چی؟
مهیار دوباره از پنجره به بیرون خیره شد و گفت: مهم نیست،اصلا مهم نیس
فصل سوم
پرند لبخندی تصنعی به سهیلا زد و پرسید:دیگه که سر گیجه نداری؟
در باز شد و اقای نوری و مژگان خانم،با نگرانی به سهیلا چشم دوختند.پرند سلام کرد و گفت: اینم دختر نازنازی شما،صحیح و سالم.
-خوبی سهیلا؟
-اره مامان،تلفنی هم که بهتون گفتم،چیز خاصی نبود.
مهیار سلام کرد.همه به استقبالشون به حیاط امده بودند.اقای نوری گفت: بهتره بیشتر از این سر پا نگهش نداریم.
مژگان خانم،دست او را گرفت و کمکش کرد به اتاق بروند.مهیار دستهایش را در جیبش فرو برد.پرند بی انکه نگاهش کند از مقابلش گذشت و به درون حیاط رفت.مهیار پشت سر او شکلک در اورد وبه دنبالش وارد حیاط شد.پونه خودش را به پرند رساند و با نگرانی پرسید:دکتر چی گفت؟
-چیزی نیست مامان،گفت با یکم استراحت خوب میشه.
پونه نگاهی به مهیار کرد و پرسید: زن دایی راست میگه؟
-مامان یعنی به من اعتماد نداری؟
-البته که این طور نیست نگرانم.
-حق با اونه زن دایی،حق با شما هم هست که به یه همچین ادمی اعتماد نکنید.
پرند سرش را برگرداند و گفت: یارو رو به ده راه نمی دادند،ادرس خونه کدخدا رو می پرسید.
اقای نوری خنده بلندی کرد و گفت: ما پیر شدیم و این دو نفر دست از لجبازیهاشون بر نداشتن.
پرند گفت: با هر کس باید همون طوری که لیاقتش رو داره حرف زد.
مهیار دهانش را کج کرد.پونه گفت: زن دایی!
مهیار خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: ببخشید زن دایی،ولی باور کنید تحمل این دختر خیلی سخته.
ناصر با خنده گفت: اگه دادنش به تو ،قبول نکن.
پرند سرخ شد.مهیار گفت: من غلط بکنم،مگه از جونم سیر شدم.
-نه ناصر جان،این بمونه بیخ ریش صاحبش،ارزونی مامان مهریش.
مهری خانم خندید و گفت: دلتم بخواد داداش،پسر مثل دسته گلم رو.
مهسا با لحنی معترض گفت: ول کنید این حرفا رو،سهیلا حال نداره شما تعارف تیکه پاره می کنید؟
و چشم غره ای به ناصر رفت و گفت: داداش من خودش بلده واسه خودش ادم پیدا کنه.
و روی کلمه((ادم))تاکید بیشتری کرد.پرند سر به زیر انداخته بود.انقدر از دست ناصر و مهیار و مهسا عصبانی بود که دلش می خواست گریه کند.به ارامی گفت: بریم خونه مامان،خسته ام.
-به محض اینکه شام خوردیم می ریم.
مهری پونه را صدا زد. مهیار کمی به پرند خیره شد.خودش هم نمی دانست چرا ان حرف ها را زده. می خواست حرفی بزند و از او معذرت خواهی کند.دهان باز کرد و بی اختیار گفت: فکر می کنم ادم خود کشی کنه بهتر از اینه که یه ساعت تو رو تحمل کنه.
پرند لبخندی تصنعی روی لب هایش نشاند و گفت: منم فکر می کنم،ادم اگه خود کشی کنه بهتر از اینه که یک دقیقه تو رو تحمل کنه.
-اگه دادنم به تو قبولم نکن.
-نچایی،پسر عمه.
مهیار لبخندی زد و گفت: یکی یه دونه،خل و دیوونه.
پرند جواب داد: از تعریفت ممنونم.
و از مقابل مهیار گذشت.از کنار ناصر که رد می شد،ناصر گفت: احوال دختر دایی.
-تو دیگه برو گمشو.
-ای بابا به من چه ربطی داره.می بینی مهیار،با تو دعوا می کنه،دق دلیش رو سر من در می اره.
مهیار انقدر به پرند نگاه کرد تا وارد ساختمان شد و گفت: همه اتیشا از گور تو بلند میشه.
-جون تو وقتی گفتم تازه فهمیدم چه حرفی زدم.
-اول فکر کن،بعد حرف بزن،فندق مغز.
