و به طرف اتاقش رفت تا لباسش را تعویض کند.مهسا به سهیلا نگاه کرد و لبخند زد.سهیلا لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت.مهیار با تعجب به مهسا نگاه کرد.مهسا سر برگرداند و چشم به ناصر که داشت از مهمانی می گفت دوخت.
مهیار پرسید: حالا بهتر شدی؟
-بله بهترم.
-خدارو شکر.
-یعنی تو نگرانم بودی؟
پرند از اتاقش بیرون امد.مهیار نگاهی به پرند انداخت و گفت: معلومه دختر.
صدای زنگ تلفن در خانه طنین انداخت.پرند که نزدیک تلفن بود گوشی را برداشت و گفت: بله؟
-سلام پرند جون تولد خوش گذشت؟
پرند با تعجب پرسید: شما از کجا می دونید؟
-بی معرفت نمی تونستی یه تعارف به من بکنی؟
پرند گوشی را قطع کرد.مهیار نگاهش کرد و پوزخندی زد.پونه پرسید: کی بود؟
-اشتباه گرفته بود.
اقای نوری گفت: چی بهت گفت که بهش گفتی از کجا می دونه؟
-مزاحم بود بابا.
مهیار با خنده گفت: چه مزاحمی که می دونست تو رفتی مهمونی.
ناگهان چیزی در وجود پرند فرو ریخت.به مهیار نگاه کرد.مهیار بی خیال سر برگرداند و دنبال حرفش را با سهیلا از سر گرفت.ناصر گفت: خشکت زده پرند.
پرند به خود امد نشست و گفت: نه.
تمام طول شب جز یکی دوبار نگاهش با نگاه مهیار برخورد نداشت.بعد از شام پرند چای را در مقابل فرزین گرفت. اقای نوری با خنده گفت: فرزین جان تو فکری؟
فرزین به اقای نوری نگاه کرد و گفت: نه عمو جان....یعنی...بله عمو جان.
پونه با خنده گفت: نکنه اقای مهندس هم دلشون رو گذاشتن و اومدن.
مهسا با رنگی پریده به فرزین نگاه کرد.فرزین سر به زیر انداخت و چیزی نگفت.خنده روی لبهای همه خشک شد. همه با تعجب به فرزین خیره شدند.مهیار اولین نفری بود که به حرف امد و گفت:تبریک می گم.
مهسا ناباورانه به فرزین خیره شده بود.پونه خندید و گفت: خدای من باید یه همچین چیزی پیش می اومد.تا جوونای فامیل یه تکونی به خودشون بدن یاد بگیر مهیار خان چند ساله درست تموم شده.
-من تنبلم زن دایی جان.
پونه گفت: باید به مژگان خبر بدم.
فرزین گفت: نه لطفا به کسی چیزی نگید اول باید با خودش حرف بزنم.
ناصر گفت: زرنگ تو کی باهاش حرف زدی که ما نفهمیدیم؟
-هنوز باهاش حرف نزدم.
-پس چه جوری...
همه به پرند نگاه کردند.پرند با خوشحالی گفت: همین فردا پیداش می کنم.
و چشمان درخشانش را به مهیار دوخت.مهسا به سختی نفس می کشید.سهیلا گفت: همه امون رو شوکه کردی.
پوریا گفت: ببین ما دختره را دیده بودیم موندیم اقا همون جا دید و...
مهسا به سختی از مهیار پرسید: کی می ریم خونه؟
-می ریم.
-بریم حالا.
-چقدر عجله داری می ریم دیگه.
-خواهش می کنم مهیار.
پونه گفت: چیزی شده مهیار خان؟
مهیار بلند شد و گفت: ما خسته ایم اگه اجازه بدین مرخص بشیم.
اقای نوری گفت: چه خبره اتونه؟به این زودی؟
مهسا هم از جا بلند شد و گفت: باید بریم دایی.
مهیار گفت: خب بچه ها هر کی میاد بلند شه.
ناصر و نادره هم بلند شدند.سهیلا هم بلند شد و گفت: بچه ها بلند شید.
اقای نوری گفت: همه اتون که جا نمی شید صبر کنید خودم می رسونمتون.
پونه گفت : چرا همگی با هم بلند شدید؟
مهسا گفت : یه جوری می شینیم.
پرند گفت : هر جوری هم بشینید جا نمی شید که.
