-زن دایی داره اون تو گریه می کنه پرند رفته رفته و گفته که به هیچ کس نگین من کجا رفتم اون وقت تو می گی همه اون ماجرا یه شوخی بود.
از صدای انها فرزین از در بیرون امد و با تشر گفت: شما چتونه؟نمی فهمین زن عمو ناراحته؟
پوریا گفت: ناصر خان دسته گل به اب داده.
-منظورت چیه؟
مهسا به طرفداری از ناصر بلند شد و گفت: اون فقط شوخی بوده حالا پرند جنبه اش رو نداشته...
مهیار به میان حرفش دوید و گفت: هیچ می فهمی چی داری می گی؟تو به این می گی شوخی؟واقعا که!
فرزین گفت: یکی به من بگه چه خبره؟
مهیار ناصر را به عقب هل داد و گفت: نمی تونم ببخشمت.
وبه سرعت از حیاط بیرون رفت.ناصر گفت: من فقط خواستم شوخی کنم.
فرزین گفت: کسی نمی خواد بگه اینجا چه خبره؟
مهسا با نگرانی به سهیلا نگاه کرد.قطرات اشک روی گونه های سهیلا سر خورد.مهسا در کنارش نشست و او را در اغوش کشید و گفت: مهیار بر می گرده.
سهیلا به گریه افتاد.فرزین تقریبا داد زد: اینجا چه خبره؟
مهیار با عصبانیت پشت فرمان اتومبیلش نشست.پوریا به طرف کوچه دوید.مهیار ماشین را روشن کرد.پوریا در را باز کرد و خودش را به کوچه انداخت.مهیار روی پدال گاز فشرد.پوریا داد زد: مهیار.
و مهیار بی توجه به او به سرعت از خانه دور شد. به شدت عصبانی بود.دلش می خواست فریاد بکشد.روی گاز می فشرد و بی هدف می رفت.خود را ملامت و به ناصر لعنت می فرستاد.احساس های مختلفی در وجودش زبانه می کشید.صورت ارام پرند با ان نگاه های دزدانه و مصمم یک دم ارامش نمی گذاشت.به یاد لحظه ای افتاد که روبروی او ایستاده بود و دستان گرمش را در دست داشت و پرند چقدر زیبا شده بود.از اینه به عقب نگاه کرد.هیچ کس نبود.فقط مهیار بود که می رفت.می رفت و نمی دانست به کجا؟مثل پرند پرندی که رفته بود و با خودش مهیار را هم برده بود.
ماشین را کنار کشید و توقف کرد.سرش را به فرمان تکیه داد.یاد پرند در قلبش اتشی بر پا کرده بود.نگاه خیس اخرین باری که او را دیده بود دری که با شدت به هم خورده بود و صدایی که گفته بود از تو انتظار نداشتم سر بلند کرد و از ایینه به خود نگاه کرد.می دانست چه می خواهد.از روز اول هم همین را می خواست.از روزی که پرند را در قنداق سپید مقابلش گرفتند و گفتند:عروس گلت رو ببین حرفی که همان روز اول فراموش شد.با صدای خنده همه و صدای گریه پرند.یادش نیست چه کسی بود گفت:عروس خانوم با گریه می گه نه.و دوباره همه خندیدند.مهیار شش ساله بود.شش سال و از همان روز بود که لجبازی شروع شد تا این دخترک سرکش را رام کند و هر قدر بزرگ تر شدند مهیار بیشتر عاشق او شد و او بیشتر از مهیار دور دور؟دور؟
مهیار چندین بار این کلمه را با خود تکرار کرد و نگاه خیس پرند در چشمانش نشست.زیر لب تکرار کرد:من دوستش دارم من دوستش دارم:وصدایش ارام ارام اوج گرفت...من دوستش دارم من دوستش دارم و فریاد زد: من دوستش دارم.