ناصر پشت سرش را خاراند و گفت: همه که عقل و شعور جنابعالی رو ندارن،پسر عمه!
وخندید.پوریا به سرعت از ساختمان بیرون امد و به طرف مهیار و ناصر رفت و گفت: چی بهش گفتی،مثل اسفند روی اتیش بالا و پایین می پره.اخ این قدر حال می کنم تو حال این دختره رو می گیری.
-شما دو تا دیوونه اید.
-جون مهیار بهش چی گفتی؟
ناصر بجای مهیار جواب داد: همون حرف همیشگش.
و هر دو نفر یکصدا گفتند: یکی یه دونه،خل و دیوونه.
و به خنده افتادند. مهیار چرخی زد و روی ایوان نشست.پوریا پرسید: چیزی شده؟
-پرند اعصاب ادمو خورد می کنه.
-ولش کن بابا،تو که می دونی اون از بین همه فقط میونه اش با فرزین خوبه.
ناصر با لودگی گفت: اخه فرزین تابلوهاش رو می فهمه.من نمی دونم اگه پرند نقاشی بلد نبود چه فیلم دیگه ای بازی می کرد.
پوریا با لحنی جدی گفت: بهتره پشت سر فرزین حرف نزنی.
مهیار ایستاد و گفت: فرزین!...دلم واسه اش تنگ شده.
-امروز زنگ زده بود اینجا،سلام رسونده.
مهیار به طرف ساختمان نگاه کرد و زیر لب گفت: پس واسه همین بود که پرند با ما نیومد.فرزین می خواست زنگ بزنه.
ناصر گفت: اقا مهندس خودمون به زودی بر می گرده.
مهسا روی ایوان امد و صدا زد: بیایید تو شام اماده اس.
ناصر دستی به پشت مهیار زد و گفت: یه خواب خوبی واسه پرند دیدم که نگو،می خوام کاری کنم که حالش حسابی گرفته شه.
مهیار در ذهن تکرار کرد،((اون منتظر تلفن فرزین بوده،فقط همین.منتظر تلفن اون بوده.))
مهسا صدا زد: مهیار با توام،بیا شام.
مهیار به ناصر نگاه کرد.پوریا رفته بود.پرسید: نقشه ات چیه؟
لبخند موذیانه ای روی لب های ناصر نقش بست.
فصل چهارم
پرند با تکان های دست مادرش چشم گشود.پونه لبخندی زد و گفت: پوریا تلفن زده کارت داره.
-بگو بعدا بهش زنگ می زنم.
-می گه می خواد بره بیرون،می گه تو باهاش کار داری.
پرند به زحمت سعی کرد چشمانش را باز نگاه داردو گفت: پوریا؟
-بهتره بیدار شی خانم تنبل،ساعت نزدیک دهه.
پرند به زحمت نشست و دستش را برای گرفتن گوشی دراز کرد.پونه همان طور که وسایل پرند را مرتب میکرد، گفت: نه دیگه خانم زرنگ،گوشی بیرونه.
-مامان!
-باید از تخت بیای پایین،بسه هر چی خوابیدی.
پرند از تخت پایین امد و گفت: خیلی بدجنسی مامان.
پونه لبخندی زد و گفت: پوریا رو بیشتر از این منتظر نذار.
پرند با بی حوصلگی از اتاق بیرون رفت و در همان حال گفت: خودم جمع و جورشون می کنم مامان،خودتو خسته نکن.
گوشی را برداشت و گفت: سلام.
-سلام،ببخش از خواب بیدارت کردم.
-نه باید بیدار می شدم،خیلی خوابیدم.
-خب؟
-خوب چی؟
-با من کاری داشتی؟
-تو زنگ زدی.
-مگه تو دیروز غروبی به من نگفتی کارم داری.قضیه سهیلا که پیش اومد یادم رفت تو کارم داشتی.
-راست می گی،سهیلا چطوره؟
-خوبه ، مامان نمی ذاره از اتاقش بیرون بره.
-حق با زن عموئه.
پوریا خندید و گفت : سهیلا که داره دیوونه می شه.خب نگفتی چیکارم داشتی؟
-اره،راستش احتیاج به یه مقدار وسیله داشتم. می خواستم بدونم می تونی بری از دوستت برام بخری.وقت داری؟
-اره وقت که دارم،چیا می خوای؟
-یه مقدار رنگ و بوم و از این جور چیزا،چند تا هم طرح خوشگل به سلیقه خودت.