فرزین و پوریا هم بلند شدند.اقای نوری گفت: حالا که همگی عزم رفتن کردید...باشه پرند سویئچ کجاست؟
پرند سویئچ را از روی میز برداشت و به طرف اقای نوری گرفت.همه از پونه تشکر کردند و بعد از خداحافظی از در بیرون رفتند.در راه پله ها مهسا به ارامی زیر گوش فرزین گفت: به محض اینکه رسیدیم می خوام بهت زنگ بزنم می شه لطفا خودت گوشی را برداری.
فرزین نگاهش کرد.پیش از انکه دهان باز کند مهسا به سرعتش افزود و به سرعت از پله ها پایین رفت.
پوریا سهیلا را هل داد و گفت:
-شما دخترا نمی تونید یه کم جمع و جور بشینید؟
مهیار از اینه به عقب نگاه کرد و همان طور که می خندید گفت:
-به این بیچاره هم جا بدید.
ناصر سر برگرداند و خندید. مهیار لبخند به لب نگاهی به فرزین کرد.گرفته و متفکرانه به روبرو خیره شده بود. لبخند روی لبهای مهیار بزرگتر شد و گفت:
-نبینم اقای مهندس تو فکر باشه.
نگاه ها به طرف فرزین چرخید.چهره در هم کشید و گفت: مسئله خاصی نیست.
پوریا با کمک ارنجش جای بیشتری برای خود باز کرد و گفت: نمی شه پیشنهاد عمو منوچهر رو قبول می کردین. فرزین جان غصه نخور این اصلا عاشقی رو نمی فهمه.
مهیار قهقهه ای زد و گفت: خدایا شکرت.
ناصر با کنایه گفت: خوشحالی مهیار خان مثل اینکه بعد از مهندس نوبت توئه.آخدا این مهمونی واسه همه اومد داشت الا ما.
سهیلا سرش را به پشتی تکیه داد و چشم هایش را بست.به سختی نفس می کشید و احساس ضعف می کرد. نادره گفت: واسه چی اومد داشت؟مگه خبریه؟
مهیار جواب داد: شایعه درست می کنن.این مهمونی فقط واسه مهندس عزیز ما اومد داشت.نه فرزین خان؟
فرزین بی انکه نگاه از روبرو برگیرد چهره در هم کشید.پوریا گفت: مهسا چشه؟
-سربه سر من نذار پوریا که حوصله تو یه نفر رو ندارم.
-یکی نیست به من بگه تو فضولی این که ادم نیست تو حالش رو می پرسی.
-بگین سر به سر من نذاره ها حوصله اش رو ندارم.
-بگین بره بچه ها.
مهیار از اینه به عقب نگاه کرد.خودش هم نمی دانست چه شده است؟مهسا بی حوصله بود.سهیلا غمگین و فرزین متفکر و خودش خوشحال.نمی دانست دلیل دیگران برای بی حوصله غمگین و یا متفکر بودن چیست فقط خودش می دانست خودش چرا خوشحال استوخوشحال به خاطر بودن در کنار پرند.خوشحال به خاطر کنار رفتن فرزین و خوشحال به خاطر نگاه های گرم پرند.
ناصر گفت: کاش شماهام از این دوستا داشتید.
مهسا غرید: من ترجیح می دم بمیرم تا با همچین اشغالی دوست باشم.
-هی تو با من لجی چیکار به کار سارا داری.
-برو بابا کی با تو بود.تو هم با اون سارات.
-تو اصلا امشب چته؟به همه گیر می دی؟
مهیار تشر زد: مهسا این چه طرز حرف زدنه.
نادره با نگرانی دست سهیلا را چسبید و گفت: حال نداری؟
سهیلا به زحمت جواب داد: خوبم چیزی نیست.
پوریا غرولند کرد: خوب سه تایی رفتین جلو من رو با این دیوونه ها انداختین عقب.
ناصر دوباره به عقب نگاه کرد و غش غش خندید.مهیار از گوشه چشم به فرزین نگاه کردو گفت: چیزی شده مهندس؟
فرزین هیچ عکس العملی نشان نداد.ناصر گفت: داماد رفته گل بچینه.
به جز سهیلا و مهسا همه خندیدند.فرزین به خود امد و به ناصر که می خندید گفت: چی پرسیدی؟
پوریا خنده کنان به جای ناصر جواب داد: پرسید با پوریا به درد مشترک دچار شدین؟
فرزین انگار که با خود حرف می زند گفت: درد مشترک!