وناگهان سکوت تلخی در ماشین حکم فرما شدومهیار با خود گفت:پیدات می کنم حتی اگر مجبور باشم هفت تا کفش اهنی بپوشم و هفت تا عصای اهنی به دست بگیرم.پیدات می کنم پرند به جون خودت قسم بدون هیچ لجبازی و غروری بهت می گم دوستت دارم اون وقت اگه تو بهم بگی برو گمشو میرم و گم میشم پرند میرم.
ماشین را روشن کرد.فرمان را چرخاند.دور زد و به راه افتاد.تصمیمش را گرفته بود می دانست چه می خواهد بکند.تلفنش زنگ زد.به خود لرزید.گوشی را از جیب بیرون کشید و به صفحه ان نگاه کرد.لحظه ای اندیشید و به تلفن جواب داد: بله؟
-مهیار جان خاله کجایی؟
-ببخشید خاله دارم می رم خونه.
-یعنی چی؟
-معذرت می خوام خاله نمی تونم بیام.
-مهیار جان...
ناصر گوشی را گرفت و گفت: مهیار از دست من ناراحتی؟
-نه می شه لطفا به مادرم بگی نگرانم نباشه.
مهسا گوشی را گرفت و گفت: یعنی چی نگران نباشه؟
-ببین مهسا نمی تونم بیام از طرف من از همه معذرت بخواه.در ضمن اگه اومدین من نبودم نگران نشین من می خوام به یه سفر چند روزه برم.
-سفر؟مهیار تو چته؟
-خداحافظ برگشتم واسه اتون توضیح میدم.
-مهیار!
مهیار گوشی را قطع کرد.تلفنش دوباره زنگ زد.ان را روی صندلی انداخت و بر پدال گاز فشرد. به شدت مقابل در خانه اشان ترمز کرد.پیاده شد و به طرف خانه رفت.برای رفتن عجله داشت.دلش می خواست زودتر پرند را ببیند.می خواست هر چه زودتر به او بگوید دوستش دارد.می خواست او را با خود بیاورد.می خواست او را برای همیشه داشته باشد.
به اتاقش رفت.چمدانش را از زیر تخت بیرون اورد.در ان را باز کرد و به سرعت مشغول جمع اوری وسایلش شد.در کمتر از ده دقیقه چمدانش را بست.از پنجره به بیرون نگاه کرد.او فردا صبح قبل از سپیده دم در مقصد بود. صدای بهم خوردن در امد.از اتاقش بیرون امد.مهسا وسط پذیرایی ایستاده بود و با نگاه اطراف را می کاوید.با دیدن مهیار به طرفش رفت و گفت: تو دیوونه شدی؟
-اتفاقا این اولین کار عاقلانه ایه که می خوام بکنم.
پوریا و سهیلا هم وارد پذیرایی شدند.مهیار به اتاقش رفت.مهسا هم به دنبالش به اتاق رفت و گفت: تو حسابی عقلت رو از دست دادی.
مهیار چمدانش را برداشت و گفت: تو هر جور دوست داری فکر کن.
ناصر وارد اتاق شد و گفت: مهیار تو به خاطر کار منه که می خوای بری؟
-نه اتفاقا کار تو روشنم کرد.باعث شد بتونم بعد از مدت ها به این شجاعت برسم که حرفم رو بزنم.
مهسا گفت: چه حرفی؟
مهیار او را از سر راه کنار زد و گفت: الان اصلا وقت توضیح دادن ندارم.
مهسا به سرعت به مقابل در دوید.دستهایش را به دو طرف در حایل کرد و گفت: کجا می خوای بری؟
سهیلا و پوریا پشت سر مهسا ایستاده بودند وناصر در کنارش.مهیار دسته چمدان را فشار کوچکی داد و گفت: می رم دنبال پرند.
سهیلا به سختی خود را سر پا نگه داشته بود.مهسا با عصبانیت گفت: مگه تو می دونی اون کجاست؟
-نه نمی دونم اما همه جا رو می گردم.هر جایی رو که فکرم می رسه ممکنه پرند اون جا باشه.