-اگه می خوای بیام دنبالت،تو رو هم ببرم.
-من اگه فرصت داشتم مزاحم تو نمی شدم.می دونم زحمتت می شه...
-نه بابا زحمتی نیست.اتفاقا بهانه ای شد یه سر بهش بزنم.خیلی وقته ندیدمش.
-دستت درد نکنه.به سهیلا بهش بگو زنگ می زنم.
-باشه،به زن عمو بگو ببخشید صبح زود مزاحمتون شدم.
-زحمت از ماست که وقت تو رو می گیریم.
-تعارف نکن پرند،حوصله اشو ندارم.
پرند خندید و گفت: کی واسه ام میاریشون؟
-همین امروز می رم پیشش.سر راهم وسایلت رو می ارم،خوبه؟
-فقط از بیست و هشت هزار تومن بیشتر نشه؟
-با ما تعارفم می کنی؟
-نه فقط موجودی جیبم رو گفتم.ببین پوریا،بگو هر چی که فکر می کنه لازمه برام بذاره.رنگم از همه چی می خوام. دوستت خودش می دونه چی می خوام.
-می دونی پرند،رو تابلو هات عشق می کنه،اون دفعه که یکیش رو بردم قاب کنه،دهنش وا مونده بود.فرزین می گفت خیلی حالیشه.
-پوریا یادت که نمی ره؟
-نه دیگه گفتم که.
-دستت درد نکنه،کاری نداری؟
-سلام برسون.
-توهم همینطور،خداحافظ.
-خداحافظ.
پونه از اتاق بیرون امد و گفت: صبح بخیر.
پرند لبخند بزرگی زد و در حالی که چشمانش از خوشی می درخشید گفت: صبح بخیر بانوی خانه.
-صبحونه اماده اس.
-اول یه دوش کوچولو می گیرم بعد واسه صبحونه خدمت می رسم.
پرند همان طور که به طرف اتاقش می رفت پرسید: بابا کی رفت؟
-مثل همیشه کی قرار بود بره؟
-واسه من چیزی نذاشته؟
-گفت بهت بگم تو کشوی میزتو نگاه کن.
پرند ابروهایش را بالا کشید و گفت: دستش درد نکنه.
ظهر شد صبحونه خانم جوان.
-بله بانوی من.
تلفن زنگ زد و پرند به اتاقش رفت.پونه گوشی را برداشت و گفت: بله؟
-سلام زن داداش.
-سلام مهری خانم.چطورین با زحمت های ما؟
-چه زحمتی خانم.خوبیم شما خوبید؟
-خوبیم ما که دیشب پیش شما بودیم.
-داداش رفته سر کار؟
-اره.
پرند چطوره؟
اونم خوبه سلام داره.
پرند حوله به دست از اتاق بیرون امد و با اشاره پرسید:کیه؟پونه بی صدا جواب داد: عمه مهری.
-حالش بهتر شده؟
-اره چیزیش نبود بهونه می گرفت.
صدای مهسا در گوشی پیچید که گفت: لوسش کردین زن دایی.
پونه خندید و گفت: بهش بگو تو هم که یکی یه دونه ای.
-بچه ام اصلا هم لوس نیست.ناز داره دخترم.
-لطف دارین مهری خانم.
-کاری نداری زن داداش؟
-لطف کردی تلفن زدی حال پرند رو بپرسی.
-اخر هفته خونه داداش فرهاد می بینمتون.
-انشاءالله خداحافظ.
-خداحافظ.
پونه که گوشی را قطع کرد پرند پرسید: چیکار داشت؟
-تو دیشب اون قدر بی حوصله بودی که نگرانت شده بود زنگ زده بود حالت رو بپرسه.
-بهتره بره به پسرش ادب یاد بده.
-پرند در مورد عمه ات این جوری حرف نزن.
-من می رم حموم اگه سارا زنگ زد بگو نیم ساعت دیگه منتظر تلفنش هستم.
-خواب بودی سارا زنگ زد.
-چرا صدام نکردین؟
-خودش نذاشت گفت ساعت یازده دوباره تلفن می کنه.
پرند نگاهی به ساعت انداخت و گفت: پس زود تر برم حموم.
و همان طور که به طرف حمام می رفت گفت:فکر کنم بعد از ظهر بیاد اینجا.
پونه خندید و گفت:قدمش سر چشم.اتفاقا دلم براش تنگ شده.