ناصر پرسید: تو چته مهسا؟سهیلا تو چرا تو خودتی؟
پوریا گفت: این جشن تولد عقده های چند سالمون رو وا کرده.باور کنید مثل ندید بدیدها از وقتی فهمیدیم چه چیزای خوبی هم تو دنیا پیدا می شه و ما نمی دونستیم افسرده شدیم.
نادره چهره در هم کشید و گفت: ما اصلا هم ندید بدید نیستیم.
-مخصوصا ناصرتون.
وخندید.ناصر دستی به سرش کشید و گفت: خدا دوستای پرند رو زیاد کنه.
فرزین نگاه تندی به ناصر کرد که از چشم مهیار دور نماند.روی پدال گاز فشرد و پرسید: اقای مهندس چیزی شده؟
فرزین سر به زیر انداخت و گفت: می شه لطفا من رو به اسم صدا کنی؟
-من فکر کردم از الان تمرین کنم واسه فردا که نامزد کردی پیش نامزدت کلاس بذاریم که پسر فامیل ما مهندس بود و اومد تو رو گرفت ها.
پیش از انکه فرزین دهان باز کند مهسا گفت: حتما خانم از پشت کوه اومده که مهندس ندیده.
پوریا با ارنج به سهیلا فشار اورد و گفت: یه کلمه هم از مادر عروس بشنوید.
سهیلا تشر زد: بسه دیگه پوریا.
مهسا با عصبانیت گفت:بذار حرف بزنه من اصلا اون رو ادم حساب نمی کنم که بخوام به حرفاش اهمیت بدم.
ناصر خندید و گفت:نمی دونم ما چرا اینقدر بدبختیم که همیشه دونفر رو داشته باشیم که بهم بپرن.حالا که پرند نیست شماها به جون هم افتادید.
مهیار چهره در هم کشید و به روبرو خیره شد.پوریا گفت:پرند اتیشه کسی نمی تونه تو لجبازی حریف اون بشه.
مهسا غرید:پرند بره به جهنم.
نادره با تعجب نگاهش کرد.لبهایش می لرزید و اشک در چشمانش حلقه بسته بود.مهیار تشر زد: مهسا این چه طرز حرف زدنه.
-برید بابا.
چشم بر هم گذاشت و سرش را به پنجره تکیه داد.تا کسی گریه کردنش را نبیند.مهیار به داخل فرعی پیچید. ناصر گفت: دست شما درد نکنه.
مهیار در مقابل در خانه اشان توقف کرد و گفت: به سلامت اقا به خاله هم سلام برسون.
-مگه نمی ایین تو؟
-نه دیگه دیر وقته.
-دیر وقت چیه بیایین تو.
نادره مصرانه گفت: اره بیایید تو.
سهیلا به سختی چشم باز کرد و گفت: به عمه سلام برسون یه وقت دیگه می اییم.
-ولی...
ناصر گفت: به ما که خیلی خوش گذشت.دستتون درد نکنه.
پوریا گفت: دست سارا درد نکنه.
ناصر پوزخندی زد و گفت: دست سارا درد نکنه.
نگاهی به فرزین انداخت و ادامه داد: قربان شما نمی خواید پیاده شید؟
فرزین به سنگینی نگاهش کرد.مهسا در را باز کرد و پیاده شد.نادره از همه خداحافظی کرد.ناصر گفت: اقا فرزین ما امیدمون تو خانواده دایی به تو بود تو هم که پاک از دست رفتی.
فرزین با حالت استفهام امیزی نگاهش کرد.مهیار فرمان را با دو دست محکم چسبید.ناصر گفت:ای بابا فرزین جان اگه نمی خوای پیاده شی بگم مهیار پیاده شه.
فرزین گفت:دیر وقته می خوایم بریم خونه.
نادره کنار در ایستاده بود و برای بچه ها دست تکان می دادوناصر خندید.مهیار گفت:منظورش اینه که پیاده شو می خواد پیاده شه.
-معذرت می خوام.
در را باز کرد و پیاده شد.ناصر با گفتن خدا حافظ پیاده شد.نگاه استهزاءامیزی به فرزین کرد و گفت:باید مواظب باشم مثل اینکه مریضی پوریا مسریه.
فرزین سر به زیر انداخت و سوار شد و در را بست.مهیار گفت:بریم.
وروی پدال گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد و به سرعت در خیابان به راه افتاد.سکوت غریبی در ماشین حاکم بود.فرزین با چهره ای درهم و متفکر در خود فرو رفته بود.مهسا سرش را به پنجره تکیه داده بود و سهیلا به پشتی صندلی و پوریا از پنجره به بیرون خیره شده بود مهیار در ذهن حوادث امروز بعد از ظهر را مرتب می کرد و کنار هم می چید.تا بفهمد چرا همه غمگینند.
کمی من و من کرد و پرسید:کسی نمی خواد بره بیمارستان؟
پوریا نگاهش کرد.مهیار از اینه به عقب نگاه کردو گفت:انگار همه اتون حال ندارید.
پوریا لبخند غمگینی زدو گفت:فکر کنم من بخوام برم حالم خوش نیست.
سهیلا به سختی چشم باز کرد و گفت:چته؟
پوریا سرش را به چپ و راست تکان داد و جواب داد:عاشق شدم.
فرزین غرید:بسه دیگه پوریا.
ومهسا با چشمانی ابری به نیم رخ فرزین نگاه کرد.مهیار به فرعی پیچید پوریا گفت:اینم خونه ما اگه دعوتتون کنم که حتما می گین دیر وقته؟
سهیلا نهیب زد:پوریا!
-ای بابا مثل اینکه دیواری کوتاه تر از من پیدا نمی شه.
مهیار اتومبیل را کنار کشید و متوقف کرد.به عقب چرخید و گفت:به خاله سلام برسونید.
سهیلا با رنگی پریده و دست هایی لرزان گفت:تشریف بیارید تو.
ومهیار در حالی که لبخند شیرینی روی لبش نشسته بود گفت:باشه واسه بعد الان دیر وقته همه خسته ایم.
فرزین بی انکه حرفی بزند از ماشین پیاده شد.مهیار به جای خالی او نگاه کرد و گفت:خداحافظ فرزین خان.
پوریا خندید و گفت:بابا این حالش از منم بدتره.
و دست مهیار را فشرد و پیاده شد.سهیلا به ارامی گفت:خداحافظ دستتون درد نکنه.
مهیار چشمان براقش را به او دوخت و گفت:سر شما درد نکنه.مواظب داداشات باش.
مهسا دست سهیلا را گرفت و نگاهشان به هم گره خورد.سهیلا چشم چرخاند و به دستش خیره شد.مهیار گفت:به خاله سلام برسون.
سهیلا سر بلند کرد.چشمان مهیار ازخوشحالی میدرخشید.پشتش لرزید.باخود اندیشید:مهیار به خاطر اشنایی با سوزان خوشحاله یا به خاطر اینکه فرزین می خواد زن بگیره و دیگه دور و بر پرند نیست؟
مهیار پرسید: چیزی شده؟
به سختی تکان خورد و جواب داد:نه!
واز ماشین پیاده شد.مهیار از مهسا پرسید: نمی ایی جلو بشینی؟
-نه!
-تو دیگه چته؟
-بریم خونه مهیار.
مهیار بوق زد.پوریا دستش را در هوا تکان داد.مهسا به فرزین نگاه کرد اما فرزین ان قدر در خود غرق بود که متوجه دور شدن انها نشد.
فصل سیزدهم
قسمت اول
با صدای زنگ تلفن پرند چشم باز کرد.قلبش فرو ریخت.در این روزها زنگ تلفن شده بود کابوس تلخ پرند.به ساعتش نگاه کرد.نزدیک نه بود.پونه در اتاقش را باز کرد و با دیدن او که روی تخت نشسته بود گفت: بیداری؟ ...فرزین پشت خطه کارت داره.
-فرزین؟
-فکر کنم اتیشش خیلی تنده.
وبا خنده اضافه کرد: این تو خونشونه بابا و عمو شون هم این جوری بودن.
وخنده کنان از در بیرون رفت.پرند هم در حالی که لبخند به لب داشت از تخت پبیرون امد و گفت: امان از دست این دو تا داداش.
به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت: سلام اقای عاشق.
-سلام پرند.
صدایش انقدر غمگین بود که پرند را ترساند.حالتی جدی به خود گرفت و گفت: بله؟
-اگر وقت داری می خواستم...یعنی باید...می خوام ببینمت.
پرند با شک گفت: وقت...!
-لطفا.
-موضوع خاصیه؟
-در مورد همون موضوعیه که دیشب...
-باشه بیا خونه ما...
فرزین به میان حرفش دوید و گفت:میشه بیای بیرون؟
پرند با تردید گفت:باشه کجا و کی؟
-می تونی الان بیای؟
پرند با خود تکرار کرد:الان!
فرزین گفت:سر کوچه منتظرتم.
-خب چرا...
-نمی خوام زن عمو بفهمه.
-باشه.
-منتظرتم.
-یه چیزی می خورم و می ام.
-باشه.
بدون خداحافظی ارتباط را قطع کرد.پرند گوشی را گذاشت.صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.پرند گوشی را برداشت و گفت: چی شد؟
-هیچ چی پرند جون.
-عوضی.
-ا...ا این جای سلام کردنته واقعا که پرند جون.
-تو چی از جون من می خوای؟
-می خوام با هم حرف بزنیم.همین جوری که الان داشتی حرف می زدی.دختر می دونی از کی تا حالا دارم شماره اتو می گیرم؟
-بهتره بری به جهنم.
-من ول کن نیستم.حتی اگه همه دنیا هم بگن یکی یکدونه خل و دیوونه می شه.
پشت پرند لرزید ادامه داد: جشن تولد می ری و ما رو نمی بری با غریبه های اونجام می ری تو حیاط بازم ما هیچ حرفی نمی زنیم.یکی یکد ونه...
پرند گوشی را گذاشت.حالا دیگر مطمئن شده بود.این مزاحم از چه کسی خط می گیرد.مادرش در اشپزخانه بود. دندانهایش را از روی عصبانیت به هم سایید و زیر لب غرید: حالتو می گیرم بهت قول می دم.
گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت.بوق...بوق..بوق.صدای مهیار در گوشش پیچید: بله؟
-واقعا بی معرفتی پسر عمه!
-شما؟
-بهتره به اون دوستای اشغالت بگی دیگه اینجا زنگ نزنن.
-شما؟
-ببین مهیار خان من حوصله موش و گربه بازی ندارم.مرد باش و مثل یه مرد مبارزه کن.
-پرند تویی؟
-برو به جهنم.
ارتباط را قطع کرد ودر حالی که بغض تلخی گلویش را به سختی فشار می داد با عصبانیت به طرف اتاقش رفت. صدای زنگ تلفن بلند شد.پرند در اتاقش را محکم به هم کوبید.روی تختش افتاد و سرش را در بالشت فرو کرد تا هق هق گریه اش را خفه کند.
پونه در اتاق را باز کرد و گفت: مهیار با تو کار داره.
-بهش بگو بره به جهنم.
-پرند چی شده؟
-می خوام تنها باشم مامان.
-ولی...
-مامان تو رو خدا.
پونه سر به زیر انداخت و گفت: باشه.
ودر اتاق را بست.دقایقی طول کشید تا پرند کمی ارام شد.با بی حوصلگی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.مادرش فقط نگاهش کرد.دست و صورتش را شست.یک چای تلخ خورد و پیش از انکه از سر میز برخیزد گفت: من میرم دیدن فرزین.
-اگه حال نداری نرو.
-منتظرمه.
-زنگ بزن بگو اون بیاد.
-بیرونه.
-بیرون؟
پرند بلند شد.پونه با دودلی گفت:نمی خوای در مورد مهیار حرف بزنیم؟
-چیز خاصی نبود.
-اینجور که به نظر نمی اومد.
-وقتی برگشتم در موردش حرف می زنیم.
-باشه وقتی برگشتی.
پرند از اشپزخانه بیرون رفت.صدای زنگ تلفن بلند شد.بی توجه به اتاقش رفت.پونه نگاهش کرد.نفس عمیقی کشید و به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت.
-بله؟
تلفن قطع شد.پونه نگاهی به در بسته اتاق پرند انداخت و گفت: از دیشب تا حالا اینجا چه خبره؟
پرند برای اخرین بار در ایینه نگاهی به خود کرد.چشم هایش قرمز شده بود و نشان می داد دقایقی پیش گریه کرده است.روسری اش را مرتب کرد و از اتاق بیرون امد.پونه مشغول تماشای تلویزیون بود.گفت: زود بر می گردم.
-فرزینم بیار اینجا ناهار.
-اگه اومد باشه.
پرند از در بیرون رفت و پونه با افکاری گوناگون و سردر گم کننده بر جای ماند. فرزین سر کوچه ایستاده بود و به داخل کوچه سرک می کشید.پرند به سختی قدم بر می داشت.احساس بدی در قلبش نشسته بود و عذابش می داد.مدام به خود دلداری می داد و می گفت: حتما چیزی نیست و گاه مهیار را لعنت می کرد و این احساس بد را به خاطر او می دانست.
به روبروی فرزین که رسید سر به زیر انداخت و گفت: سلام.
-سلام خوبی؟
-اره تو خوبی؟
فرزین سر تکان دادو گفت: لطف کردی که اومدی.
-بعتر نبود می اومدی خونه؟
-یه حرفایی هست که باید به خودت بگم.
قلب پرند لرزید.فرزین به راه افتاد و پرند در کنارش به راه افتاد.از برخورد فرزین از نگاهش از لحن کلامش بوی ترس می امد.پرندگفت:گوش می کنم.در مورد سا...
فرزین به میان حرفش دوید و گفت: نه.
این اولین باری بود که پرند او را این قدر جدی و این قدر غمگین می دید.سکوت کرد و فرزین هم ساکت شد. بیشتر از پنجاه قدم رفته بودندوهیچکدامشان سکوت را نمیشکست.پرند زیر چشمی نگاهش کرد.در چشمانش حالتی خشک و رسمی می درخشید.به خود جرات داد و گفت: نیومدیم که تو سکوت راه بریم؟
-به نظر تو این قشنگ نیست؟
-کسالت بار هم هست.
-حق با توئه مثل همیشه.
-نه همیشه هم حق با من نیست.
فرزین به کفش هایش چشم دوخت و گفت: تو می دونی من چند سالمه؟
پرند با تعجب نگاهش کرد.فرزین گفت: بیست و پنج سال.
-هنوز خیلی جوونی.
-و می خوام جوون بمونم.
-روحیه ات هم واسه این کار خوبه.
-من درسم رو تموم کردم و به زودی هم مشغول کار می شم.
-بله می دونم.
-یه چیزایی رو هم از قدیم واسه ام کنار گذاشتن.
پرند دلش می خواست بگوید:به من چه فرزین ادامه داد: می خواستم در مورد این موضوع بعدا باهات حرف بزنم.حداقل یک ماه دیگه ولی...
به پرند نگاه کرد و ادامه داد: ولی جشن دیروز و یه چیزای دیگه که نمی خوام در موردش توضیح بدم باعث شد با خودم فکر کنم چه یک ماه دیگه چه امروز.
پرند تا حدودی حدس می زد فرزین چه می خواهد بگوید با رنگی پریده و حالتی ناباور به او نگاه می کرد.فرزین ادامه داد: تو بزرگ شدی برازنده ای خانمی با خودم فکر کردم...صغری کبری نچینم.راستش...
پرند ایستاد.فرزین هم روبرویش ایستاد و گفت: با من ازدواج می کنی؟
پرند سر تکان داد.چند قدم عقب رفت.فرزین گفت: من دوستت دارم اینو که دیگه حتما فهمیدی نه؟من همیشه دوستت داشتم. تو که حتما تو این چند ساله فهمیدی من دوستت دارم. مگه نه پرند؟ تو فهمیدی پرند بگو که می دونی من تو رو دوست دارم.همیشه دوستت داشتم.از وقتی که می رفتیم دبیرستان از همون موقع ها که مهیار اذیتت می کرد.وقتی رفتم دانشگاه تو رو هم با خودم بردم.بگو پرند بگو که تو می دونستی بگو پرند.
پرند عقب عقب رفت و بعد پا به فرار گذاشت و فرزین را تنها و خسته بر جای گذاشت.در حالی که به شدت گریه می کرد می دوید. چشمش که به ماشین مهیار که جلوی درشان ایستاده بود افتاد گریه اش شدت گرفت.زنگ زد.صدای پونه در ایفون پیچید: کیه؟
-بگو اون پسره بیاد از خونه ما بره بیرون.
-پرند.
-بهش بگو از خونه ما بره بیرون.
-پرند بچه شدی؟
-تا اون بیرون نره من نمی ام تو.
-این حرفا چیه؟
مهیار پرسید: چی شده زن دایی؟
-چیزی نیست.
-بهش بگو بیاد بره من همینجا تو کوچه می شینم.
روی پله جلوی در نشست.پونه ایفون را گذاشت.مهیار گفت: تا من هستم بالا نمی اد درسته؟
-شرمنده ام زن دایی.
-من می رم پایین باهاش حرف می زنم.
پونه شرم زده گفت: به خدا نمی دونم چی باید بگم؟
-عیبی نداره زن دایی عصبانیه مهم نیست.
مهیار خداحافظی کرد و از پله ها سرازیر شد.در را باز کرد.پرند بی انکه سر بلند کند با گریه گفت: من نمیرم بالا.
مهیار گفت: باشه من اومدم پایین.
پرند سربرگرداند و گفت: بهتره بری و دیگه برنگردی.
-فقط بهم بگو چرا؟
-برو مهیار فقط برو.
مهیار روبروی پرند روی زمین چمباتمه زد و گفت: تا نفهمم چرا نمی رم.
-برو.
-به خاطر من گریه می کنی؟
-تو فکر می کنی کی هستی؟
-فرزین بهت چیزی گفته؟
-برین گم شین همه اتون.
وبا صدای بلند به گریه افتاد.مهیار گفت: موضوع چیه؟
-من فکر می کردم ما با هم فامیلیم فامیل نه برادر و خواهریم.با همه اتون.همیشه با خودم می گفتم یکی یکدونه نیستم یه عالمه خواهر و برادر دارم حالا اون یکی از من...
وبه هق هق افتاد.مهیار احساس کرد بخار از سرش بلند می شود.پرند ادامه داد: از تو دیگه انتظار نداشتم.
-حداقل بهم بگو من چیکار کردم؟
-وقتی اون شب جلوی کافی شاپ دستم رو گرفتی...مهیار چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟
-دیوونه ام کردی دختر حداقل بگو چیکار کردم؟دِ بگو دیگه لامصب.
پرند ایستاد و گفت: شماره تلفن من رو می دی به دوستات مزاحمم بشن.می خوای ببینی باهاشون حرف می زنم یا نه مهیار تو...تو...
به درو ن ساختمان رفت و در را محکم به هم کوبید و هق هق کنان از پله ها بالا رفت.پونه وسط هال منتظرش بود.پرند در را باز کرد و به تندی وارد خانه شد.چشمش به مادرش افتاد که نگاه نگرانش را به او دوخته بود.به طرف مادرش رفت و خودش را در اغوش او رها کرد و با صدای بلند گریه کرد.پونه دستی به سر او کشید و گفت: اروم باش عروسکم اروم.
-دلم می سوزه مامان دلم می سوزه.
-اروم باش کوچولوی من.
-مامان...مامان!
-اروم باش دخترکم اروم.
او را روی مبل نشاند و به اشپزخانه رفت و برایش یک لیوان اب اورد و گفت: اروم باش خانمم.
کم کم گریه پرند کم و کمتر شد و بند امد.سرش را به شانه مادرش تکیه داده بود و در دوردست ها گم شده بود. پونه پرسید: می خوای در موردش حرف بزنیم؟
پرند هیچ جوابی نداد.پونه گفت: باشه گلم هر جور تو را حتی هر وقت خواستی در موردش حرف می زنیم.
پونه موهای پرند را نوازش می کرد و پرند ارام ارام به خلسه می رفت.به فرزین فکر می کرد به روزهای کودکی به حمایت ها و محبت هایش و به مهیار با ان نگاه های دزدانه ان محبت های پنهانی و ان زخم زبان های تلخ.
پونه گفت: مهسا زنگ زده بود کارت داشت.
پرند عکس العملی نشان نداد.پونه گفت: گفت می اد دیدنت.
پرند گفت: کی؟
-گفتم که با فرزین رفتی بیرون گفت همین الان راه می افته گفت باید خیلی زود ببینتت.
وپونه نگفت((احساس کردم اون از این که شنید تو با فرزینی ناراحت شد))
پرند گفت: حوصله هیچ کس رو ندارم.
-گفت باهات کار خیلی مهمی داره.
تلفن زنگ زد.پرند گفت:من نیستم مامان.
پونه سر او را از روی شانه برداشت و گفت: باشه.
وبه طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت: بله؟
-سلام خاله.
-سلام سارا جان.
به پرند نگاه کرد.پرند سر تکان داد.سارا گفت: خاله پرند هست؟
-پرند؟
-میشه لطفا صداش کنید؟
پونه گوشی را به طرف پرند گرفت و گفت: ساراست.
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 2131
|
امتیاز مطلب : 123
|
تعداد امتیازدهندگان : 42
|
مجموع امتیاز : 42