-مهیار عاقل باش.
پوریا لبخندی زد و گفت: مهیار من برات ارزوی موفقیت می کنم.
مهسا به سهیلا نگاه کرد.سهیلا رنگ پریده و سست به نظر می رسد.
مهسا گفت: تو حق نداری این کار رو بکنی.
-اما من این کار رو می کنم.اون به خاطر من رفت.خود منم برش می گردونم.
-تو اشتباه می کنی.
-نه اشتباه نمی کنم.حداقل این یک بار رو اشتباه نمی کنم.
-نه اشتباه می کنی.می دونی خونه خاله چه خبره؟مامان داره دیوونه می شه.
-حال زن دایی هم بده.
-مهیار تو می فهمی داری چیکار می کنی خونه...
-نمی خوام بدونم خونه خاله چه خبره؟بعد از این که برگشتم همه چیز رو به همه توضیح میدم.ببین مهسا من دارم تاوان یه کار نکرده رو پس می دم حداقل باید اونو از اشتباه در بیارم.
-چرا به حرف من گوش نمی دی؟می گم اون به خاطر تو نرفته.من از اون خواستم بره.
چمدان از دست مهیار به روی زمین افتاد.ناصر با تعجب به مهسا نگاه کرد و سهیلا چند قدمی رفت و به دیوار تکیه داد تا زمین نخورد.مهیار به سختی دهان باز کرد و پرسید: چرا؟
چشمان مهسا به اشک نشست.دست هایش را از مقابل در برداشت و چشم به زمین دوخت.مهیار دوباره پرسید: چرا مهسا؟چرا ازش خواستی بره؟
-اون مانع خوشبختی ما بود.
-خوشبختی ما؟
-من و تو.
-من و تو؟
-تو همیشه حواست به اون بود.همه زندگیت پرند بود.پرند...پرند...من می دونستم تو...
به گریه افتاد.مهیار گفت: تو چیکار کردی مهسا؟
پوریا به طرف مهسا رفت و گفت: مهسا این حرفا چیه که می زنی؟
-من ازش خواستم بره شماها نمی دونید دورو برتون چی می گذره هیچ کدومتون نمی دونید.
مهیار گفت: چطور تونستی مهسا.اون دختر معصوم...تو بهش چی گفتی؟
مهسا گفت: گفتم تو دوستش نداری گفتم این قدر سرگرم تنفر از اونی که هیچ کس رونمی بینی حتی ادمایی رو که دوستت دارن.
-تو در مورد دوست داشتن چی می دونی دختر؟
-من می دونستم تو دوستش داری اما اون....پرند همیشه حواسش به...من نمی تونستم تحمل کنم.مهیار به اطرافت نگاه کن....
سهیلا با صدای لرزانی گفت: من می دونم پرند کجاست.
همه سرها به طرف سهیلا چرخید.مهسا به لبهای لرزان سهیلا خیره شد و گفت: ولی..
سهیلا به میان حرفش دوید و گفت: پرند همیشه می گفت اگه از همه دنیا خسته بشم می رم پیش مامانیم.می تونی تو شیراز تو خونه مادر بزرگش پیداش کنی.
مهسا گفت: ولی...
سهیلا دوباره اجازه نداد او حرف بزند و گفت: قول بده راضیش کنی قول بده.
مهیار چمدانش را برداشت و در حالی که چشمانش می درخشید گفت: یه دنیا ممنونم سهیلا.
-بیارش مهیار با خودت بیارش.
مهیار گفت: وقتی برگشتم واسه همه توضیح میدم اره توضیح می دم.
و به سرعت از در بیرون رفت.ناصر لبخند تلخی زدو گفت: حیف شد راستش منم پرند رو دوست داشتم.
دستی به پشت سرش کشید و گفت: ولی خوب پرند هیچ وقت منو ادم حساب نکرد.
پوریا روی لبه تخت نشست و گفت: من که حسابی گیج شدم.
مهسا گریه کنان به طرف سهیلا که پاهایش شل شده بود رفت.او را در اغوش کشید و گفت: چرا این کار رو کردی؟چرا نذاشتی...
سهیلا زیر گوشش گفت: این یه رازه بین ما دو نفر بهم قول بده قول بده مهسا تو باید حرفایی رو که تو جشن تولد سارا بهت زدم فراموش کنی.
-ولی.
-به خاطر من مهسا خیالتم از طرف فرزین راحت باشه من باهاش حرف می زنم.
مهسا او را محکم تر از قبل در اغوش کشید و صدای هق هق گریه اش فضا را شکافت.قطرات اشک بر روی گونه های سهیلا سر خورد.او احساس ارامش می کرد.
فصل هفدهم
-شما که گفتین دیر بر می گردین یعنی به این زودی زیارتتون تموم شد.
در را باز کرد. مهیار لبخند به لب گفت: سلام.
پرند بر جا خشکش زده بود. باورش نمی شد مهیار پشت در ایستاده است: به مامان و بابام...
-کسی به من چیزی نگفت خودم پیدات کردم.
پرند در را به شدت بهم کوبید و به در تکیه داد.به سختی نفس نفس می زد.مهیار دستش را روی زنگ گذاشت و با لگد به در کوبید.پرند با هر دو دست همان طور که به در تکیه زده بود در را چسبید.انگار می خواست مانع وردو او بشود. مهیار گفت: باز کن پرند!پرند!
-برگرد تهران.
مهیار دستش را از روی زنگ برداشت و کمی ارام شد.
-من اومدم باهات حرف بزنم.
-ما هیچ حرفی نداریم که با هم بزنیم.
-اومدم بهت تو ضیح بدم.
-من هیچ توضیحی رو قبول نمی کنم.بهتره برگردی تهران.
-پرند باور کن اون مزاحم تلفنی دوست من نبوده.
-برگرد تهران پسر عمه.
-تو باید به حرفام گوش کنی.
-تو حق نداری به من دستور بدی.
مهیار هر دو دستش را روی در گذاشت و به نرمی گفت: این دستور نیست خواهشه.
قلب پرند لرزید.اما به سرعت خود را باز یافت و گفت: تو فقط می خوای خودتو توجیه کنی.
-لجباز یکدنده.
پرند محکم تر به در تکیه داد و گفت: اگه نری اون قدر جیغ می زنم که همه همسایه ها بریزن بیرون.
مهیار مشت محکمی به در کوبید و گفت: جیغ بزن جیغ یزن اینجام نشون بده خل و دیوونه ای.
-حداقل از تو عاقل ترم.
مهیار پوزخندی زدو گفت: کاملا معلومه.
-چه معلوم چه مجهول.اگه عقلت کم نبود راه نمی افتی دوره.
-حق با توئه.عقلم کمه که مثل خر پاشدم اومدم شیراز.
-بالاخره تو ایینه به خودت نگاه کردی.
-پرند در رو باز کن خواهش می کنم.
پرند با قاطعیت جواب داد: برگرد تهران.
مهیار دوباره دستش را روی زنگ گذاشت و با لگد به در کوبید.پرند فریاد کشید: بسه دیگه وحشی.
-در رو باز کن.
-حتی نمی خوام که ببینمت.
-اما من می خوام که ببینمت.اصلا اومدم که ببینمت.
پرند در را باز کرد.لای در ایستاد و گفت: خب نگاه کن.
مهیار گفت: سلام.
پرند در را به شدت به هم کوبید و گفت: حالا برگرد تهران.
-پرند پرند.
-برو تهران پسر عمه.
-من اومدم که باهات حرف بزنم.
-میشه یه حرف رو صد دفعه تکرار نکنی.تو تهران کسایی رو داری که منتظرن.
-هیچ کس منتظر من نیست.
پرند با عصبانیت گفت: دیگه داری حرصم رو در میاری ها.
-ببینم حرصت در بیاد چی می شه؟
-کور خوندی نمی تونی حرصم رو در بیاری.
-تو همیشه لجباز و یکدنده ای.
-تو هم امروز از همیشه تکراری تری.
-پرند به خاطر خدا در رو باز کن.
-نه تو هم به خاطر خدا برگرد تهران.
مهیار با مهربانی ای که برای پرند عجیب می نمود گفت: پرند در رو باز کن من اومدم که یه چیزی رو بهت بگم فقط چند دقیقه بعد اگه تو بخوای میرم برای همیشه می رم.پرند به خاطر مهیار در رو باز کن.
پرند با صدایی لرزان گفت: برگرد تهران من هیچ حرفی ندارم که با تو بزنم.
و به راه افتاد.مهیار دستش را روی زنگ گذاشت.پرند کنار حوض نشست و اشکش سرازیر شد.مهیار شروع کرد به کوبیدن در و زنگ زدن و پرند همان طور که کنار حوض نشسته بود و گریه می کرد زیر لب می گفت:برگرد مهیار این جا هیچ کس منتظر تونیست برگرد و برو دنبال بختت.
دقایقی بعد همه جا ساکت شد.پرند برای لحظاتی گوش داد و در حالی که به سختی سعی می کرد خود را کنترل کند ابی به صورتش زد و به درخت بهار نارنج تکیه داد و به عکس خود در حوض خیره شد.سکوت موحش خانه جز با صدای ضربان قلب پرند که احساس می شد واضح تر از همیشه به گوش می رسد نمی شکست.
پرند سر بلند کرد و به اسمان شهر خیره شد.با خود اندیشید:الان همه دور هم جمعند به جز من و مهیار من؟مهیار؟چرا این طوری شد؟اون نباید می امد دنبالم حداقل بعد از اون کارش.یا اینکه اگه من جای اون بودم روم نمی شد بیام.اما مهیار...اصلا نمی فهمم اون از کجا فهمید من تو شیراز هستم؟درسته که مامانی مادر بزرگ منه اما ممکن بود من مثلا پیش دایی پرویزم تو یزد باشم یا حتی خونه خاله پریسا تو تبریز اما چرا شیراز اون از کجا فهمیده یعنی مامان بهش گفته؟شایدم بابا اما اونا نمی گن می دونم که نمی گن.اصلا اومده که چی؟یادت باشه پرند یادت باشه مهسا بهت چی گفت.سهیلا عاشق مهیاره.تو حق نداری هیچ احساسی نسبت به مهیار داشته باشی.تو به خودت قول دادی هر چیزی که مربوط به اونه توی تهران بذاری و بای اینجا بیای که فراموش کنی.مهیار توی زندگیت بوده حتی تابلوی غروب دریا رو هم که این قدر دوستش داشتی فقط به خاطر این که اونو با یاد مهیار کشیده بودی نیاوردی.تو خوب مقاومت کردی سه روز تمام طاقت اوردی و این عالیه.پس خرابش نکن.حتی به مهیار فکرم نکن.قول بده دختر قول بده.
به بهار نارنج تکیه داده بود و به عکس خود که با هر تکان موج روی حوض می رقصید خیره شد.ان قدر در خودش غرق بود که زمان را درک نمی کرد.خاطرات گذشته را مرور می کرد و هر بار به خود نهیب می زد:پرند حتی فکرشم نکن.وهر چه سعی می کرد نمی توانست از بند خاطرات کودکی رهایی یابد.مهیار را می دید و مهربانی هایی که خاص او بود.اگر ان جمله کذایی یکی یکدونه خل و دیوونه که اولین بار مهیار بر زبان اورد نبود حتما روابطشان بهترین رابطه ها بود.اما مهیار؟نمی دانست از کی ولی همیشه با هم لج بودند.اگر پرند می گفت سفید مهیار حتما می گفت سیاه و اگر مهیار می گفت بالا پرند حتما می گفت پایین.خودش هم نمی توانست درک کند چرا؟حتی یادش نمی امد از چه موقع احساس کرد مهیار را دوست می دارد؟به خودش که امد عاشق مردی شده بود که در مقابلش ایستاده بود و به او دهن کجی می کرد.بارها و بارهابا خود کلنجار رفت و وقتی به خود نگاه کرد ان قدر عاشق مهیار شده بود که زندگی بدون او برایش متصور نبود.او مهیار را لحظه لحظه نفس کشیده بود و حالا..؟همیشه دوستش داشت از کی؟تا کجا؟و ترس از برخورد بد مهیار او را همیشه روبروی مهیار نگاه داشته بود.
صدای باز شدن در که به گوشش رسید سعی کرد برخیزد اما هر چه به خود فشار اورد توان حرکت نداشت.صدای مادر بزرگش در گوشش پیچید: پرند.اوا اینجایی ببین کی اومده دیدنمون.
سر برگرداند مهیار پشت مادر بزرگش ایستاده بود.گفت: سلام.
پرند به عکس خودش در اب نگاه کرد و زیر لب گفت: برگرد تهران.
مادر بزرگش خطاب به مهیار گفت: خوش اومدی خوش اومدی.
و رو به پرند ادامه داد: پرند پاشو به پسر عمه ات تعارف کن تو اصلا چرا اینجا نشستی؟
مهیار پرسید: حالت خوبه؟
پرند نگاهش کرد.به سختی از جا بلند شد و گفت: بعد از ناهار تشریف می برید؟
مادر بزرگش چهره در هم کشید و با تشر گفت: پرند!
و لبخندی به مهیار زد و گفت: شوخی می کنه بیا تو مادر.
ومهیار را به دنبال خود کشید.از مقابل پرند که رد می شدند پرند اخم هایش را در هم کشید و به تندی سر برگرداند . مهیار لبخند تلخی زد و به دنبال مادر بزرگ وارد اتاق شد.
-خوش اومدی خیلی خوشحالم کردی که اومدی.
صدایش را پایین اورد و گفت: پرندم از تنهایی در می اد.
پرند وارد اتاق شد و گفت: من اومدم که تنها باشم مامانی یادتون رفت.
مهیار گفت: من زیاد مزاحم نمی شم.
مادر بزرگ گفت: من برم یه چیزی بیارم بخوری خنک شی.
پرند گفت: من می رم.
-تو میشینی پیش مهمونت.اقا مهیار به خاطر تو اومده و گرنه من پیرزن که سال تا سال چشمم به دیدن مهمونای گلی مثل اقا مهیار روشن نمی شه.
-اختیار دارید کم سعادتی از ماست.
مادر بزرگ از در بیرون رفت.پرند دستهایش را بر روی سینه بر هم گره کرد.مهیار از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: نمی خوای بشینی؟
-نه
-مثل خانوم معلما وایستادی.
-هه هه خندیدم
-مواظب باش رو دل نکنی
-نگران نباش مادر بزرگم قرص دل درد داره
-تو هیچ فرقی نکردی.
-بهت گفتم برگرد تهران
-تو حق نداری واسه من تعیین تکلیف کنی.
-تو هم حق نداری منو تعقیب کنی.
مهیار نرم تر شد.به ارامی گفت: مزاحم تلفنی ها کار من نبود باید اینو بهت می گفتم.
صدای گرمش قلب پرند را لرزاند.به سختی خود را نباخت و گفت: حرفتو زدی حالا برگرد.
-تو باید یاور کنی
-دم خروس رو یا قسم حضرت عباس رو.
-پرند تو...
مادر بزرگ با سینی ای که دو لیوان شربت بهار نارنج روی ان دلبری می کرد وارد اتاق شد و مهیار جمله اش را نیمه کاره رها کرد.
-باعث زحمت شدم.
-اختیار دارید پسرم مهمون رحمته تو هم که پسر گل خودمی به خدا تو رو مثل نوه خودم دوست دارم.
-شما لطف دارید.
-پرند تو چرا ایستادی؟بیا سینی رو بگیر تعارف کن.
پرند با اکراه سینی را از مادر بزرگش گرفت.در مقابل مهیار خم شد و سینی را در مقابلش گرفت.عطر بهار نارنج در روحش پیچید.مهیار همان طور که به او چشم دوخته بود دست پیش برد و لیوان را از سینی برداشت. نگاه پرند به چشمان او خیره ماند و هر یک خود را در چشمان دیگری دید.دستان پرند لرزید و مهیار به ارامی گفت: ممنون.
و پرند به همان ارامی جواب داد: خواهش می کنم.
لیوان دیگر را در مقابل مادر بزرگش گرفت.مادر بزرگ گفت: واسه تو ریختم.
پرند روی زمین نشست.روبروی مهیار و به زمین خیره شد.لیوان شربت در مقابلش بودو او حتی توان بلند کردن سر خود را نداشت. مادر بزرگ حرف می زد و پرند به لیوان خیره شده بود.سنگینی نگاه مهیار را احساس می کرد اما نمی خواست نگاهش کند.با خود اندیشید:یادت باشه مهسا بهت چی گفت.و ان قدر این جمله را در ذهن تکرار کرد که گریه اش گرفت.بلند شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت و مهیار با نگرانی به جای خالی او پشت در اتاق نگاه کرد.
مادر بزرگ گفت: از وقتی که اومده تو خودشه.
مهیار خجالت زده سر به زیر انداخت.مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: اومدی دنبالش؟
-بله.
-پس ببرش از چشاش میشه فهمید که اونم می خواد باهات بیاد.
-ولی اون...
-یه کم مغروره درست مثل مامانش اما دلش یه دنیا مهربونیه.
-از من بدش میاد.
-مطمئن باش که اشتباه می کنی.
-ولی...
-بهم اعتماد کن...کافیه بهش بگی اون حتما می فهمه.
-ولی اون نمی خواد به حرفام گوش کنه.
مهیار ناگهان خجالت کشید او داشت با مادر بزرگ پرند صحبت می کرد و چه بی محابا هر ان چه در دل داشت به زبان می اورد.سر به زیر انداخت.مادر بزرگ که حال او را دریافته بود گفت: اگه واقعا دوستش داشته باشی می تونی وادارش کنی به حرفات گوش بده.
بلند شد و ادامه داد: برم ببینم کجاست.
وسلانه سلانه از در بیرون رفت.مهیار به جملات اخر مادر بزرگ اندیشید.سر بلند کرد چشمانش درخشید.با خود گفت: حق با مادر بزرگه اون باید به حرفام گوش بده.
مادر بزرگ به اشپزخانه رفت و صدا زد: پرند
پرند شیر اب را باز کرد و به سرعت صورتش را شست.
-اینجایی مهمونت تنهاست.
-اون مهمون من نیست.
-خب مهمون من به هر حال مهمون که هست برو پیشش.
-بره گمشه نمی خوام ببینمش.
-از کی تا حالا بی ادب شدی؟
-ببخشید.
-برو تو اتاق تنها نباشه زشته دیگه هم تو خونه من حق نداری مثل بچه های لوس و بی ادب حرف بزنی.
پرند سر به زیر انداخت.
-بازم که وایسادی؟
پرند با من و من گفت: می خوام یه چیزی واسه ناهار درست کنم.
-تو برو پیش پسر عمه ات من درست می کنم.
-ولی من....
-پرند رو حرف من حرف نزن.برو تو اتاق.
-چشم.
پرند به راه افتاد.به در اشپزخانه که رسید سر برگرداند مادر بزرگش گفت: برو دیگه پسره تنها مونده.
پرند سر خم کرد و به طرف اتاق رفت.در را باز کرد و وارد شد. مهیار ایستاد و گفت: سلام
پرند خجالت زده جواب داد: سلام.
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 2304
|
امتیاز مطلب : 115
|
تعداد امتیازدهندگان : 38
|
مجموع امتیاز : 38