-مامان این حرفا رو پیشش نزنی که حسابی پرو می شه.
پونه اخم شیرینی کرد و با تشر گفت:ادم در مورد دوستاش این جوری حرف نمی زنه.
پرند دستی برای مادرش تکان داد و گفت: می بینمت مامان.
و وارد حمام شد.پونه خندید و زیر لب گفت:شیطون کوچولوی خودم.
چقدر دوستش داشت.بعد از سالها نذرو نیاز و دوا و دکتر خدا پرند را به انها داده بود.پونه نمی توانست صاحب بچه شود و پرند تمامی دنیای او بود.صدای شرشر اب می اومدوپونه لبخند به لب خاطرات به دنیا امدن و قد کشیدن او را در ذهن مرور می کرد.وقتی که به دنیا امد دنیای شیرینشان شیرین تر شد.منوچهر همیشه مهربان بود و بعد از اینکه پرند قدم به زندگی اشان گذاشت مهربانی اش صد چندان شد.پرند با خودش حس قشنگ پدر و مادر شدن را اورده بود و انها که سالها در عطش این حس سوخته بودند حالا با تمام قوا ان را نفس می کشیدند هر چه بزرگتر می شد زیبا تر می شد.به بلوغ که رسید در هر جمعی گل سرسبد بود و هر جا که می رفت نگاه ها را به دنبال خود می کشید.چشم های درشت و مژه های بلند و دهان خوش تر کیبش را از پونه ارث برده بود.فرم بینی و سرخی دلپذیر گونه هایش به منوچهر رفته بود و استعداد سرشار و قریحه خوبش به هر دو.
از حمام بیرون امد و همان طور که موهایش را خشک می کرد پرسید: تلفن نزد؟
-پرند!
-خب پرسیدم تلفن نزد؟سارا رو می گم.
-می دونم کل دوش گرفتن تو ده دقیقه هم نشده بود.بعد می پرسی سارا تلفن نزد.
-مامان جان دوش گرفتم.سونا که نرفتم.
-حالا موهاتو زود خشک کن سرت سرما نخوره.
پرند به طرف اشپزخانه رفت و گفت: از اون چایی های خوشگلت می ریزی مامان؟
پشت مبز نشست.پونه فنجان چای را زیر شیر سماور گرفت و گفت: دیشب سهیلا چش شده بود؟
فنجان را مقابل پرند گذاشت.پرند شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم دکتر گفت فشارش اومده پایین.
-بیرون چیزی نخورده بودند؟
-مامان از شما بعیده.
پونه سراسیمه و خجالت زده گفت: قصدم فضولی نبود فقط......
صدای زنگ تلفن او را نجات داد.گفت: فکر کنم سارا باشه.
و به طرف تلفن رفت.پرند لقمه هایش را به سرعت بلعید. پونه سلام و احوالپرسی کرد و گفت: گوشی!
و خطاب به پرند گفت: سارا خانم.
پرند لقمه هایش را به زحمت فرو داد و به طرف تلفن رفت و گوشی را از مادرش گرفت و گفت: سلام.
-سلام ظهر عالی بخیر.
-چه عجب یادی از ما کردی؟
-از تو یاد گرفتم با معرفت.چه خبر؟ساعت خواب.حالا دیگه شهری شدی تا لنگ ظهر می خوابی؟
-چیکار کنیم دیگه تنه امون به تنه شما خورده.
-مهمونی فامیلی خوش گذشت؟
به قهقه خندید.پرند گفت: خودتو لوس نکن.مهمونی فامیلی...
-دختر من از خدام بود هفته ای یه بار کل فامیلمون جمع بشه یه جا.
-اونو ول کن کی می ای این طرفا؟
-بعد از ظهر هستی؟
-هستم.
-شاید یه سر اومدم.
-شاید نه مطمئنم کن.
-بگم خدا چیکارت نکنه.یه سری می ام اونجا.می خوام بدونم این هفته چه خبر شد؟
-بگو واسه فضولی می ام نه دیدن تو.
-واسه پرسیدن حال فامیلاتون می ام.بده نگران سلامتیشون هستم.
-اخه تو رو سنه نه؟
-چیکار کنم دلم نازکه مهربونم.

 




:: موضوعات مرتبط: آغاز دوست داشتن , ,
:: بازدید از این مطلب : 2416
|
امتیاز مطلب : 121
|
تعداد امتیازدهندگان : 41
|
مجموع امتیاز : 41
تاریخ انتشار : 15 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: